درود بر تو:
با اینکه زیاد خوب نمیتونم راه برم و بیشتر مینشینم، با توجه به دل تنگی هایم پس از بازگشت از میهن و و و ولی حال آپدیت کردن ندارم. بخصوص با این اخبار جور و واجوری که در میهن میگذرد.

در نتیجه رو به خوندن کتابهای داستانی که از نمایشگاه کتاب دوست گلم برایم خرید و شعر از شمس تبریز و مولانا آوردم، بله میدونم میخواستم از سفرم برات بنویسم ولی باور کن حالم زیاد خوب نیست. همونجوری که گفتم بسیار دلتنگ از بازگشت هستم. البته تو دوست نیکم مرا از اس ام اس های پر مهرت لبریز از محبت نمودی ولی دلم تنگ شده، تنگِ، تنگ...
آخه میدونی پیش از اینکه بیام دوستان و آشنایانی که بار اول پس از سالها به ایران رفته بودند، به من میگفتند که برگردی خیلی افسرده میشی ها، ولی من بی توجه به حرفشون و لبالب از شوق دیدار یار نازنینم، اهمیتی به حرفهاشون نشون نمیدادم و میگفتم خوب دل تنگ شدم باز میرم مشکلی نداره که...

درسته که دوباره میخام بیام ولی اینجاش رو نخونده بودم که پس از باز گشتم اینجوری بیوفتم و پاهام مانند چماق بشن و توان ۲ قدم راه رفتن رو نداشته باشم!!!
البته رفتم دکتر و ایشون گفتن که این حالت به دلیل تغییر سریع آب و هوا پیش میاد و پیش از رفتن دوباره به میهنت باز هم باید بیایی تا کورتیزون تزریق کنم. البته اینش خیالی نیست که کورتیزون(کورتون) بگیرم ولی میخام همین حالا اونجا می بودم.
به قول رضا صادقی: دلم برات تنگ شده جونم... میخام ببینمت نمیتونم...
sasasasasasasa

ما بسته بدیم و بند دیگر آمد بی دل شده و نژند دیگر آمد
در حلقهء زلف او گرفتار بدیم در گردن ما کمند دیگر آمد
دیوان شمس تبریزی
در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی.... تا درودی دگر بدرود.