الهۀ مهر
« November 2005
  
صفحه اصلی
  
July 2008 »

Saturday, December 31, 2005

آغاز سال مسیحی، زاد روز پدر من نیز است

درود بر تو:

امشب رفته بودیم به یک میهمانی که فقط خانمها در آن بودند. اول شام میل نمودیم و پس از آن نیز بزن و برقص که خیلی خوش گذشت«البته من نیز در حالت ثابت ایستادم و رقصیدم ها». این مهمونی مربوط به خانمها میشد و تقریبن تمام خانمها ایرانی بودند. جات خالی بود البته آقایون نه، بد بختانه جاشون خالی نبود چون میهمانی زنانه برنامه ریزی شده بود. و اما آخر شب پس از اتمام جشن، باورت نمیشه وقتی که از سالن بیرون آمدیم با چـــــه بــــــــرفی رو به رو شدیم !!

البته من یه مشت پر ازش خوردم میدونی که چقدر از خوردن برف لذت می برم.باز هم جات خالی دلت نخواد ولی اینجاش دیگه زِنانه مِردانه ندارد ها بَـــرَر جان

خوب فکر میکنم پس از

اون همه اعصاب خوردی

که چیزی جز سر درد و

بی حسی پاهایم و ...

برایم به همراه نداشت،

این میهمانی خیلی به

جا بود.

(با کمک از بایگانی این متن را به اینجا آوردم)

راستی باید بگم که همیشه آغاز سال نوی مسیحی رو دیوانه وار دوست دارم آری من ، «پیش از این گفته بودم که این مراسم ها و سال نوی مسیحی برایم جذابیتی ندارند»، بله ولی نگفته بودم که در آغاز سال مسیحی « پـــــــــدرمن » چشمهای زیبایشان را به جهان گشوده اند و زندگی، زندگی که پس از مدت کوتاهی، که در همان اوان جوانی به زندگی سخت و پر از تلاشی تبدیل شد، را آغاز کردند .

پدر من در ساخت بسیاری از جاده های ایران نقش اساسی ایفا کرده اند. استادیوم ۱۰۰ هزار نفره تهران را ایشون با تیم هم کارانشون بنیان نهادند و فرودگاه آریامهر که به نام( امام سیزدهم) تغییر نام پیدا کرده که پدر من یکی از پایه گزارانش بوده و در شمال و جنوب ایران تمام جوانی خود را برای راحت تر مسافرت رفتن هم میهنانش با دیگر هم کاران در تلاش بوده اند. حالا پس از باز نشستگی نیز با خواندن تاریخ که همیشه علاقه بسیاری به تاریخ داشتند را ادامه می دهند. حل کردن جدول و بازی تخته نرد و هر شب به پیاده روی همراه مادرم می روند. ولی هیچگاه نمیگذارد که من دستانش، که نماد بارز تلاشهای دیروزش است را ببوسم .

برای تمام مادرن و پدران دنیا آرزوی تندستی دارم.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (37 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 04:21  | آرشيو تکی اين نوشته

Thursday, December 29, 2005

رسم روزگار اینچنینه؟ یا ما اینچنین رفتار می کنیم؟!

درود بر تو:

درود بر همهء دوستان گلم که نگرانم شدند و من کلی شرمنده شون شدم.

به خدا « الههءمهر» هم قلب و روحی خسته داره، خسته از غربت و ندیدن میهنش، خسته و نا آرام از دشواری های زندگی، آخه من هم آدمم و گاهی در برابر مشکلاتی که پیش میاد نمیتونم مقاومت کنم، البته در این مورد چند ماهی صبر و مقاومت کردم ولی پس از این مدت بریدم و اینجوری شد که بهتون گفتم. البته با داشتن گلهایی مانند شماها دوباره باطریم شارژ شد و با بی اهمیتی به نشون دادن آنچه که اذیتم می کنه دارم پیش میرم و دلم نمیخاد دیگه هیچ توجهی به اینجور مسائل بکنم.

20051112134934img_0305.jpg

میخواستم این پست را با یک پرسش آغاز کنم و به پایان برسونم! حالا ببینم به من بگو اگر کسی که با تو خیلی صمیمی میشه و پس از مدتی بهت سرنمیزنه و بدون هیچ حرفی غیبش میزنه ... تازه پیش از رفتنش با امید دادن به اینکه فلان مشکلم(?!?) تموم بشه بهت سر می زنم، بره و پشت سرش رو هم نگاه نکنه، تو چیکار میکنی؟!

