الهۀ مهر
« June 2006
  
صفحه اصلی
  
July 2008 »

Monday, July 31, 2006

رفتنش سخت بود ولی رفت...

درود بر تو:

اکبر محمدی نیز در راه آزادیخواهی اش، جان به جان آفرین سپرد.

به گفته بهراميان، اكبر محمدي در جريان حوادث كوي دانشگاه تهران در سال 78 بازداشت و در دادگاه بدوي به اعدام محكوم شد اما بعدها با دو درجه تخفيف رهبري به 15 سال حبس تعزيري تبديل شد كه از اين مدت 10 سال زندان و پنج سال آن تعليقي بود.

َAkbar Mohammadi -اکبر محمدیا

اكبر محمدي از دانشجوياني كه در جريان حوادث كوي دانشگاه تهران بازداشت و ابتدا به حكم اعدام و سپس به 15 سال حبس تعزيري محكوم شد، يكشنبه شب، هشتم مرداد ماه بر اثر اعتصاب غذا در زندان اوين درگذشت.

...

میگم خیلی ناراحتم که با این همه زجر از این دنیا رخت بر بست،

ولی برایش خوشحال نیز هستم که با آبرو نزد خدا رفت.

دیگر اینجا نیست که اینهمه شکنجه روحی و جسمی را تحمل کند...

درود بر فَـــرَ وَشی پاکش باد...خدایش بیامرزد.

بدرود.


پيام‌هاى ديگران (17 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 14:32  | آرشيو تکی اين نوشته

Sunday, July 30, 2006

یاد ایامی که در گلشن...

درود بر تو:

ساعت ۱۱؛۴۵ دقیقه پرواز برگشتم بود. ساعت ۸ وحیدوو اومد در اطاقم رو زد و گفت: خاله بیدار میشید؟ باید یواش یواش آماده بشیم. فاطی هم میخاد بیاد. چند ساعت پس از این ما در میدان قصر دشت بودیم و فاطی رو سوار کردیم و رفتیم فرودگاه.

Resize of Resize of Forood gahe shiraz.jpg

حالا بماند دل بنده کمی شور میزد ولی به روی مبارک نمی آوردم خلاصه یه کمی خیلی دیر شده بود... وارد قسمت بار شدیم و فاطی کمک کرد بار ها رو روی ریل گذاشتیم. همه چیز به خوبی و خوشی داشت تموم میشد، خانمه که پشت مونیتور نشسته بود گفت در کیفتون مورد مشکوک هست! من و فاطی به هم نگاه کردیم، فاطی گفت نمیدونم؟ من هم گفتم خوب منم نمیدونم چی باعث شک اینها شده.

خلاصه دل و روده کیفم رو ریختم بیرون، یک قلموی رژگونه داشتم که دسته اش فلزی بود و به خانمه نشون دادم ولی گفت نه خانم این نیست. حالا نگو خودش داره اونجا میبینه که چی در کیف است ولی به من نمیگفت... خلاصه دید که من چقدر چهره بی گناه و غیر مشکوکی دارم و دلم شور پروازم رو میزنه، گفت ببینید اینجا بیایید، «در کیفتون چاقو است» .

من به فاطی نگاه کردم و اون به من، تازه خانم یاد چاقویی که برای میوه پوست کندن در کیفش داشت، افتاد و گفت خانم این چاقو همیشه توی کیفم است ولی حالا چون میخواستم با خاله ام برم تا جلوی در هواپیما و اجازه گرفتم با ایشون برم شما خواستید من هم کیفم رو اینجا زیر دستگاه بزارم !!!!!!!!! خلاصه اینجاش به خیر گذشت.«حالا ساعت پروازم هم دلم رو نگران کرده بود»

