درود بر تو:
دلت میخاد در مورد خاطره روزی که "در سال ۱۹۹۶" دکترم بهم گفت دچار چه دردی شدم را برات بگم؟!! باشه میگم پس گوش کن؛
مدت زیادی بود که هنگام ادرار مشکل داشتم و بار ها با اورژانس به بیمارستان رفته بودم تا بار آخر که به عمل جراحی باز کردن مجرای ادار کشیده شد.
پس از 16 روز تو بیمارستان خوابیدن و مورد جراحی قرار گرفتنم هنوز پزشک مغز و اعصابِ مورد نظر متوجه نشده بود که من چه دردیم است. اومد و از همه جا پرسید. که چه جراحی هایی تا به حال داشتی و چند تا زایمان و ...... که پس از اتمام پرسشهایش دیگه داشت از در میرفت بیرون که من پیش خودم گفتم بگذار بهش بگم که مثل پیش از این نمیتونم زیاد راه برم، که تا رسید دم در گفتم راستی دکتر من مشکل دیگری هم دارم و برگشت گفت آره؟ گفتم بله و گفتم مشکلم اینه که زیاد نمیتونم راه برم وپس از پیاده روی های طولانی بسیار خسته میشم، که کلی ابراز خرسندی کرد و گفت شما به من خیلی کمک کردید. فرداش اومد و از من آب نخاء گرفت ولی جواب دلخواه را نگرفت و برای" اِم اِ ر آی" از کمرم من رو فرستاد ولی باز هم نفهمید من چیم است و روز بعد مرخص شدم.
.وقتی نزد دکتر کلیه که دکتری هم میهن است رفتم به پیشنهاد ایشون که گفتند ؛
خانم شما 16 روز بیمارستان بودید و باید بالاخره معلوم بشه شما دردت چیه و ..... دوباره رفتم پیش درکتر مغز و اعصاب که ایشونم نامردی نکرد و من رو یکبار دیگه برای " ام ار آی" ولی اینبار از سرم به رادیولوژی فرستاد که چشمت روز بد نبینه هم از این ناراحت بودم که چرا باید با این سن"اونوقتها25سالم بود "کارم به اینجا ها برسه وکلی دلم برای خودم میسوخت و تا من رو وارد اون لوله کذایی می کردند، میزدم زیر گریه و کارشون نیمه می موند و من رو در میاوردن بیرون ((آخه نمیدونی چه صدای وحشتناکی داشت اون وقتم عقلم نمیرسید یا نمیدونستم که میشه با بی هوشی کوتاه مدت برم اون تو
)) و با تمام این مشکلات عکس برداری از مغز من تموم شد
تا اومدم بیرون و عکس آماده شد، از دکتر رادیو لوژی پرسیدم آیا شما چیزی می بینید؟! او گفت من اجازه ندارم به شما در این مورد بگم ولی اینجور که من میبینم لکه های سفید روی مغز شما وجود دارند ولی باید از دکتر مغز و اعصاب خودتون بپرسید.
اون شب خیلی به من بد گذشت و همش به دوستم میگفتم اگر من تومور مغزی داشته باشم چی؟ بچه هام چی میشن؟ و هزار تا سوال دیگه. بله تا فرداش رفتم ببینم دکتر مغز و اعصابم چی میگه که ایشون با دیدن عکس به من گفت من حدس میزدم به این بیماری دچار باشید ولی حالا میبینم بدبختانه همونی است که من حدس میزدم و شما دچاربیماریMultiplesklerose هستید و "MS" مخففش رو میگن.
منم مثل خنگها وایستاده بودم نگاهش میکردم و پس از اینکه حرفاش تموم شد ازش پرسیم این بیماری چی است حالا؟ من نمیشناسم این بیماری رو و گفت براتون روی کاغذ مینویسمش و مخففش رو هم مینویسم
من برگشتم خونه مامانم اینا و گفتم اینجوری شده ولی هیچکس نمیدونست این چه بیماریی است تا در همون موقع که کاغذ یادادشت دکتر از این دست به اون دست میشد یکی از دوستان آلمانیمون که اونجا بود ورق رو دید و اینجوری
شد و گفت این رو تو داری؟ منم با خنده گفتم آره مگه چیه !!!!گفت میدونستی که پس از بیماری ایدز این لاعلاج ترین بیماری است؟و من بهش اشاره که مامانم نفهمه هیش هیچی نگو ولی مگه میفمید، (آخه این علم و اشاره مال ما ایرانی هاست) و شروع کرد به مامانم توضیح دادن و بیچاره ترش کرد.
خیلی روز بدی بود ولی من باهاش کنار اومدم و دارم زندگی می کنم و به یاری خدا هر چه زودتر سرش رو زیر آب میکنم
و تندرست تر از پیش به زندگیم ادامه میدم.
با امید پیروزی بر اهرمن بیماری برای تمام انسانهای دنیا بخصوی ما ام اسی ها .
در پناه یزدان تندرست، پیروز و شاد زیوید..... تا درودی دگر بدرود.