الهۀ مهر
« June 2005
  
صفحه اصلی
  
July 2008 »

Saturday, July 30, 2005

بارونی بارونی دلم کویر لوته.......

درود بر تو ؛

چند روزیه که هوای اینجا بارونی و خیلی نم ناک شده است. درست مثل شمال ایران خودمون.

امشب که رعد و برق های وحشتناکی هم میزد (آخه من خیلی ازش میترسم) ولی چون مهمون داشتم که به دیدن مسافرانم پس از باز گشت آمده بودند زیاد متوجه اش نشدم.(چشمک)

ولی باید بگم که دخترم از این مسافرت زیاد لذت نبرده بود چون او در اینجا بزرگ شده و به گرمایی اینچنینی اصلن عادت نداشته و در ایران خیلی حالت گرما زدگی و مشتقاتش رو دچار شده بوده.

از دوستان خوبم مهرنوش جونم با هدایای زیبایش و نقاشی قشنگ و بسیار با ارزشش که برایم فرستاده و آزاده گل با هدیه زیبایش و تک پسرم سپنتا جون مامان شهلا که من را کلی شرمنده خودش کرده کلی سپاسگذاری می کنم.

همچنین از دوستان هم بلاگی که از مسافرانم در ایران از صمیم قلب دعوت به میهمانی در منزلشون کردند بسیار ممنون هستم. ولی شرمنده که به دلیل گرمای زیاد و بیمار شدن دخترم نتونستند خدمت برسند.

به هر روی امیدوارم که این گرمای بی سابقه و خشکی هوا شما هم میهنانم را زیاد آزار نداده باشد یه جورایی تحملش کنید.

تندرست و پیروز زیوی.........تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (41 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 05:08  | آرشيو تکی اين نوشته  | دنبالک (1)

Thursday, July 28, 2005

خوبم و بهتر نیز میشوم....

درود بر تو :

مسافران گلم باز گشتند با یا عالمه سوغاتی(جات خالی)

............

به این گزارش دقت کن و ببین اگر انسانی در جسمی اشتباه بدنیا آمده نیز حق زندگی دارد و نه تنها بیمار روانی نیست بلکه او نیز مانند من و تو حق زندگی دارد و از نظر دینی نیز برای انجام این کار اجازه تغییر جنسیت دارد. پس بیائیم و این انسانها را درک کنیم. اگر انسانی در حالت های روحی و جسمیِ خود به مشکلاتی بر میخوره و میتونه آنرا تبدیل به یک زندگی بهتر بکنه ، نباید تا آخر عمر در زجر زندگی کنه و نقش یک زن یا یک مرد را بازی کنه در حالیکه واقعن زن یا مرد نیست.

آزادی عمل جراحی تغییر جنسیت در ايران - مقاله ای از روزنامه گاردين

روزنامه گاردين چاپ لندن در شماره روز چهارشنبه 27 ژوئيه مطلبی تحت عنوان

"فتوايی برای آزادی" انتشار داده که مربوط به عمل جراحی تغيير جنسيت در ايران است.

مريم ملک آرا، عکس از گاردين

تندرست، پیروز و شاد زیوی.............تا درودی دگر بدرود.

پيام‌هاى ديگران (28 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 20:28  | آرشيو تکی اين نوشته

Monday, July 25, 2005

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

درود بر تو ؛

اگر برات پیام <کامنت> نمی نویسم فکر نکنی که فراموشت کردم ها.

به یاد و فکرت هستم.

ولی خواهش میکنم درکم کن چونکه از نظر روحی خیلی درگیرم. نــــــه، مربوط به بیماریم نیست خیالت راحت باشه خودم مقداری با خودم در گیری روحی دارم که باید هضمش کنم تا به نتیجه مثبت برسم.

این بچه ها رو که فراموش نکردیم؟!

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی............تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (67 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 02:17  | آرشيو تکی اين نوشته

Saturday, July 23, 2005

سال مرگ احمد شاملو

درود بر تو :

ترجيح می‌دهم که شعر شيپور باشد نه لالايی.

احمدشاملو

احمد شاملو (ا. صبح / ا.بامداد) روز ٢١ آذر در خانه‌ی شماره‌ی ۱۳۴ .خيابان صفی‌عليشاه تهران متولد شد.

دوره‌ی کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جايی به ماءموريت می‌رفت، در شهرهايی چون رشت و سميرم و اصفهان و آباده و شيراز گذراند.

مادرش کوکب عراقی شاملو بود. پدرش حیدر.

..........

اینک! چشمی بی‌دریغ که فانوس اشکش،
شوربختی مردی را که تنها بودم و تاریک، لبخند می‌زند.

............

بگذار عشق تو ........ در شعر تو بگرید

بگذار درد من........... در شعر من بخندد

..........