داشتم فراموش میکردم. فراموش میکردم که دیگه انتظارش رو نکشم و به این حس... بی اعتنایی کنم ولی من نمیتونم همینجوری کسی را فراموش کنم، آخه من چه گناهی کردم؟! خوب آدم حسابی بیا و حرفت رو بزن و پس از اون برو ، برو به سلامت...

2005082416413712.jpg

اینجا هم یادی از حرفهای فری ناز جانم می کنم که میگه:

"رابطه ها، از هر نوعی، مثل خوراکیها میمونن. همشون تاریخ مصرف دارن. فقط بعضیهاشون دیرتر فاسد میشن و بعضیها زودتر. نه میشه چون فاسد میشن، دیگه خوراکی نخری، نه میشه تا دیدی میخوان فاسد شن همش رو بخوری، چون مریض میشی. باید به اندازه بخری، و یادت هم نره که خراب میشن. دیر یا زود. حتی بهترین رابطه ها هم بالاخره تموم میشن. حالا گاهی اوقات تلخی پیش میاد، یا گاهی آدما راه زندگیشون از هم جدا میشه، یه وقت حتی ممکنه عمر آدم تموم شه و رابطه به انتها برسه... خلاصه این روزگاره."

sasasasasasasasasasasasasasasasasasasasasasasa

با دیگران رو راست باشید و حرفتون را به هم بگید که طرف مقابل رو داغون نکنید.آیا ما این مشکل را نباید بین خودمون حل کنیم؟

شاید هم مشکل از من است که اینجوری پر توقع هستم.

شاید هم من مقصرم که اینقدر حساسم، وگرنه بیماری ام اس سراغم نمیومد!!!

شاید باید... مراقب خودت باش من که رفتم ولی امیدوارم رسم درست زندگی را بیاموزی نازنینم.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (27 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 20:38  | آرشيو تکی اين نوشته

Wednesday, December 28, 2005

حرفی ندارم

درود بر تو:

حالم زیاد خوش نیست.

در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست در شیوه عشق خویش و بیگانه یکیست

آن را که شراب وصل جانان دادند در مذهب او کعبه و بتخانه یکیست

Barf o Darya o pesar.jpg

اکنون حرفی برای نوشتن ندارم.

تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (48 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 04:16  | آرشيو تکی اين نوشته

Sunday, December 25, 2005

پنجم دی ماه، دومین سالگرد ویران شدن بم

درود بر تو:

انگار دیروز بود که خبر زلزله بــــم را شنیدیم. برای بچه های یتیم بم چه کردیم؟ این گلهایی که از این آفت طبیعی به جای مانده اند...

این خانه های ویران شده در دشـــــت خشک بــــــم را دگر خانه نشینی نیست.

mehr-84-bam-(16).gif

دیدن این کودکان و دوباره دیدن دریای خزر از آرزوهای بزرگ من شده است.

unbenannt.bmp

دوستت دارم هم میهن گلم.

در پناه یزدان تندرست شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (57 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 20:26  | آرشيو تکی اين نوشته

Thursday, December 22, 2005

آخرین روز و شب پائیز جونم را خیلی سخت به پایان رسوندم، میدونی که من عاشق پائیز هستم.

درود بر تو:

دیشب«شب یلدا» را خوب سپری کردی؟ خوش گذشته که؟! ما که رفتیم منزل مادر و پدرم اینها و خوش گذشت، یک میز پر از خوردنی های شب چله و شام و شراب و... جای تو هم خالی بود. مامان دیشب پس او خوردن تنقلات شب چله، مانند هر سال کتاب حافظ را آورد به میان و دست به کار فال گرفتن شد. میدونی وقتی مامان فال میگیره و وقتی فال را تعبیر می کنه، برای همه این تعریف فال تبدیل به نصایح مادرانه میشود. (آخه بچه ها خوب از اشعار حافظ و فهمیدن تک تک واژه ها سر در نمیارند).

kiss_of_the_serpent.jpg

(اگر روی عکس کلیک کنی موزیک زیبایی از آقای دکتر محمد اصفهانی می شنوی)

دیروز پیش از رفتن خونه مامان اینها حالم خیلی گرفته و دل تنگ بودم. گذشته از این دلتنگی ««که چند ماهی است بد جوری دچارش هستم و از فکر کردن بهش فرار می کنم»»، یکی از دوستان گلم که یکدیگر رو خیلی خوب می فهمیم به مسافرت رفته است. با اینکه هر روز تقریبن با هم صحبتی از راه اینترنت یا تلفنی داریم، ولی باز هم جای او پیش من خیلی خالیه...

