درود بر تو:
سال پیش رفته بودم خانه دوستم که از مردم ترکیه است. به نام مریم که خیلی خانم، خودمونی و مهربان است. مریم ۲فرزند دارد یک دختر و یک پسر، که پسرش پارسال ۷ ساله بود.
حرف از وجود خدا بین من و فرزندان مریم پیش اومد که دخترش(مریم) زیاد مشتاق نبود ولی پسرش (علی جان) بسیار دوست داشت من دلایل وجود خدا را برایش شرح بدم و ایده من را بدونه.......
(این بچه ها از مادری مسیحی و پدری مسلمان هستند).
من برای این کودک خیلی راحت از وجود خدا حرف زدم. از ریزش برگها در پائیز و سبز شدن دوباره آن در بهار، از قوانین طبیعی که ما بر حسب عادات آن را خیلی نرمال می بینیم و برامون چیزی روز مره و با دیدی که روال عادی گرفته با آنها کنار آمدیم. گفتم اگر در همین کار های روزمره ما چیزی غیر همیشه بوجود بیاد برای ما چقدر زندگی کردن مشکل می شود.
بیماری خودم و اینکه نمیتونم مانند دیگران راه برم رو براش مثال زدم ولی او از من می پرسید خوب پس چرا این خدا را نمی توان دید؟ که دیگه موندم چه جوابی بدم آخه برای یک بچه هم سن او نمی شد دلایل زیادی را نام برد چون امکان داشت او از چنین وجودی از بیخ و اساسی زده بشه. خلاصه با کمک مامانش که به زبان ترکی براش شرح داد، تونستیم کمی راضیش کنیم.
پس از اینکه به خانه برگشتم و پای کومی ( نام کامپیوترم است) نشستم به نوشتن این شعر گونه پرداختم؛
عاشقتم اِی خدا
ا ی تو ا ی فاصله تمام لحظه ها
ای تو
ا ی خالق تمام خوبیها
ای تو که با تمام ندیدن قابل وصفی
و با تمام فصل ها
با تمام رنگها
وتمام فاصله ها ونزدیکی هامیتوان تو را دید.
چرا چرا چرا ؟
مرا اینقدر در خودت رها کردی
چرا با تمام خوبیهایت
مرا از لمس وجودت
و
لمس حضورت نا توان کردی
ای بخشندهء مهربان
که
لطف حضورت شادی مرا صد چندان میکند.
پس همیشه با من باش
که من بدون تو هیچم
از ژرفای خیال من مرو
تو را به اشک ماهیان دریا قسم میدهم ات
همیشه با من و در کنارم بمان
در وقت تنهایی
در میان شادی و نگرانی و غم
وقتی تصمیم برای کمک دارم بامن بمان
وقتی در خیال به ساحل دریا قدم می نهم
در جنگل و صحرا
همان که خودت آفریدی
با من باش
راز و نیاز شبانه روزی من.(شهلا)
(شعر، برگزیده ای از آرشیوم)

(مرداب انزلی)
در پناه خودش، تندرست، پیروز و شاد زیوی........... تا درودی دگر بدرود.