درود بر تو:
یادم میاد که اون وقتها که در ایران بودم وقتی بارون میبارید و خاکهای روی زمین خیس میشد، بوی بسیار دل انگیزی داشت.
هنوز که هنوزه من عاشق این بو هستم اما بدبختانه اینجا چون خاکی روی زمین وجود نداره و همه جا سبز سبز است، پس از باریدن باران بوی سبزه در تمام فضا میپیچد و خبری از بوی خاک نیست.
ساعتی پیش ابرهای آسمون همچین با هم دعواشون شد که بیا و ببین و اصلن غروب تبدیل به شب شد و همه جا سیاه و وحشتناک. فکر میکنم برای همین وقتی حرف از بارندگی میشه زیاد خوشم نمیاد.
این بیچاره هم خیس شده
فکر کنم لب این دریا خیلی بوی خوبی بیاد ولی بوی خاکی که من میگم نمیاد، شاید بوی ماهی...

این هم برای فوتبال دوستان محترم. هر چند که به هیچ وجه از فوتبال خوشم نمیاد و تنها بازی های تیم ملی ایران رو دنبال میکنیم، ولی اگر ببینم یک فوتبالیست اینجوری روی زمین سر بخوره دلم هُـــری میریزه پائین براش، خوب هم میهن نیست، ولی انسان که هست دردش که میاد.
هر روزت بارانی «هم میهنانی که در ایران هستند البته». اینم برای تو که شاید نگرانمی بگم که حالم کمی تا قسمتی بهتره ولی قرصهای آنتی بیوتیک را هنوز میخورم ولی سر گیجه ام کما کان همونجا که بوده هست.
به گفته دوستان این هم، پی نوشت:
ببین این بارانِ امروز عصر من را به کجاها که نبرد. آیا تا به حال شده برای فراموش کردن یک موضوع که مثل خوره مغزت رو میخوره و ندونی چیکار باید کنی تا فراموشت بشه؟ اگر میدونی تو رو خدا به من هم یاد بده.
در پناه یزدان تندرست، پیروز و شاد کام زیوی... تا درودی دگر بدرود.