حال در این میون من هم اونطرف با یک دختر ترشیده که پشت یک میز نشسته بود درگیر بودم. احمق به من میگه خانم با این مانتوی کوتاه، شما نمیتونید سوار هواپیما بشید.(آخه گوز چی کار داره به شقایق درد؟) حالا مانتوی بلندم کجا بود؟! منم داشتم از عصبانیت می ترکیدم. اون از بساط چاقوی میوه خوری انگار آرپیجی۷ دیده بودن اینم گیری که این دختره به مانتوی من داده بود. خوب من اینو از همینجا خریدم (البته از کیش، ولی منظورم این بود که از ایران خریدم) اگر با شئونات اسلامیتون جور نیست خوب چرا میفروشید؟! من الان کاری نمیتونم بکنم ...خانم شما یا برید یک مانتوی بلند بپوشید یا این فرم رو پر کنید، آدرس و شماره تلفن بنویسید و امضاء کنید. من، خانم من اینجا زندگی نمیکنم و آدرس و شماره تلفن هم ندارم، باشه هرجایی که زندگی میکنید آدرس همونجا رو بنویسید. تا دست به قلم شدم فاطی گفت ول کن شهلا جون نمیخاد بنویسی، ولی پروازم رو از دست میدادم اگه با اون زنیکه کل منکل میکردم و وقت برای لج بازی نبود و بلند گفتم، نه عزیزم مینویسم ببینم این منو از کجا میخاد پیدا کنه؟! انگار شهر هرته...

Resize of Resize of Resize of Shiraz 102.jpg

خلاصه از اونور هم یک سری از دوستانم برای خداحافظی اومده بودند و در سالن نشسته بودن و منتظر من، که همدیگر را برای آخرین بار ببینیم، مهم تر اینکه لیلا جون برایم بهار نارنج خریده بود تا به من بده که نه تونستم ببینمش، نه بهارنارنج ها رو بگیرم ازش... خلاصه فاطی تا جلوی در با من اومد که خلبان و میهماندار ها ی هواپیما و مسافرانش منتظر بنده بودند. از پله رفتم بالا خانمی ظاهرن بسیار مهربان با ملایمت ازم پرسید، چرا پس اینقدر دیر خانم عزیز؟ من، والا به این همکارانتون اون پائین بگید که گیر سه پیچه بیخودی به آدم میدن.....(دلت نخاد یک غذای مزخرفی هم دادن که نگو و نپرس) اونروز خیلی گرم شده بود.

Resize of Resize of Resize of Shiraz 131.jpg

چند شب پیش فیلم «عروسی به سبک ایرانی» رو دیدم. دلم خیلی شیراز رو خواست و براش تنگ شد. یاد دوستانم کردم و حسرت سریع گذشتن لحظات رو خوردم و کلی اشکم روان شد. چون دقیقن همه جاهایی رو که منم هم رفتم نشون میده، وااااااااااااااااااای از حافظیه اش، دلم خیلی خواست دوباره اونجا بودم.اگر فیلم رو ندیدی، حتمن ببینش...

((این عکسها را هم وحیدوو جوونم زحمت برداشتنش رو کشیده))

با آرزوی روزهایی بهتر از دیروز داشتن برای شما هم میهنان نیکم، من که دو روزه، آخ نه دو ماهه مهمون بودم و صدسال دعاگو هستم. در آخر نیز از دوستان شیرازیم بسیار سپاسگذارم.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (30 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 16:05  | آرشيو تکی اين نوشته

Thursday, July 27, 2006

یک روز از روزهای زندگی من....

درود بر تو:

صبح ها ساعت ۸ونیم تا ۹ در تختخواب میمونم. پس از این به دلیل رفتن خدمت خلیفه صدام، از جا بر میخیزم و خدمت خلیفه می روم.

مسواک زدن و شستن دست و صورت و اعمال مربوط به آنجا را انجام میدم و سر راه کومی«Compioter» را هم از خواب بیدار میکنم و میرم توی آشپزخونه تا کافه ماشینه را روبه راه کنم و کافی دم کنم، کومی هم بیدار شده و روشن است و تمام آنتی ویروس میروس هم اکتیو شده و آماده برای انجام «فرایض» آداب روزانه...(حال می کنی من هم مانند شما ها حرف میزنم؟!)

