درود بر تو :
میخواستم با یک شعر سر و ته آپدیت جدیدم رو هم بیارم، ولی دیدم دارم می ترکم. اینها رو با صدای بلند مینویسم تا بدونیم آره بابا مشکل ما اینه...

این شعر از بلاگ نسیم جونم است :
خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست...
پس از خوندن این شعر، به این فکر افتادم
همه در این دنیا ناراضی هستند.
همه دیگری رو مقصر می دونند.
همه خنجر به دلشون خورده.
همه تنهایند.
همه از دوستان و آشنایانشون گله دارند.
همه تنها اشتباه های دیگران رو می بینند.
همه از خودشون خیلی مرسی هستند.
همه از دنیا و بد قلقی هاش شکایت داارند.
همه فکر میکنند آخر مرام و نیکی هستند.
همه ...همه...همه ...
هممون می دونیم که منظور من چی است و از کجا حرف میزنم و دلیل نوشتنم در این مورد چی میتونه باشه.
بله پس از این دوران سختی که پشت سر گذاشتم، قشنگ دیدم همون جیگری که به من میگفت تو خیلی ساده هستی و خیلی زود باوری و تو مردم امروز ایران رو نمیشناسی و نمیدونی که پشت این حرفهای زیبا چه اندیشه های پلیدی خوابیده و اینقدر با نرمی با همه برخورد نکن و یه عالمه از این حرفها،... خودش هم این کار رو با من کرد و رفت. آره من اخلاق همه رو یه جورایی لمس کردم.
دیشب با یک دوست نیکم تلفنی حرف میزدم و او نیز از ایران باز گشته بود و از برخورد مردم زیاد راضی نبود و با دلی پر از گله برگشته بود.
آخه تا به کی باید این حرفها رو بگیم و برای بهتر شدن روابط اجتماعی مون کاری انجام ندیم؟! چرا ما ایرانی ها اینقدر دماغ هامون بالاست و اشکالات و ایراد های خودمون رو حتا نمیبینیم؟! چرا نمیتونیم از انتقادهای سازنده برداشتی درست داشته باشیم؟! نمیخوام برات مثنوی هفتاد من کاغذ بگم.
در این ماه از خداوند بخواهیم تا فرداهای ما را روشن تر از دیروزمان بگرداند.
در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی..... تا درودی دگر بدرود.