درود بر تو :
امشب با دختر خاله " نسرینم" که در کانادا زندگی میکنه حرف زدم. این گل ازمن گله مند بود که چرا متن جدید ننوشتم؟ منم گفتم از تو چه پنهون نمیخاستم به این زودی آپدیت کنم. خوب خودش کمی تا قسمتی میدونه که من در گیر چه کار هایی هستم و نیاز بیشتری به سکون دارم و باید بیشتر در خودم غرق باشم. ازم قول گرفته که در تعطیلات ژانویه برم پیششون.

ونمیدونم چرا امشب با دیدن این گل به خاطرات بچه گیم فرو رفتم. البته میدونی که این خاطره های زیبا از یاد رفتنی نیستند و با کوچکترین بهانه به یاد آدم میایند. این گل «شاه پسند» هم من را به یاد مادر بزرگم انداخت، خدا بیامرز هر وقت میرفتیم خونشون از چشماش بیشتر از این گلهاش مراقبت می کرد. مامانم نیز مانند یک عروس نیک همش به ما سفارش می کرد که بچه ها در حیاط بازی می کنید مراقب گلهای مامان بزرگتون باشید. آخه من در کودکی خیلی پر تحرک و به قول قدیمی ها شیطون بودم اینقدر که از دیوار صاف بالا می رفتم.(پسرها باید جلوی من لنگ می انداختن)چشمک
یک خاطره از دوران ۶ـ۷ سالگیم برات بگم؛
یه روز که نامزد خاله ام اومده بود خونه ما و پس از ناهار با خاله رفتند تو اطاق پذیرایی تا دل و قلوه رد و بدل کنند، ما یئنی من و برادرم از دیوار راهرو (به همت و راهنمایی من) رفتیم بالا تا ببینیم اونا اونجا چکار میکنند...دی... که تا سالیان سال پس از این ماجرا، شوهر خاله ام همیشه این رو میگفت که من چه بلایی بودم!!!!!
راستش رو بخاهی از ندیدن یک دوست نیک خیلی نگرانم. از جریاناتی که در دنیای امروز بخصوص میهن عزیزم میگذره خیلی داغونم. مشکلات خودم هم از یک جانب و ...........
دیدی نسرین جونم؟ نوشتم تا دیگه نگی؛
«چرا به روز نیستی؟ آخه دیدن بلاگ تو در این دنیای غربت برای من خیلی خوبه. »
آخه دختر خاله نازم مگه تو نمیدونی که بنده خودم نیز گرفتار و وابسته و معتاد این دنیای مجازی شدم!!! با دیدن متون دوستان گلم میل بیشتر به زندگی دارم.
خیلی دوستت دارم نازنینم......... همیشه به یادت هستم، در لحظه لحظهء عمرم...... بدون تو هیچم و وجودم مئنایی ندارد....... ای ایران عزیز ای مرز پر گهر عاشقانه دوستت دارم.
در پناه یزدان تندرست، پیروز و شاد زیوی............تا درودی دگر بدرود.