و پس از این کافه با شیر را در فنجانم میریزم و به روی میز کومی میگذارم. حالا وارد اینترنت می شوم و وارد بلاگم... خوب میبینم چند پیام دارم و چه کسانی به روز نوشتند. در همین حال یاهو را استارت میزنم و روشنش می کنم. منتظر اونی که بودم به به باز هم آف ننوشته ولی دوستان دیگرم خیلی هاشون لینک یا آف یا... گذاشتند. موزیک را روشن میکنم. برخی اوقات همینجور که نشستم یه قری هم این پشت میریزم و ...اول به بلاگ دوستانم که نزدیک تر هستند میرم و پیامی مینویسم و مقام اول رو به دست میارم..دی.. بر میگردم. در همین حال به فکرش هستم یئنی همیشه و در همه حال به فکرش هستم

ALFI Kaffeehaus Set mit Glastasse

یک جرعه از کافی مینوشم و باز میبینم و میخونم و... خدای من این دنیـــــا کی میخاد آدم بشه و جنگ توش نباشه و سختی و زنده گور به گور کردن مردم را در آن نبینی!!!! البته این ناهمگونی ها در تمام تاریخ ایران به چشم میخوره و خوشبختانه مردم ما با آن کنار آمدند.

...*******...

حالا وقت فکر کردن به غذای ظهر است. چی درست کنم که بچه ها میان خونه ادا اطفار در نیارن؟! خلاصه به یک نتیجه که خرسند کننده برای ایشان هم است، میرسم و میرم در آشپزخانه و مشغول میشم. حالا در این میان یکی میاد و هی مینویسه و هی بوق میزنه!!!

آخه من که نوشتم"" not at my desk""چرا دقت نمیکنی!!!؟؟؟

به هر حال اگر بتونم میام و جوابش رو میدم... تا بچه ها میرسند خونه و ناهار میخوریم. و برخی اوقات از ایران یا کشورهای دیگر تماس هایی دارم، اگر پرسشی باشه یا کیفین احوالی باشه یا... میرسیم به ساعات پس از نیم روز و چون من عادت به خوابیدن ندارم بیدار هستم و همچنان پای کومی هستم و کارهای مربوطه را انجام میدم. d_taste-left-cappuccino_v30.jpg

و وقت کاپوچینوی عصر که میرسه، چه تنها باشم و یا اگر مهمون داشته باشم با مهمون هایم، باید کاپوچینو بنوشم.

خیالی بسیار پریشون دارم. کتابی که خوندم رو میگذارم جلوی دستم، چند وقته میخام یک قسمت از این کتاب را در الههءمهر، بنویسم ولی هنوز نشده که بشه... میدونی که من همیشه در نیمه های شب به روزمیشم،

ولی امروز تمام وقتم را برای نوشتن این پست گذاشتم، آخه سرم همچین هام خلوت نیست. در این بین ایمیل خوندم و جوابش را نوشتم، عکس به دوستم ایمیل کردم تلفن یک دوست نازنینم را از ایران پاسخ دادم تا به خودم اومدم دیدم ساعت ۴و نیم شده و از ناهار خبری نیست. خدای من چه کنم چاره کنم یه چیزی بدین پاره کنم...

بینگ املت گوجه فرنگی با پیاز داغ، تخم مرغ و به به چه خوشمزه شده بود، جات خیلی خالی بود........خلاصه در بیشتر روزها من مهمون دارم و خونه برای خودم خالی نیست. اما الان که بچه ها هم به مسافرت لب دریا در هلند رفتند،(یادته پارسال با دوربین دیجیتالم چه کردم) من و آقای همسر تنهائیم البته ایشون کمد جدید طرلان رو به کمک برادرم بستند و تقریبن کمد آماده است.

من خسته شدم تو چی؟

خوب حالا چون خسته شدم و حال و هوایم نیز کمی فرق کرده این پست را وارد می کنم.

از خداوند بزرگ خواستار بخشیدن دلی گرم به تک تک هم میهنانم هستم.

در پناه خود او تندرست، شاد و پیروز زیوی....تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (43 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 20:56  | آرشيو تکی اين نوشته

Wednesday, July 26, 2006

دلم خیلی برای هم میهنانم شور میزنه...

درود بر تو:

دل من، سر من، افکار مثبتم در مورد آینده با ترس عجین شده و فکر آینده میهنم همینجور مانند این تصویر دریا، در تب و تابه و به هم میپیچه و شور میزنه که چه خواهد شد؟! هر بلاگی سر میزنم از این حرفهاست، برخی عکسهای وحشتناک گذاشتند و هم دردی با مردمی که با جنگ دست و پنچه نرم میکنند را نشان میدهند.