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

سوم امرداد ۱۳۷۹ پایان زندگی مادی و زمینی وی بود.

درود بر فَــــرَ وَشی جاودانش باد. حاشا که یاد و خاطره سخنان آموزنده اش از یادمان برود.

تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (43 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 05:28  | آرشيو تکی اين نوشته  | دنبالک (1)

Wednesday, July 20, 2005

باز هم یک خاطره ولی نه آنچنان شیرین

درود بر تو:
دلت میخاد در مورد خاطره روزی که "در سال ۱۹۹۶" دکترم بهم گفت دچار چه دردی شدم را برات بگم؟!! باشه میگم پس گوش کن؛
Bild haye shahla 004.jpg
مدت زیادی بود که هنگام ادرار مشکل داشتم و بار ها با اورژانس به بیمارستان رفته بودم تا بار آخر که به عمل جراحی باز کردن مجرای ادار کشیده شد.
پس از 16 روز تو بیمارستان خوابیدن و مورد جراحی قرار گرفتنم هنوز پزشک مغز و اعصابِ مورد نظر متوجه نشده بود که من چه دردیم است. اومد و از همه جا پرسید. که چه جراحی هایی تا به حال داشتی و چند تا زایمان و ...... که پس از اتمام پرسشهایش دیگه داشت از در میرفت بیرون که من پیش خودم گفتم بگذار بهش بگم که مثل پیش از این نمیتونم زیاد راه برم، که تا رسید دم در گفتم راستی دکتر من مشکل دیگری هم دارم و برگشت گفت آره؟ گفتم بله و گفتم مشکلم اینه که زیاد نمیتونم راه برم وپس از پیاده روی های طولانی بسیار خسته میشم، که کلی ابراز خرسندی کرد و گفت شما به من خیلی کمک کردید. فرداش اومد و از من آب نخاء گرفت ولی جواب دلخواه را نگرفت و برای" اِم اِ ر آی" از کمرم من رو فرستاد ولی باز هم نفهمید من چیم است و روز بعد مرخص شدم.
.وقتی نزد دکتر کلیه که دکتری هم میهن است رفتم به پیشنهاد ایشون که گفتند ؛
خانم شما 16 روز بیمارستان بودید و باید بالاخره معلوم بشه شما دردت چیه و ..... دوباره رفتم پیش درکتر مغز و اعصاب که ایشونم نامردی نکرد و من رو یکبار دیگه برای " ام ار آی" ولی اینبار از سرم به رادیولوژی فرستاد که چشمت روز بد نبینه هم از این ناراحت بودم که چرا باید با این سن"اونوقتها25سالم بود "کارم به اینجا ها برسه وکلی دلم برای خودم میسوخت و تا من رو وارد اون لوله کذایی می کردند، میزدم زیر گریه و کارشون نیمه می موند و من رو در میاوردن بیرون ((آخه نمیدونی چه صدای وحشتناکی داشت اون وقتم عقلم نمیرسید یا نمیدونستم که میشه با بی هوشی کوتاه مدت برم اون تو)) و با تمام این مشکلات عکس برداری از مغز من تموم شد
تا اومدم بیرون و عکس آماده شد، از دکتر رادیو لوژی پرسیدم آیا شما چیزی می بینید؟! او گفت من اجازه ندارم به شما در این مورد بگم ولی اینجور که من میبینم لکه های سفید روی مغز شما وجود دارند ولی باید از دکتر مغز و اعصاب خودتون بپرسید.
اون شب خیلی به من بد گذشت و همش به دوستم میگفتم اگر من تومور مغزی داشته باشم چی؟ بچه هام چی میشن؟ و هزار تا سوال دیگه. بله تا فرداش رفتم ببینم دکتر مغز و اعصابم چی میگه که ایشون با دیدن عکس به من گفت من حدس میزدم به این بیماری دچار باشید ولی حالا میبینم بدبختانه همونی است که من حدس میزدم و شما دچاربیماریMultiplesklerose هستید و "MS" مخففش رو میگن.
منم مثل خنگها وایستاده بودم نگاهش میکردم و پس از اینکه حرفاش تموم شد ازش پرسیم این بیماری چی است حالا؟ من نمیشناسم این بیماری رو و گفت براتون روی کاغذ مینویسمش و مخففش رو هم مینویسم
من برگشتم خونه مامانم اینا و گفتم اینجوری شده ولی هیچکس نمیدونست این چه بیماریی است تا در همون موقع که کاغذ یادادشت دکتر از این دست به اون دست میشد یکی از دوستان آلمانیمون که اونجا بود ورق رو دید و اینجوری شد و گفت این رو تو داری؟ منم با خنده گفتم آره مگه چیه !!!!گفت میدونستی که پس از بیماری ایدز این لاعلاج ترین بیماری است؟و من بهش اشاره که مامانم نفهمه هیش هیچی نگو ولی مگه میفمید، (آخه این علم و اشاره مال ما ایرانی هاست) و شروع کرد به مامانم توضیح دادن و بیچاره ترش کرد.
خیلی روز بدی بود ولی من باهاش کنار اومدم و دارم زندگی می کنم و به یاری خدا هر چه زودتر سرش رو زیر آب میکنمو تندرست تر از پیش به زندگیم ادامه میدم.
با امید پیروزی بر اهرمن بیماری برای تمام انسانهای دنیا بخصوی ما ام اسی ها .
در پناه یزدان تندرست، پیروز و شاد زیوید..... تا درودی دگر بدرود.