من از فال دیشب در منزل مامانم جا موندم چون داشتم با همین دوست گلم وویس چت می کردیم. ولی به خونه که آمدیم نشستم برای خودم نیتی کردم و فالی باز کردم:

به آب روشن می عارفی طهارت کرد عَلَی الصباح که میخانه را زیارت کرد

همین که ساغر زرین خور نهان گردید هلال عید به دور قدح اشارت کرد

خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد به آب دیده و خون جگر طهارت کرد

دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوب چه سود دید ندانم که این تجارت کرد

امام شهر که سجاده می کشیدبه دوش به خون دختر رزخرقه راقصارت کرد

اگر امام جماعت طلب کند امروز

خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد

این پائیز را هم پشت سر نهادیم، به امید اینکه سال جدید را با بهاری بسیار زیبا آغاز کنیم.

در پناه یزدان تندرست شاد و پیروز زیوی..... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (62 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 15:27  | آرشيو تکی اين نوشته

Wednesday, December 21, 2005

آیا میدانی که شب یلدا را به چه دلیل پاس میداریم؟

درود بر تو:
دوست نيکم اين متن من رو ببين تا جای پرسشی برای برگزاری ميهمانی در شب يلدا برايت باقی نماند، که ما همه فرزندان مهر هستيم و بايد به مناسبت های ملی (با نام يک ايرانی) آگاهی داشته باشيم. اين متن را که سال پيش نيز همينجا نوشته بودم و برای اينکه «تو دوست تازه آشنا نیز» بدانی برای چه اين جشن را برگزار ميکنيم، تکرارش ميکنم؛
ايران کهن
در ايران باستان يعنی۷۰۰۰ سال پيش از امروز که از چين تا يونان بوده است در طولانی ترين شب سا ل دردامنه کوههای پامير( ميترای پاک) چشم به جهان گشود و آن شب را (به سبب زاد روز ميترای پاک) يلدا نام گذاردند.
ميترای پيامبرکه پيامبر مهر است باپوشيدن لباس وکلاهی قرمز( همان کلاه قرمزی که برسرپاپ اعظم امروز می بينيم) به استمداد مستمندان ميشتافت ودرنمی کوفت و هر آنچه که داشت برپشت در خانه مستمندان می نهاد بدون بجای گذاستن هيچ اثری از خود مبادا که آنان احساس شرمندگی کنند.

weihnachtsmann


به همين جهت مردم آنزمان بر اين پندار بودند که کسی از آسمان ميايد مهر مي آيد و مهربانی را بر روی زمين می نهد و ميرود.
پارسيان از آن پس همواره زادروز اين پيامبر مهر را بمدت يک هفته بزرگ ميداشتند با روشن نمودن چراغهای پی سوز و تزئين کاج سوزنی وشيرينی وتنقلات آنزمان جشن وپای کوبی ميکردند .
اين سنت در بين ايرانيان همچنان ادامه پيدا ميکند تا زمان پیامبر ایرانیان، زرتشت که ایرانیان آنزمان نیز به آئين زرتشت گرويدند و اين آئين را همواره گرامی داشتند.
درسنهء ۶۰۰ پس از ميلاد مسيح در"قستنطنيه" يک کشيش والامقام به نام (نيکلاس) وجود داشت که ايشان به ايران سفرهای بسياری کرده بودندکه در اوايل پادشاهی انوشيروان عادل بوده است.
نيکلاس پس از باز گشت به "قستنطنتنيه" برگذاری اين آئين درايران را به آگاهی ديگر کشيشان رساند وچون برای زاد روز عيسی مسيح مبداء تاريخی بخصوصی نداشتند زاد روز ( پیامبر ميترا ) را برای عيسی مسيح درنظر گرفتند که با همان آئين ميترائی جشن خود را برگذارکردند.
و ميترا برای مسيحيان بدین شکل در آمد.

