درود بر تو:
یادم است که روزی با یکی از دوستانم (در این دنیای مجازی) حرفِ پیدا کردن دوستان قدیمی بود. من هم به او قول دادم که خاطرهء خودم را از پیدا کردن دو دوست قدیمی (یک دوست دختر و یکی دیگرش پسر ) برایش حتمن می نویسم. امروز دیدم که چون فردا <۲۰اردیبهشت >زاد روز یکی از این دوستانم است و بهترین فرصت برای گفتن این خاطره کمی تا قسمتی ......... حالا من نمیگم خودت بخون تا ببینی که این کار من برایم چی در بر داشت .......(چشمک).
۵ سال پیش از این بود که ؛ چندین و چند بار (با توجه به مشکل گرفتن شماره با کارت تلفن از اینجا) به ایرن زنگ زدم. با مشکلات بسیار (چون خونشون را چند بار تبدیل کرده بودند) مامانش رو پیدا کردم و به ایشون زنگ زدم . خوشبختانه مادرش هنوز من را به یاد داشت و پس از حال و احوال فهمیدم که پدرش جان به جان آفرین سپرده اند و برادر کوچک یا سومش نیز رفته اونور آب و تنها اون کوچولو تره که پس از گزشت ۱۵ سال دیگه جوان ۲۲ ساله ای شده، پیش مامانش مونده . خلاصه شماره رو دریافت کردم. میدونستم که میخاست بره آمریکا و حالا حتمن اونجا زندگی می کنه .
درست در روز دلخواهم بهش زنگ زدم.
اینجا ساعت ۷ صبح بود و با محاسبات من در آمریکا حدود ۱۲ شب می شد. خلاصه زنگ زدم و گوشی را خودش برداشت و من به زبان شیرین خودمان آغاز کردم به سخن و گفتم ؛
منزل آقای .....؟
بله.
آقای (نام کوچکش را بردم)
بله درسته، شما؟
این را باید خودت حدس بزنی دیگه من نمیگم.
خوب باشه ولی نشانه ای چیزی!!!!!!!!!!!!
باشه، ..........
و چند نشانی بهش دادم و وقتی فهمید من کی هستم داشت پر در می آورد و نمیدونی که از خوشحالیش چه میکرد.........
وقتی شناخت بهش گفتم {زاد روزت پیروز باد دوست نیکم}
گفت خودتی؟ پس از این همه سال !!!!! درست روز تولدم!!!!! هنوز یادته؟؟؟؟؟؟ آخ فدای محبتت آخه چه جوری هنوز من و تولدم یادت مونده؟؟؟
آره راست می گفت ۱۵ـ۱۶ سال بود که از هم خبر نداشتیم و بیچاره داشت سکته می کرد از خوشحالی و این تلفن پیش بینی نشده. در همین مکالمه گفت که ازدواج کرده (البته مامانش پیش از این بهم گفته بود) و دختری ۵ ساله دارند به نام <آریانا>. خودش نیز مهندسی اش رادر رشته نمیدونم چی چی گرفته !!!!!! ؟؟؟؟ یادم رفته و خانمش هم مهندس هست در رشته کامپیوتر.
خلاصه با رضا صحبت کرد و خیلی اسرار که به اینجا هم بیائید، خوشحال می شیم و از این تعارف های ایرانی تیکه پاره کردند و شماره موبایل و آدرس اینترنتی اش رو داد و ....(من اون زمان هنوز کامپیوتر نداشتم)
بیش از یک ساعت حرف زدیم. میدونی خیلی خوشحال شده بود و در خیلی موارد با هم حرف زدیم. ازم پرسید خوب چطوری دیگه من هم از دهنم در رفت گفتم خیلی بهترم، پرسید مگه چت بوده که بهتر شدی؟ گفتم نه چیز جدی نیست و اصلن مهم نیست. ولی گیر سه پیچه که بگو ببینم چیزی شده بوده؟ گفتم نه آقا( زیاد به دل نگیر، این از حرفهای خودش بود اون وقتها) گفتم که چیز مهمی نیست گورش رو گم میکنه و میره.
گفت چی؟ گفتم که من بیماری اِم اِس دارم........ خیلی ناراحت شد و تازه من به اون دل داری می دادم که خوب میشه و مهم نیست و .......
آره خلاصه پس از خدا حافظی دیگر به من زنگ نزد. چند بار من بهش زنگ زدم و با خانمش حرف زدم حتا به موبایلش زنگ زدم ولی بار آخر در پاسخ به اینکه من پرسیدم حالی از ما نمیپرسی، گفت شماره ات رو نمیدونم کجا نوشتم؟! بهش گفتم دوباره بنویس و دوباره براش گفتم. گفت نوشتم بله، بله همینجا خیالت راحت. پرسیدم کجا نوشتی دوباره یادت نره ؟
گفت نه ( روی جعبه دستمال کاغذی) نوشتم.
و من دیگر به این دوست ....... زنگ نزدم.
آره این بود نازنینم، خاطره پیدا کردن یکی از دوستان دوران جوانی که با هم کلی خاطره داشتیم ولی هر چه بود برای گذشته ها بوده و امروز دیگر پیدا کردن اون مدل دوستی امکان نداره. چون ما امروز زندگی می کنیم و نباید انتظار صمیمیت و نزدیکیِ سالیان پیش را از هم داشته باشیم.

پی نوشت ؛
گذشته ها گذشته و هیچگاه نمیتوان زنده اش کرد حتا یک ثانیه پیش از همین لحظه که در آن هستیم.
در پناه یزدان تندرست، پیروز و شاد زیوی......... تا درودی دگر بدرود.