پيام‌هاى ديگران (55 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 22:29  | آرشيو تکی اين نوشته  | دنبالک (1)

Tuesday, July 19, 2005

نه اینجور...... نه اونجور

درود بر تو :

نه میخام بگم خیلی خسته ام و نه میگم خیلی خوشحال و سرحالم.

نه میگم از دنیا گله ندارم و نه میگم ازش خیلی راضیم.

نه دل سپارده ام و نه دل نسپارده ام.

نه از مشکلات فرار کردم و نه درگیرشون شدم.

نه بی طاقتی کردم و نه صبور مطلق بودم.

نه غر زدم و نه خیلی آروم بودم.

نه خیلی بد جنس و نه خیلی مهربون.

نه اینقدر مهربونم که بگذارم حقم پایمال بشه ودم هم بر نیارم.

نه خیلی بد جنس که حق کسی رو پایمال کنم.

دیشب با یک دوست خوب (آقا خره) جونم اینا حرف میزدم. و به هنگام خدا حافظی گفت یا علی، من در جواب گفتم جلوی من ی که کافر هستم این حرف مئنایی نداره و گفتم یا خدا.

که برای من در همون لحظه شعری گفت؛

مومنان جمله در اندیشه حق سر گردان

ای خوشا کافر ترسایی که تو باشی امروز

آیا مومن و یا کافر بون برای ما خیلی مهم است؟ در زندگی چقدر از این ایمان استفاده می کنیم؟ به هیچ دین یا مسلکی کاری ندارم و من همان ترسایم که دوست نیکم گفت.

jangale zibaye shomal.jpg

(این عکس از جنگل های شمال ایران است)

پی نوشت با اشاره ای بر کلام شاملو

زندگی را فرصت آنقدر نیست

که در آینه به قدمت خویش بنگرد.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی........ تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (57 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 03:10  | آرشيو تکی اين نوشته  | دنبالک (2)

Saturday, July 16, 2005

مهر سکوت را.........

درود بر تو :

galexie-2.jpg

اي قامت بلند مقدس
جاودان
اي مرمر سپيد
اي پاكي مجرد پنهان
در انجماد سنگ
من عابدانه دردل محراب سرد شب
بدرود با خداي كهن گفتم
هرگز كسي نگفته سپاس تو
اين گونه صادقانه كه منگفتم
ديگر مرا
با اين عذاب دوزخيت مگذار
مهر سكوت را
زين سنگواره لب سرد ساكنت بردار
از اين نگاه سرد
با چشمهاي سنگي تو
دلگير مي شوم
اي آفريده من
آري تو جاودانه جواني
من پير مي شوم
در اين شبان تيره و تار اينك
اي مرمر بلند سپيد
تنديس دستپرور من
پرداختم تو را
با اين شگرف تيشه انديشه
در طول ساليان كه چه بر من رفت
باواژه هاي ناب
در معبد خيالي خود ساختم تو را
اما اي آفريده من
نه
اي خود تو آفريده مرا اينك
با من چه مي كني ؟

(حمید مصدق)

در پناه یزدان یکتا تندرست زیوی........تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (51 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 23:44  | آرشيو تکی اين نوشته

Saturday, July 16, 2005

بی نام!!!!!!!

درود بر تو ؛

باشه از خودم مینویسم.

میگم تا اینکه بدونی چقدر خسته ام.

همینجا که روزی برای تنها نمادن واردش شدم میگم؛

من خیلی دل خسته و تنهام

اینجا هم نتونست من را از تنهایی در بیاره

دوستانم که یارم بودند، رفتند

برای هم میهنانم خیلی دل نگرانم

باشه از خاطراتم که به قول تو خوشگلتره مینویسم

اینجوری بیشتر خوشت میاد؟

باشه از این پس خاطرات تلخم رو می نویسم

چون خاطرات شیرین زیادی ندارم

حاضری برات بگم و ناراحتت کنم؟!