nikolaus
( Nikolaus)


واينکه چطور اين تاريخ از ۲۱ دسامبر به ۲۴ منتقل شد لازم به گفتن است: چون در آن زمان گاه شماری وجودنداشته بنابراين يکروز در اين هفته انتخاب شده است که زياد جای نکوهش باقی نمی ماند.
و امروزه روز ممکن است هر کس که خواستار پوشیدن لباس نیکولاوس باشد، لباس قرمزی برای خود تهیه کند و با پوشیدن آن برای به شوق آوردن کودکان و یا بزرگتر ها، راهی کوچه و بازار شود.santa claus

شب یلدایی نیک، همراه با خانواده و بزرگترهای گلت و خوردن شب چَـــره های بسیار خوشمزه، برایت آرزو دارم.

این پسر گل هم داره یواشکی نگاه میکنه که کی آمده و کی نیومده؟!

foozooli moghoof.jpg

در پناه يزدان يکتا تندرست و شاد زيوی ......تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (46 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 02:49  | آرشيو تکی اين نوشته

Sunday, December 18, 2005

بازار سال نو در دورتموند.

درود بر تو:

دو روز پیش من دسترسی به اینترنت نداشتم و فارغ از همه گیر و دارهای دنیای مجازی، به سیر و سیاحت در دنیای حقیقی پرداختم. همراه مامان جان و نوشین جان«دختر عمه ام» رفتیم به شهر دورتموند نزد خاله و دختر خاله نازنینم.

944935.jpg

امروز از بازار وایناختن(weihnachtsmarkt) هم دیدن نمودیم و به کمی خرید نیز پرداختیم. آخه اینجا شبهای نزدیک به آخر سال قیمتها خیلی شکسته می شوند و خرید کردن خیلی با صرفه است. (حالا نه که در طول سال خرید نمی کنم...دی...)

mdo-weihnachten-1.jpgmdo-fernsicht-zu-weihnachten.jpg

این هم عکس از درخت کاجی که در این شهر تزئین کرده اند جای آن دارد بگم این بلند ترین درخت درست شده در استان ماست. سال پیش نیز عکسهایی از مارکت شهر خودمون برایت اینجا گذاشتم...یادته؟ خلاصه هر جا که میری این آهنگ های هَپی کریستمس و مربوط به آن توی گوش آدم است.

[Foto:weihnachtsmarkt.jpg]

با بوی انواع و اقسام شیرینی های وایناختِن، البته نا گفته نمونه که بوی دارچین در شیرینیهاشون از همه بیشتر است. حالا بگذریم که من زیاد شیرینی با این طعم و بو را دوست ندارم.

برایم از همه جالب تر نوشیدن شراب داغ«Glühwein»در این لیوان های خوشگل است. تو این سرما هم به آدم انرژی میده هم گرممون می کنه.(سپنتا جان هنوز خودم ننوشیدم ها وگرنه جای تو را نیز خالی می کردم)

bdo-weihnachtsmarkttassen.jpg

خلاصه که خیلی دلِ خوشی دارند و همه در حال خریدن کادوی سال نو برای یکدیگر هستند. از همه چیز واجب تر خوش بودن و به خوشی هاشون اهمیت دادن را، در درجه اول می دانند. ((امیدوارم تمام مردم دنیا به مناسبت رسیدن سال نوی شان خوش و خرم باشند.))

odo-weihnachtsmarkt-3.jpg

از مردم عادی گرفته تا کمی معلول و یا خیلی معلول روی ویلچر یا با کمک عصا، در کنار مادر و پدر و اعضای خانواده برای خرید سال نو می بینی که خوش و خرم پا به پای هم میروند.

البته من نیز در این شلوغ پلوغی از موقعیت سوء استفاده کردم و گفتم من با صندلیم میام بیرون و از اول راه روی صندلی نشستم.((مگه نمیدونی من خیلی لوسم)) ولی از شوخی گذشته اگر در اینجور مراسم راه برم و همش زیگزاگ بزنم هی میخورم به مردم و هی باید بگم ببخشید و... در نتیجه بهتر می بینم که بشینم.

