درود بر تو :
این چند روزه خیلی فکر کردم. تمام وقت تو فکر بودم.
«آخه چرا؟! چی شد؟! اینجوریه؟! »
خیلی فکر کردم و هیچی نیافتم. گاه عصبانی شدم، گاه عاقلانه شدم، گاه کودکانه شدم، ولی باز دیدم که این فکر کردن ها کار بیهوده ای بیش نیست. من که همیشه میگم نیمه پر لیوان رو باید دید پس خودم به کجا دارم میرم؟ خوب همیشه رسم روزگار این بوده و هست و همینجور هم خواهد ماند و من نمیتونم در کار روزگار دست ببرم یا مسائل زندگی را بیشتر از این زیر و رو کنم تا پاسخی برای پرسشم بیابم.
به سخنان آقای علی جان خیلی فکر کردم که میگه:
از بس چیز برای گفتن هست که در انتهای روز، چیزی برای گفتن نیست، جز پرسه زدن در طبیعت و چشم چرانی در لابلای کتاب ها یا خواندن اخبار. اخبار! و گاه خیره ماندن به نقطه ای و کلامی تا چیزی مثل یک "عجب" از لای دندان هایت بیرون بلغزد و در هوا معلق شود. عجب!
دیشب هم یک ایمیل از کتایون نازنین، دوست نیکم ((که هنوز بلاگر نشده))، گرفتم. با اینکه این داستان رو پیش از این نیز خونده بودم ولی یه جورایی یادم رفته بود که دیشب با خوندنش به خودم آمدم.
به خودم گفتم تو کجایی دیگه؟ تمام نصیحت هایت یادت رفته؟ حالا نیاز به نصیحت پیدا کردی؟ پاشو پاشو به خودت بیا و حواست رو به چیزهایی بده که ارزش داشته باشند، به کارهایی که خیلی با اهمیت تر هستند بپرداز. این شد که به قول علی جان "شهلا" دوباره همون گردن کلفتی شد که بود.

زندگي
در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده
است .
استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .
استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .
در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند.
برگرفته از كتاب : عشق بدون قيد و شرط
..........
در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی........تا درودی دگر بدرود.