خیلی تنها و دل خسته از این تنهایی ها هستم

از این نامردمی ها

از بلاها و دلسری هایی که از به ظاهر دوستانم نصیبم شد برات میگم

از اینکه به هر کس خوبی کردم جوابش را بدی دیدم می نویسم

از اینکه به هر کس از روی سادگی به نام دوست دل بستم و چیزی جز نا مرادی ندیدم می نویسم

میخایی از اینها برات بنویسم؟

از اینکه با سرنوشت خودم به آسونی یاد کردم

دُ کی جون من شاید در میان شما نباشم ولی دلم میان شماست

از حرف تعنه دارت خیلی آتیش گرفتم

همینجوری خودم ناراحت بودم ، تو آمدی و این نارحتی ام رو صد چندان کردی

باشه اشکالی نداره، اینم از دوست خوب و تحصیل کرده ام!!!!!!!

تا روزی که ایام به کام باشه ........ بدرود.


پيام‌هاى ديگران (32 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 04:27  | آرشيو تکی اين نوشته  | دنبالک (1)

Friday, July 15, 2005

آیا آزادش می کنند؟

درود بر تو :

یک گزارش امید بخش دیدم که روحم شاد شد.که این مرد ، این انسان آزاده را در حال نجات یافتن دیدم.

'تلاش خاتمی و کمک رئيس قوه قضائيه' برای آزادی گنجی

اکبر گنجی در زندان اوين عکس برگرفته از ايرانيان دات کام

اکبر گنجی در زندان اوين


محمدعلی ابطحی، معاون پيشين حقوقی و امورمجلس محمد خاتمی، رئيس جمهور ايران و مشاور کنونی او، در وبلاگ شخصی خود، "وب نوشت" از تلاش "بزرگ" و فعاليت مستقيم آقای خاتمی و کمک رئيس قوه قضائيه برای آزادی اکبر گنجی، روزنامه نگار زندانی ايرانی خبر داده و ابراز اميدواری کرده است که آقای گنجی سريعتر آزاد شود و سلامت خود را بازيابد.
آقای ابطحی نوشته که عکسهای اخير اکبر گنجی را به آقای خاتمی نشان داده و وی با ديدن آن عکسها تحت تأثير قرار گرفته و به حدی نگران شده که جلسه ای را که با او و شماری ديگر از مقامهای جمهوری اسلامی داشته را رها کرده و با محمود هاشمی شاهرودی، رئيس قوه قضائيه ايران تماس گرفته است.

پيام‌هاى ديگران (19 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 13:48  | آرشيو تکی اين نوشته

Thursday, July 14, 2005

خاطرات جونی و آنچه گفتد و دانی

درود بر تو :

امشب میخام برات جدای از مشکلات اجتماعی و خصوصی، یک خاطره شیرین که برای من خیلی جالب و به یاد ماندنی است، بنویسم.

چند سال پیش که من وضع و حال جسمی خوبی هم نداشتم پنچ تا خانم شدیم و رفتیم کنسرت امید.

20050401194445omid1.jpg

این رو برات میگم که بتونی من رو پیش خودت مجسم کنی. در اون زمان من موهای بلند با رنگ بسیار روشن داشتم که وقتی با سشوار صافش می کردم ...... او لا لا ...... خلاصه رفتیم وارد سالن شدیم و بلیط ما در قسمت لژ بود. رفتیم بالا و نشستیم، از اونجائیکه من تو عکاسی و فیلمبرداری واردم و نمیتونستم برم تو مردم و وارد عمل بشم دوربین فیلمبرداری رو روی میز جا گذاری کردم و روشنش کردم. از اول تا آخر کنسرت رو فیلم برداری کرد.

با دوربین جدیدی که خریده بودم نیز عکس انداختیم( اون موقع هنوز دوربین دیجیتال نیومده بود به بازار) و همونجا پشت میز کلی رقصیدم، البته یکی دو بار تا پائین هم رفتم ولی رقصیدن برام خیلی مشکل بود در نتیجه بر می گشتم بالا و همونجا می رقصیدم.

جات خالی خیلی خوش گذشت. آخه در کنسرت امید آدم می رقصه، غمگین میشه، گریه می کنه، دوباره عاشق عشقش میشه و سیگار میکشه و نوشیدنی .... می نوشه ...... کلی حال داره.

تا آخر کنسرت تموم شد و من دیدم امید اومد بالا و پرسید شما نمیخاهید با من عکس بندازید؟ که دیگه داشتیم غش می کردیم. با من و تمام همراهانم عکس گرفت. آخه در پایان کنسرت ها مردم سر و دست میشکونند تا با خواننده محبوبشون عکس بندازن اونوقت امید به من این افتخار رو داد که خودش بیاد ازم بپرسه که میخام باهاش عکس بندازم یا نه !!!!!!

((ببین با ویلچر یا عصا یا این چیزا هم نبودم که فکر کنی دلش واسم سوخته و اومده پرسیده ها .....))