948021.jpg

این هم منظره ای از تمام( weihnachtsmarkt) در شب.

از دوستان گلم که نتونستم بهشون سر بزنم، پوزش میخام و امیدوارم که من رو ببخشید. در اولین فرصت خدمت می رسم.

*******

به اینجا سری بزن و ببین فائزه جونم با دوستان گلش برای همایش زلزله چقدر زحمت کشیده اند.

همایش زلزله دیروز امروز فردا

عکسها و خاطرات

ما بهترین دانشجویان ایران را داریم ! باور ندارید بیایید خودتان ببینید.

خوب برو و ببین دیگه.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز بر تمام اهرمنان پلیدی، زیوی... تا دروی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (55 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 03:46  | آرشيو تکی اين نوشته

Wednesday, December 14, 2005

از چی و کجا بگم؟

درود بر تو:

Bild haye shahla 0421.JPG

حرفی ندارم در برابر این همه درد !!!!!

از چی و کجا بگم؟

ببینم خانواده های این گلهای جزغاله شده، چه جوری تشخیص هویت دادند؟ پوتین گفت کلی عکس از جسد هایشان انداختم و ازش خواهش کردم که در بلاگش نگذاره و او هم گفت نه، نمیخواستم این کار را بکنم. ولی من خیلی فوضول تشریف دارم و همون بلایی که با دیدن عکسهای اون پسر کرد، سرم اومد الان دچارش شدم. نه اشکم میاد نه چیزی، به آقای همسر نشون دادم کمی در موردش حرف زدیم. من فقط یه سیگار کشیدم و...

sasasasasasasasa

شاید فکر کنی من در اینور آبها خیلی خوشم، ولی به خدا اینجور نیست. امشب با دوست نیکم که در ایران است که از همون اوایل بلاگریم باهاش آشنا شدم«شهاب جان» سخن گفتیم. از همه جا و همه کَس و همه مشکلات و پیشرفتها و بدی ها و خوشی های زمونه...

او از تغییر و تحولاتی که در ایران صورت پذیرفته گفت و من از دلتنگی هایم برای لحظه ای دیدن بچه های یتیم اونجا. او از آبادی بـــــــــم و من از ندیدن آن آبادیها! آخه خودش هفته پیش اونجا بوده و ساخت و ساز ها و آباد شدنهای درون بم و پولداری شهروندانش و پیشرفت اقتصادش و خرماهای شماره یکش و...

راستی یکی از دوستان نیکم برای درج مشکلات من وزندگینامه ام و چگونه رسیدن به اینکه من دچار چه بیماریی هستم، متن زیبایی که باهم تنظیمش کردیم را برایم وارد یک روزنامه رسمی به نام «هـــــوم» کرده است که گوشه ای از این نوشتارش را با لینک آن در اینجا برایت می گذارم تا ببینی:

نام نویسنده :لیدا آیلار

در عملیات امداد و کمک گروه موج پیشرو به مردم زلزله زده بم با خانمی آشنا شدم که فوق العاده مشتاقانه فعالیت می کرد. تعجب کردم وقتی فهمیدم که ایشان مقیم آلمان هستند و از آنجا جهت کمک رسانی به زلزله زدگان فعالیت و تبلیغ می کنند. اما تعجبم وقتی بیشتر شد که دانستم ایشان مبتلا به بیماری ام اس می باشند و علی رغم ضعف و کرختی ناشی از این بیماری اینگونه به فعالیت عام المنفعه می پردازند.

از آنجایی که از قبل قرار را بر این گذاشته بودیم که این بار با یک بیمار گفتگو داشته باشیم و از زاویه دید او به معضل بیماری نگاه کنیم، فکر کردیم بد نباشد اگر گفتگوی این شماره را به ایشان اختصاص دهیم. لذا طی یک قرار اینترنتی با ایشان به گفتگو نشستم.

*******

و اینچنین شد که من با لیدا جان آغاز به همکاری کردم. البته پس از چاپ این گزارش در مجله کاغذی آنرا به مجله اکترونیک هوم اورد تا دوستانم نیز این گفتگو را شاهد باشند.

