درود بر تو :
پس از بحث کتاب خوانی جوانان ایرانی و سپاسگذاری از تو دوست نازنین که اومدی نظر خودت رو نوشتی و من نا باورانه حرفهایت رو باور کردم و دیدم که بیشتر تعصب به خرج دادم تا واقع بینی، گفتم یه سری هم به باغ احساسات بزنیم و ببینیم در این دنیا دیگر چه میگذرد.
چند روزی است که اینجا را سراسر مِـــه گرفته است، من هم که با مـــه خیلی حال می کنم و بهتره بگم یه جورایی خیلی دوستش می دارم، احساس می کنم با فاصله بسیار اندک لابه لای ابر ها دارم زندگی می کنم. خوب دیگه اینم حس درونی من است.

تقریبن ساعت ۱۱ صبح است.
چند تا عکس خفن برای تو گرفتم تا ببینی من در اینور دنیا کجا و چه مدلی، در چه آب و هوایی زندگی می کنم.

اینجا هم گوشه ای از باغچه همسایه پائینی مون است که زن و شوهر با سلیقه بسیار زیبایی درستش کرده اند.
نترسی ها

و این هم دست من است. دیروز رفته بودیم خرید و یک دست چاقوی تیز خریدم وقتی اومدیم خونه بسته رو باز کردیم تا چاقوها رو ببینیم«مثل ندید بدید ها ». وقتی باز شده دختر ارشد بنده گفت:
مامان چاقوهاش یه جورایی انگار لک داره!!!
و مامان قهرمان، بدون دقت به اینکه لبه تیز چاقو رو در نظر بگیره، اومد دو انگشتی( اشاره و شصت) روی تیغ چاقو بکشه و بگه که نه بابا چیزی نیست و با یک دست کشیدن موضوع حله، که جیغش دراومد و دستش با عمق زیادی برید و خون ریزی کرد که آقای همسر با استفاده از اسپری ضد خونریزی در مواقع بریدگی های عمیق، به کمک مادر شجاع اومد و از خونریزی زیاد قسمت بریده شده جلو گیری کرد...دی...
خوب دیگه زندگی هزار جور پستی و بلندی داره دیگه، مگه نه؟
در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی...... تا درودی دگر بدرود.