و یاد و خاطره اون شب همیشه تو دل من جاودان میمونه تا یه روزی برای نوه هام باز گو کنم و کلی به جوونی و زیبایی خودم افتخار کنم.

در پناه یزدان تندرست و با خاطرات خوش زیوی......... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (34 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 03:57  | آرشيو تکی اين نوشته

Wednesday, July 13, 2005

کی باید مزه آزادگی را بچشیم؟؟؟

درود بر تو ؛

امروز عصری داشتم خفه میشدم. نمیدونم چیم شده بود؟! به ایران زنگ زدم ، اینجا به دوستم ، تا با مهرنوش حرف زدم و خبر در گیری ها رو بهم داد و بهش گفتم پس برای همین بود که من حالم دگرگون شده بود. انگارمن هم جلوی دانشگاه تو او درگیری ها بودم. سینه ام داشت می ترکید.

آخه چرا هر بار که اعتراضی است باید به اینجا ها کشیده بشه؟

تجمع در اعتراض به وضعيت گنجيh2.jpg

ببین که اکبر گنجی در چه شرایطی است؟

از حدود ساعت 17 بعدازظهر روز سه‌شنبه، جمعي در اعتراض به ادامه‌ي بازداشت اكبر گنجي در خيابان انقلاب و حوالي دانشگاه تهران تجمع كردند.

138707_orig-1.jpg 329-1.jpg

در اين تجمع كه خانواده‌ي اكبر گنجي نيز در بين تجمع‌كنندگان مشاهده مي‌شدند، تجمع‌كنندگان شعار «زنداني سياسي آزاد بايد گردد»، «گنجي آزاد بايد گردد»، «گنجي، گنجي حمايتت مي‌كنيم» سر دادند.

138714_orig-1.jpg

به گزارش خبرنگاران خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) از نقاط مختلف خيابان انقلاب، اين تجمع در ابتدا در تقاطع خيابان قدس و انقلاب صورت گرفت كه حدود 150 تا 200 نفر در آن حضور داشتند. اين گروه كه خواهان آزادي اكبر گنجي وچند زنداني ديگر بودند، با دخالت نيروي انتظامي، تا حدودي متفرق شدند.

138698_orig-1.jpg

به گزارش ايسنا، عبدالله مومني، دبيرتشكيلات تحكيم وحدت (طيف علامه) نيز كه در اين تجمع حضور داشت، ابراز عقيده كرد:« عليرغم اين كه طبق قانون اساسي تجمع بدون حمل سلاح، آزاد است اما حق دانشجويان در اعتراض مدني به وضعيت شخصي كه در دفاع از آزادي عقيده به زندان رفته استچگونه است؟»

وي گفت:« اكنون كه امكان چنين اعتراضي وجود ندارد و دانشجويان مورد هتاكي قرار گرفتند، ما خواسته‌ي خود را از مجراها و ساز و كارهاي مدني ديگري پيگيري كرده و خواهان آزادي ساير زندانيان سياسي خواهيم بود.»

بقیه اش رو خودت برو ببین

..........نوشی را فراموش نکردم ها.

حمايت مدني، حقوقي و عاطفي از نوشي و جوجه‌هايش

نوشی

نوشي و جوجه هاش

[کد لوگو رو از وب‌لاگ Splinter Cell می‌تونید دریافت کنید]

در پناه یزدان تندرست ، شاد و پیروز زیوی........ تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (28 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 02:54  | آرشيو تکی اين نوشته

Monday, July 11, 2005

من زنم، من مادرم..........

درود بر تو:

کم و بیش از نوشی جون و مشکلش شنیدی و هر جا میریم می بینم دوستان با او هم دردی می کنند.

من زنم، من مادرم و میتونم بفهمم اون زبون بسته چی سرش اومده و چه حالی داره. اینجا حرفهای دوست نیکم شبح را وارد کردم تا تو هم اگر نمیتونی به سایتش بری، ببینی او چقدر زیبا نوشته و راه کمک را برای همه روشن نشون داده.

