درود بر تو :
رفتم به آرتمیس جونم سری بزنم ببینم چی نوشته، که دیدم چه داستان به حقیقت نزدیکی رو برای خواندن پیشنهاد کرده.
داستان شیر پیری که دیگه سلطنت نمی کرد و پادشاهی را به روباه پیری سپرده است.

ولی بوزینه داستان یونیک، قصه گوی شهر ما به این خوشگلی نیست ها.(چشمک)
یکی بود یکی نبود خدا بود ولی کاره ای نبود. توی یه جنگل سبز حیوونا شاد و خندون نه ببخشید پر از درد بی درمون زندگی می کردند .
روباه این جنگل پیر شده بود . چی گفتید ؟ شیر ؟ نه این جنگل شیر نداشت . یعنی داشت اونم یه گله همون اول کاری که روباها شدن وردستشون یا کشتنشون یا در به درشون کردن یا دندوناشون رو کشیدن و خلاصه دیگه یا شیری نمونده بود یا اگه بود دیگه شیر نبود یه گربه بی چنگ و دندون بود .
داشتم چی می گفتم آره جونم براتون بگه روباهه ( همون شاه جنگل ) پیر شده بود و چنگ و دندونش ریخته بود .حیوونا هم دیگه براش تره ای خرد نمی کردند . آخه همچین حیوونی هم باقی نمونده بود اول قصه که گفتم هر کی یه درد بی درمونی داشت . یا رفته بودند یه جنگل دیگه و به امید این که روزی برگردند چوب خطهای عمرشون پر می شد .........
ًًًًًًًًًًًًًًًً خودت برو بقیه اش رو بخون و ببین چقدر زیبا نوشته شده است.
QQQQQQQQQQQQQQQQQ

این عکس همراه چند عکس دیگر (از نارمک محله قدیمی ام )را یکی از دوستانی که تازه با او آشنا شدم وبه من بسیار محبت دارد، (سیاوش تی جان)برایم از مدرسه راهنمائی من در نارمک که برای سال اول راهنمائی می رفتم (به نام کامیاربود)، انداخته است. با دیدن این عکس خاطرات ۲۶ سال پیش برایم زنده شد.
ولی این مدرسه راهنمائی حالا تبدیل به دبستان پسرانه شده. قابل توجه است که بگم این ایرانیت هایی که می بینید کنار درمدرسه است را پدر من هزینه تهیه کردنش را داده، چون وقتی که من به این مدرسه می رفتم سال 1357 بود و همه مسلمون 2 آتیشه شده بودند. نا گفته نمونه که در آنزمان هنوز حجاب اسلامی در مدارس اجباری نشده بود.
به هر روی سپاس از محبتت سیاوش تی نازنین دوست گلم که من را بسیار شرمنده خودت کرده ای.
در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی...... تا درودی دگربدرود.