درود بر تو:

(غروب تهران)
لب خاموش
امشب به قصه ي دل من گوش مي كني
فردا مرا چو قصه فراموش مي كني
اين در هميشه در صدف روزگار نيست
مي گويمت ولي توكجا گوش مي كني
دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت
اي ماه با كه دست در آغوش مي كني
در ساغر تو چيست كه با جرعه ي نخست
هشيار و مست را همه مدهوش مي كني
مي جوش مي زند به دل خم بيا ببين
يادي اگر ز خون سياووش مي كني
گر گوش مي كني سخني خوش بگويمت
بهتر ز گوهري كه تو در گوش مي كني
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش مي كني
سايه چو شمع شعله در افكنده اي به جمع
زين داستان كه با لب خاموش مي كني
هوشنگ ابتهاج
میدونی آخه دلم برات خیلی تنگ شده..........
متننم را رو به تو...توی نوعی نوشتم
(دستبردی به بایگانیم)
درود بر دوستان مهربانم: عزیزان سپاس از محبت هایتان که همیشه من را شرمنده میکنید........ من از چند روز پیش دست رسی به اینترنت ندارم زيرا کانال ارتباطیم با اينترنت را تبديل کردم به یک کانال بهتر و سریع تر که هنوز موفق به اين که بيام بهتون سر (از نوع اساسی) بزنم نشدم. حالا هم آمدم منزل يکی از دوستانم تا خبر ها را در وب سایتم و ایمیل هایم رو ببینم ........حالم خوب است .( البته در این میان یک گریپ نا قابل را پشت سر گذاشتم ولی حالا خوب هستم) از دوستان گلی هم که برای غبیت کبرا ی من دلشون شور افتاده و برایم میل و آف نوشتند بسیار سپاسگذارم ......حالا بدونید که من چه می کشم (با بی اینترنتی)........
تا درودی دگر بدرود.