خواهش دارم به سیگار کشیدن من کاری نداشته باش، چون منع کردنِ ِ اینجوری بد تر من رو سر لج میاره !!!

در این هوای آلوده مراقب خودت باش ... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (60 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 03:36  | آرشيو تکی اين نوشته

Monday, December 12, 2005

نکات مهم در آلودگی هوا را جدی بگیرید...

درود بر تو:

این عکسها و آلودگی هوای تهران یک فیلم تخیلی که در کودکی من نشون میداد را به یادم میاره. در اون فیلم نشون میداد که آدم ها با ماسک باید بیرون از منزل بروند، چرا که خطر آلودگی و مردن بر اثر آلوده شدن ریه و یا رسیدن این آلودگی بر اثر تنفس به خون و... زیاد بود. همینجور که گفتم داستان فیلم زیاد یادم نیست چون اون موقع من شاید ۵ سالم بود. به هر روی فکر نمیکردم که این داستان تخیلی به واقعیت برسه و شامل حال خودمون بشه.

میدونم که گذاشتن عکس برای هم میهنان ایرانی بخصوص تهرانی هاشون، کاری بیهوده است. آخه خودشون دارند در این آلودگی زندگی می کنند و با اون دست و پنجه نرم می کنند.

راستی این ساختمان در کجای تهران بزرگ است؟ تو میدونی! حالا من نمیگم که از چندتا بلاگر این را پرسیدم ولی ایشون نمیدونستند این ساختمان در کجای تهران قرار داره!!!!«با اینکه بهشون گفتم این رو به همه میگم که شماها نمیدونستید و ... »

k1k1k1k1k1k1k1k1k1k1k1k

از هر چه بگذر سخن کودکان بم نیک تر است

خوب گزارش این سفر مهندس سعیدی رو هم ببین.

میدونی مهندس پیمان چی نوشته بود؟

تو راه رفتن و برگشتن ، نگهبان مرکز می گفت برای بچه ها خیرین دیگری هم هدیه و مواد غذایی میارن اما شما چون با بچه ها بازی می کنید و با اونها غذا میخورید براشون یه چیز دیگه هستین ! راست می گفت ! بچه ها بیشتر از پول و لباس و غذا ، نیازمند حضور بودند ! این همون چیزی بود که باعث شد همسفرهای من به اصرار من بیایند به یکیشون گفتم ، تو بیا ، تو برای بچه ها می تونی نقش پدر رو داشته باشی حتی برای چند ساعت و این از هرچی هدیه است بیشتر ارزش داره .

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیو... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (37 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 15:24  | آرشيو تکی اين نوشته

Saturday, December 10, 2005

مژده پیمان یارمان باز آمد

درود بر تو:

مژده پیمان یارمان باز آمد.

با خبر های خوش آمد.

و ما رفتیم و برگشتیم

و این هدیه ما برای شما خوبان وبلاگ نویس و بچه های موج پیشرو

0017.bmp

یه خورده خستگی در کنم برایتان از این سفر خواهم نوشت

4444.gif

جای تک تک شما را خالی کردم همه شما را

DSCI0666.gif

گزیده ای از بلاگ آوای اندیشه «همسر آقای سعیدی»:

پيمان از بم برگشت . اين کوچولو رو می بينيد اين با پدربزرگش تو همون محله مومن آباد زندگی می کنه . اونم دعوتش کردند همراه بچه ها ی مرکز مومن آباد باشه . موز رو با پوست خورد . پيمان گفت چيکار می کنی ؟ با چشمای در اومده موز رو به پيمان بر گردوند انگار می خواست بگه نمی دونستم مال توئه بيا بگير خسيس ! پيمان گفت نه پسرم بيا پوستش رو برات بکنم .

DSCI0606.gif

این عکسها هدیه های زیباییست از جانب مهندس پیمان سعیدی به اینجانب.

*******

زحد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت يارا

به وصل خود دوايی كن دل ديوانه ما را

علاج درد مشتاقان طبيب عام نشناسد

مگر ليلی کند درمان ، غم مجنون شيدا را

گرت پروای غمگينان نخواهد بود و مسکينان

نبايستی نمود اول به ما آن روی زيبا را

چو بنمودی و ببرودی ثبات از عقل و صبر از دل

ببايد چاره ای کردن ، کنون اين ناشکيبا را

چنان مشتاقم ای دلبر به ديدارت که گر روزی

برآيد از دلم آهی ، بسوزد هفت دريا را

پیمان این دوست نیک تمام بچه های یتیم بم، با وجود مشکلات خود و نادیده گفتن آنها برای این بچه ها مینند یک پدر تلاش می کند.