mache bache too shishe.jpg bache.jpg

عدالت و آزادی

نوشی و جوجه‌های‌اش
مسئله‌یی که برای نوشی نازنين اتفاق افتاده است از دو منظر قابل بررسی است. منظر نخست مشکلی است که برای دوستی پيش آمده است. نوشی عزيز دوست ماست و چون از ماجرای‌اش کم و بيش با اطلاع هستيم و با جوجه‌های‌اش چند سالی است که زنده‌گی می‌کنيم و جزو خانواده‌مان شده است برای ما خاص و استثنا می‌شود. مانند وقتی که برای خواهرمان مشکلی پيش بيايد به ياری‌اش می‌شتابيم و هر کاری از دستمان برآيد انجام می‌دهيم. از اين منظر مسئله‌ی نوشی و فرزندان‌اش برای‌ ما مسئله‌یی شخصی و فردی است که بايد به هر دری که می‌شود بزنيم تا بازش کنيم و جوجه‌ها را به آغوش مادرشان بازگردانيم و صد البته يک‌جانبه هم نبايد قضاوت کنيم. پدر فرزندان نوشی خوب يا بد پدر آن‌هاست توهين کردن به او توهين کردن به پدر فرزندانی است که دوست‌شان داريم و اين نقض غرض است و به دوستی خاله خرسه می‌ماند.
نبايد بر شعله‌های احساسات مادری که دل‌اش کباب است و جگرگوشه‌های‌اش در آتش‌اند بدميم. استفاده‌ی سياسی چه بساط فرصت‌طلبی و دست‌آستان‌قدرت‌بوسی راه بيندازيم و آن را بهانه‌یی برای آشتی با حکومت و التماس به اين و آن بکنيم چه از موضوع ضديت با حکومت حل مسئله را در گروی سرنگونی حکومت بدانيم، هر دو مذموم است. پرداخت به مسئله‌ی
نوشی و جوجه‌های‌اش به عنوان مسئله‌یی خاص بايد در چارچوب مسائل خاص صورت بگيرد. دوستانی که علنی هستند و می‌توانند وقت بگذارند و با وکلای مختلف تماس بگيرند و راه‌حل حقوقی پيدا کنند که حتما اين کار را خواهند کرد دوستان ديگر هم می‌توانند هر کار و روشی را که صلاح می‌دانند در پيش بگيرند.
اما از منظر اجتماعی مسئله نوشی استثنایی نيست که دنبال راه‌حل استثنایی برای‌اش باشيم. زنان بايد بياموزند که با جمع شدن‌شان در تشکل‌های صنفی و حقوقی می‌توانند اين زخم‌ها را اندکی التيام بخشند؛ و صد البته مردان آزادانديش که اين برده‌گی مردسالارانه را در شان خود نمی‌دانند بايد ياری رسان اين جنبش باشند. جنبشی که برابری و عدالت جنسی می‌خواهد و به حقوق بنيادی انسانی چشم دوخته است.
و در هر حال نبايد فراموش کنيم در جوامعی که هنوز خانواده رکن مهمی از آن را تشکيل می‌دهد بايد با وسواس و دقت زيادی وارد عرصه‌ی مسايل خانواده‌گی شويم. شعارزده‌گی و فرمول‌های از پيش تعيين شده بدون در نظر گرفتن شرايط فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی، سياسی، حقوقی و عرفی صادر کردن؛ مشکلی از کسی حل نمی‌کند و فقط دل نويسنده و خواننده‌گان‌اش را خنک می‌کند.
به هر حال گرفتن حضانت کودکان از مادران خبر تازه‌یی نيست هر کس گذارش به اين بی‌دادگاه‌ها که قوانين عصرحجری‌اش توسط قاضيان غارنشين اجرا می‌شود، افتاده باشد؛ ديده است که هر روز هزاران زن، کتک خورده و ستم ديده، با چشمان اشک‌بار، درمانده‌تر از زمانی که آن مجسمه‌ی زيبای فرشته‌ی کور عدالت سايه برسرشان انداخته باشند پا به خيابان می‌گذارند تا مغموم و بی‌پناه‌تر از پيش به جنگلی ره‌سپار شوند که هيچ حامی ندارند جز زانوان لرزان خودشان.
دوستانی که رنج انسان‌ها رنجورشان می‌کند از هيچ تلاش فردی و گروهی برای کاهش رنج‌های انسانی نبايد دريغ کنند. همين امروز اگر عضو انجيو و انجمنی که برای حمايت از خانواده و زنان تشکيل شده است نيستيم برويم و عضو شويم و فراموش نکنيم اين بيماری و اين انحراف از حقوق جهان‌شمول انسانی حل نمی‌شود مگر با برچيده شدن کل اين سيستم ضد انسانی.

.........من یه جورایی یاد فیلم "بدون دخترم هرگز" افتادم.

به امید داشتن قوانینی انسانی و خدا پسندانه در میهن مون ایرانِ جاودان.

010476.jpg

به کی بگم خدا که من تو دلم زندونیم؟؟؟؟!!!!!

در پناه یزدان تندرست و پیروز زیوی......... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (41 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 21:57  | آرشيو تکی اين نوشته

Saturday, July 9, 2005

تا 13 امرداد چیزی نمونده ها.......