امیدوارم در تمام زندگی با تندرستیي کامل خود و همسر نازنین و پسر گلشون در کنار هم زندگی کنند.

پیمان جان سپاسگذاریم.

در پناه یزدان تندرست شاد و پیروز زیوی...تا درودی دگر با گزارشی جدید، بدرود.


پيام‌هاى ديگران (42 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 00:29  | آرشيو تکی اين نوشته

Thursday, December 8, 2005

خداوندا!!!!

درود بر تو:

اينك چشمي بي دريغ

كه فانوس را اشكش

71.jpg شور بختي مردمي را كه تنها بودم وتاريك

لبخند مي زند

نه!

هرگز شب را باور نكردم،

چرا كه

در فراسوهاي دهليزش،

به اميد دريچه ای دل بسته بودم.

در مورد سقوط هواپیما و سفر آخرت رفتن هم میهنان گلم، چیزی جز اینکه خیلی ناراحتم، برای گفتن ندارم. ای کاشک خراب بودن هواپیما بهانه خوبی می شد برای نادیده گرفتن این ماموریت خبری!!!

کاشکی عشق همسر و فرزند باعث نا دیده گرفتن مزد این سفر و نرفتن به این راه بدون بازگشت می شد.

ای کاشک انسانیت بیش از این پاس داشته می شد تا ارزش وجودی آدمها پیدا میشد. ای کاشک اینقدر زود برای مردن و نمردن تصمیم گرفته نمی شد. ای کاشک...

درود بر فَـــرَ وَ شی پاکشان باد. 68.jpg

مناسبت خوبی می بینم که تو را با یک

روزنامه نگار نازنین و جوان آشنا کنم کوروش ضیابری نویسنده بلاگ: ایمان امروز

که جوان ترین روزنامه نگار دنیا و اهل شمال ایران، استان گیلان است.

پیشنهاد می کنم سری به خانه یا بلاگش بزنید.

sasasasasasasasasas

حالا گذشته از این حرفها یک خبر خوبی برایت دارم. دیشب آخرین کمکهای نقدی برای بچه های یتیم بم و حتکن جمع آوری شده

«۳۰۰€» را میخواستم ببرم تا بدم به دوستم که بیاره ایران و بدست مهندس سعیدی برسونه، چون قرار بود با مامانم بریم، پس صبر کردم تا مامان بیاد دنبالم و با هم بریم. مامان که اومد «۵۰€» که دوستانش برای کمک داده بودند را به پولهای هدیه داده شده اضافه کردیم. از اون ور هم رفتیم تا من برای بچه ها چند بسته شکلات بخرم، وقتی رسیدیم خونه دوستم ایشون هم «۵۰€»به اون پولهایی که پیش از این هدیه شده بود اضافه کرد و کل مبلغ ما به «۴۰۰€» رسید.

به یک باره هدایا به این مقدار رسید، حالا بشنو از مهندس سعیدی :

یک اعتراف

من پولم برای خرید همه اونچیزیایی که لازم داشتم کم امد

اما روم نشد به کسی بگویم...

67.jpg

مثلن اینبار دیگه نمیخواستم متن بلند بنویسم، ولی مگه میشه!!

از تمام کسانی که تا به حال برای کمک به بچه ها با من همراه بودند سپاسگذارم.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوید....تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (32 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 18:40  | آرشيو تکی اين نوشته

Monday, December 5, 2005

از وایناختِن (*کریسمسِ*) اینجا خوشم نمیاد....

درود بر تو:

حوصله نوشتن در مورد سال نو در این سوز و سرما رو ندارم.

از سال جدید در زمستون و... بیزارم.

دیروز برای انجام کاری رفتم بیرون و فکر می کنم سرما خوردم.


فردا هم باید برم تا اینکه...

مراقب خودت باش.

تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (72 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 02:05  | آرشيو تکی اين نوشته

Friday, December 2, 2005

خود را بهتر بشناسیم

درود بر تو:

از شما دوستان گلم بسیار سپاسگذارم که با من همدلی کردید و برای دوست نازنینم آرزوی بهبودی کردید. و ابراز شرمندگی، چون باعث غمگین شدنتان شدم.

داشتم داخل (فاوریت م) دنبال یک موضوع جالب می گشتم که به این برخوردم:

خود را بهتر بشناسيد!
تست خودشناسي

و پس از انتخاب رنگ مورد نظرم،

که این را پاسخ گرفتم:

"آسوده خاطر ، سرحال و بانشاط"

«عاشق زندگی آزاد هستید و سعی می کنید که حداکثر استفاده و لذت را ببرید. اعتقاد دارید که هر فرد فقط یک بار زندگی می کند. نسبت به مسائل مختلف بسیار کنجکاو و صادق هستید هیچ چیز برایتان بدتر از مقید بودن و محدود کردن نیست. همیشه آماده و مشتقاق رویدادهای غیر منتظره هستید.»

1106816-ec9957c9d0ec2347.jpg

البته زیاد آسوده خاطر نیستم و دلایل بسیاری برای نا آسودگی خاطر برایم پیش میاد ولی من این را آموختم که با تمام دل شوره ها و نا آسودگی ها کنار بیام و در بدترین شرایط ، کسانی که شرایط بدتر از من دارند رو ببینم.

اتفاقن امروز با همون دوستی که در مورد کتاب خوان نبودن بچه های ایرانی حرف زده بودم، صحبتی شد و او پرسید تو چه میکنی که میتونی اینقدر ریلاکس باشی؟ به من هم یاد بده! (جای اشاره دارد که بگم خواهر این خانم هم بیماری ام اس دارند و از من قوی تر هستند) کمی نگاهش کردم و فکری کردم و گفتم؛ راستش رو بخواهی نمیدونم چی بهت بگم، ولی این یک نیرویی در نهاد من است که خداوند هدیه ام دادند و اینکه راحت میتونم با مسائل سخت زندگی کنار بیام و مشکلات رو قبول کنم و باهاشون یه جورایی سر کنم تا تموم بشوند.

بله همینجوریاست.

حالا برو ببین راجب تو چی میگه؟!

(گل من، نظرت رو راجب نوشته من بنویس)

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی.... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (41 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 03:57  | آرشيو تکی اين نوشته

Thursday, December 1, 2005

به امید خدا بیماری و رخوت یار آخر شد...

درود بر تو:

پس از بحث در مورد سریال «برره کاری از مهران مدیری» از اینکه نظر تک تکتون را فهمیدم بسیار سپاسگذارم و دیگه حوصله گفتن حرفی در این مورد را ندارم. زیرا در حال روحی خوبی نیستم.

1110231_124dd2873be71638.jpg

چون یکی از دوستان هنرمند و بسیار خوبم، در بیمارستان به سر می برد. دیروز که همراه مامانم و دختر عمه ام به دیدن وی و شنیدن نظر دکترهایش رفته بودیم، وقتی شنیدیم که دکتر زنانش چی گفت همه مون جا خوردیم و ناراحت و افسرده شدیم.

امروز ایشون رو عمل جراحی رضایت بخشی کردند و امیدواریم که این بیماری را با تمام انرژی مثبتش پشت سر بگذارد. برایش انرژی مثبت آرزو کنید و اگر می تونید برایش این انرژی را بفرستید. امشب برایش با خواجه حافظ شیراز درد دلی کردم و پاسخی خواستم که این را گفت:

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال

و گذشت اختر و اختر و کار آخر شد

آن همه نازو تنعم که خزان می فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر که به اقبال کله گوشهء گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که شد معتکف پرده غیب

گو برون آی که کار شب تار آخر شد

بعد از این نوربه آفاق دهم از دل خویش

که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز

قصهء غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد

که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را

شکر کان محنت بیرون زشمار آخر شد

*******

من این فال رو خیلی خوب می بینم و دست نوشته ای از این شعر تهیه می کنم و در دیدار پسین برایش می برم.

در پناه یزدان تندرست و شاد زیوید.... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (31 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 00:10  | آرشيو تکی اين نوشته