درود بر تو :

پس از به مسافرت رفتن آقای همسر و دختر گلم به فکر این افتادم که دختر کوچکم نیز باید در این تعطیلات تابستانی به جایی برود و تصمیم گرفتم تا با قطار بریم نزد دوست قدیمی و بچه محل خودم که در هلند زندگی می کنه. برادرم وقتی متوجه تصمیم ما برای رفتن به این مسافرت شد، گفت خودم با ماشین می برمتون ما هم کلی خوشحال از این محبت دایی جان و به دوست گلم گفتم که ما با شهرام میاییم پیش شما و بار و بندیل رو جمع و جور کردیم و سه نفری به یک مسافرت چند روزه (( خارج از کشور رفتیم)) جات بسیار خالی بود.

از همه مهم تر این بود که با توجه به بدی هوای اروپا در روزهای پیش من تصمیم۱۰۰٪ برای رفتن کنار دریا رو داشتم، چون ۲۰ سال دریا رو ندیده بودم. یک روز پیش از برگشت پام رو کردم تو یه کفش که من تا اینجا اومدم و دلم میخاد برم دریا رو ببینم. از آنجایی که بنده خیلی لوس و نونور تشریف دارم برادرم نیز قبول کرد و راهی دریا شدیم. البته دریا در نزدیکی خونه دوستم نبود و ما برای رسیده به آن باید ۱۰۰ و خورده ای کیلومتر راه را با ماشین می پیمودیم تا من به دلدارم برسم. بله رفتیم و من کلی ذوق مرگ شدم و چشمام پر از اشک شد ولی به خاطر اینکه دخترم با دیدن اشکهایم نارحت نشه کمی تا قسمتی، جلوی اشکهام رو گرفتم (ولی دریا، دریای شمال ایران من نبود که) و با پای برهنه با دخترم رفتیم جلوی ساحل و توی آب، البته آب سرد بود نمیشد درآن شنا کرد ولی کمی رفتم داخل آب تا امواج با پاهام برخورد کنه، من هم که جوگیر شده بودم دولا شدم تا دستم را هم به آب برسونم ولی چشمت روز بد نبینه ، سرم گیج رفت و برای اینکه تو آب نیفتم و خیس نشم دست راستم که توش دوربین دیجیتالم بود رو کردم تو آب تا تکیه ای برایم باشه و دوربینم با تمام عکسهای زیبایی که گرفته بودم خیسِ خاک شیر شد، البته دوربین فدای سرت ولی عکسها حیف شد و از دست رفت ولی من از پای ننشستم و به کیوسکی رفتیم و یک دوربین یکبار مصرف خریدم اما عکسها هفته دیگر چاپ میشه، این هم نتیجه نداشتن دوریبن دیجیتال. حالا به این عکس رضایت بده!!!!!!

10040335.JPG (15425 bytes)Den haag

نازنین در اینجا، جا داره که ازت سپاسگذاری کنم که به من سر زدی و پوزش بخاهم که اگر نتونستم سری به نوشته های زیبایت بزنم.

scheveningen.jpg

g-4_Scheveningen_Pier-1.jpg

" scheveningen " نام ساحل این دریا است.

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

ببین اینجا این دوست گل " ايمان جليلي" در مورد آقای مهندس ما چی نوشتند.

010473.jpg 010479.jpg

و ایشون مانند یک پدر دلسوز برای این کودکان یتیم شده است.

چند نقص بزرگ در 010476.jpg بافت شهري و اجتماعي تهران هست كه اگر زلزله اي اتفاق بيفتد يك فاجعه جهاني رخ مي دهد، اما اين فاجعه تقصير زلزله نيست تقصير ماست كه مديريت مان مي لرزد.
نام اصلي اش علي رضا سعيدي است، اما از بچگي پيمان صدايش كرده اند. او از دانشگاه آزاد قائم شهر ليسانس عمران گرفته و تهراني است. درباره زلزله هر چه كه بخواهيد مي داند. هر جا كه زلزله بيايد، پيمان سعيدي هم هست. قبلا به تناسب رشته اش (مهندسي عمران) اطلاعاتي از زلزله داشته، اما بيشتر اطلاعات او به مطالعات شخصي اش مربوط مي شود..........

هم میهن گلم پس بیا تا ۱۳ اَمرداد ماه خودمون را برای کمک برسونیم.

از کلیه دوستانی که برای شماره حساب ۲۴۰۱۸ شعبه زبرجد پاسداران بنام علیرضا سعیدی پول حواله میکنند خواهشمندم با ذکر شماره سند حواله و مبلغ پرداختی به انضمام نام و نام خانوادگی در بخش کامنتها ما را در شفاف سازی مبلغ دریافتی از طرف شما و نیز ارسال صورت هزینه های انجام شده یاری فرمایند با این کمک شما ما می توانیم در نهایت برای دوستانی که پرداختی داشته اند صورت هزینه ها را همانند سفرهای پیشین ارسال نمائیم . با تشکر

در پناه یزدان مهر تندرست و پیروز بر همهء اهرمنان نا پاک زیوی...... تا درودی دگر بدرود


پيام‌هاى ديگران (49 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 04:25  | آرشيو تکی اين نوشته

Saturday, July 2, 2005

بر من چه میگذرد!!!!!

درود بر تو :

میدونی دیروز آقای همسر و دختر بزرگم راهی میهن شدند. البته بسیار راحت به منزل رسیدند و چند بار با هم تلفنی حرف زدیم ولی جاشون تو خونه خیلی خالیست، فکر نمیکردم مسافرت دخترم اینقدر برام سخت نمود کنه آخه تا به حال اینهمه وقت ازش دور نبودم، خوب آقای همسر پیش از این مسافرت به میهن رفته بود و کمی با این فاصله آشنا بودم اما این بار ...... امیدوارم بهشون خوش بگذره و سالم برگردند.

Damavand.jpg

این را هم باید بگم که فکر کنم حال جسمیم رو به بهبودی باشه و به امید خدا نیازی به بیمارستان رفتن نباشه ولی باید باز هم صبر کنم تا آنتی بیوتیک هایم تمام بشه تا ببینیم چی پیش میاد.

از دوستانی که برای بچه های یتیم خونه بــــم به فکر هستند بسیار سپاسگذارم. به سعیدحاتمی دوست جونم اینا سر بزن تا ببینی چقدر قشنگ در مورد «موج پيشرو» و بوجود آمدنش بوسیله دوست بسیار نیکمون مهندس پیمان سعیدی چه زیبا نوشته ؛

((گروه «موج پيشرو» به ابتکار مهندس سعيدی در بحبوحه زلزله بم به عنوان يک گروه امداد و نجات تشکيل شد. کار اين گروه در زمان آرامش، آموزش روش‌های کم کردن خسارات زلزله و مديريت بحران و همچنين رسيدگی به کودکانی که قربانی زلزله شدند، می‌باشد. گزارشات فعاليت‌های اين گروه رو می‌تونيد اینجا ببينيد.))

باید این رو بدونی که مهندس سعیدی با درج تمام کمکها در سایت موج پیشرو نام تک تک دوستانی که در این همیاری کمکی بودند را می برند.

امیدواریم که برای بچه ها کمک خوبی با همت شما عزیزان جمع بشه تا بتوانند از لباسهای نو بهرمند بشوند به اردوی خاطره سازی بروند.

((دوست گلم تنها به بهتر شدن من و سفر رفتن عزیزانم بسنده نکن، در مورد کمک به بچه های یتیم بم نیز دقت کن نازنینم، چشم به راه کمکهایتان هستیم))

در صورت تمایل میتوانید کمک های نقدی خود را به حساب شماره 24018 ( دویست و چهل ، هجده ) بانک ملت شعبه زبرجد پاسداران ، کد : 65102 به نام : علیرضا سعیدی واریز فرمایید .

دوستان گلم باید بگم از مهندس پیمان (علیرضا)سعیدی پیامی دریافت کردم که آن را کامل در اینجا وارد می کنم تا تو دوست مهربان نیز از چگونگی انجام آن آگاه باشی.

((نويسنده: سعیدی دوشنبه، ۱۳ تیر، ۱۳۸۴ ساعت ۲۳:۵۸
سلام شهلا جان / زحمتی برایت دارم از دوستانی که پول حواله میکنند خواهش کن مبلغ و شماره حواله را در قسمت کامنتهای وبلاگ موج پیشرو برای من بنویسند تا من اون رو تو قسمتی که تو صفحه اصلی وبلاگ گذاشتم بعد از اعلام وصول از بانک اعلام کنم تا دوستانی که کمک میکنند خود در جریان پول جمع آوری شده و نحوه هزینه کرد اون باشند . چون برای من در طول سال به اون شماره حساب برای بچه های یتیم پول از سراسر کشور و گاه دنیا واریز میشود گاه حتی مبلغ سه هزار تومن آنهم بدون انکه فرستنده اون رو بشناسم و در حقیقت هزینه درمان پزشکی و کمک هزینه های بچه های محصل رو من از این کمکها تامین میکنم و اون شماره حساب من تنها به این کار اختصاص داره و من یک سالی هست که تو اون شماره حساب هیچوقت کار مالی شخصی نکرده ام . از لطف شما و تمامی دوستان سپاسگذارم / یا علی))

.......... این سخنان آقای سعیدی بود.

نازنینم از محبتت پیشا پیش سپاس گذارم .

((و باید بگم که من در چند روز آینده نیستم))

در پناه ایزد یکتا که همان خدای مهر است، شاد و تندرست زیوی..... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (85 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 04:56  | آرشيو تکی اين نوشته  | دنبالک (1)