نمیخواستم در این مورد بنویسم ولی انگار خیلی مردمم کلافه اند! خیلی نگران به نظر میرسند! از همه چیز و...

دريا و مرد

تنها و روي ساحل
مردي به راه مي گذرد
نزديك پاي او
دريا همه صدا
شب ‚ گيج درتلاطم امواج
باد هراس پيكر
رو ميكند به ساحل و درچشم هاي مرد
نقش خطر را پر رنگ ميكند
انگار
هي مي زند كه : مرد! كجا ميروي كجا ؟
و مرد مي رود به ره خويش
و باد سرگردان
هي مي زند دوباره : كجا مي روي؟
و مرد مي رود و باد همچنان
امواج ‚ بي امان
از راه مي رسند
لبريز از غرور تهاجم
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب
دريا همه صدا
شب گيج در تلاطم امواج
باد هراس پيكر
رو ميكند به ساحل و .....

«سهراب سپهری»

آخرین اجرای زنده “مرغ سحر”، توسط استاد شجریان در کنسرت بم (فایل تصویری

مرغ بی دل شرح هجران متخصر مختصر کن....

گوش میکنم و میگریم.

تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (31 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 03:00  | آرشيو تکی اين نوشته

Saturday, July 22, 2006

آیا بیماری ام اس و رفتار با مبتلایانش را میشناسی؟

درود بر تو:

اگر آشنایی با بیماری من و واکنش در مقابل برخوردهای منِ بیمار که دچار ام اس هستم رو دوست داری و شناخت بیماریم برایت مهم است، کمی وقت برای خوندن این نوشتار دنیز جان که روانکاو است، زحمت تهیه و نوشتن این مقاله را کشیده، بگذار.

...*******...

بطور کلی ام اس یا توجه به درگیری مغزی و محدودیتهایی که برای فرد ایجاد می کند ختلالات روانپزشکی گوناگونی را برای بیمار ایجاد می کنند که عبارتند از:

۱ـ اختلالات خلقی

۲ـ پسیکوز

۳ـ تغییرات شخصیتی

۴ـ اختلالات شناختی

همچنین ام اس بدلیل مزمن بودن و محدویت های حسی و حرکتی باعث می شود واکنشهای روان شناختی را در فرد بر انگیزد. ازجمله آن کاهش اعتماد به نفس فرد قابل توجه است.

افسردگی

مانیا

خستگی

مشکلات شناختی و هوشی

عملکرد

درمان

159309173_ada578d6a1_m.jpg

خیلی خوشحال میشم تا این نوشتار را ببینی، چون خیلی از مواردش در مورد من صدق میکنه. شاید دوست خودت که دچار ام اس است هم چنین مشکل مشابه را داشته باشه.

از اینکه اطرافیانم برای من تنها دلسوزی بکنند متنفرم، یا برای من دستورالعمل های خاص خودشون را بکار ببرند که از نظر هیچ پزشک روانکاو یا روان شناس تائید نمیشود، حالم بدجوری گرفته میشود.دوست گلم ما همه باید در مورد این مشکل اجتماعی که بد بختانه دامان خیلی از افراد جامعه را گرفته آشنا شویم.

پس برو بخون دنیز جان چی نوشته است.

به امید هر چه زودتر شناخته شدن درمان این بیماری به خدای بزرگ میسپارمت.

در پناه یزدان پاک، تندرست، شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (37 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 22:24  | آرشيو تکی اين نوشته

Thursday, July 20, 2006

آرزو های نهانی...

درود بر تو:

امروز این عکس آنجلینا جولی که در افغانستان انداخته را دیدم و خیلی آرزو ها برایم تداعی شد.

گفتم خدایا کاشکی من هم تنی سالم داشتم

کاشکی من هم اینقدر پول داشتم که بتونم همه جای دنیا به دیدن بچه های بینوا برم

کاشکی میتونستم برای دیگران بیش از اینی که هستم، مثمر ثمر باشم.

و دیگر اینکه برای تمام کودکان دنیا آرزوی تندرستی و خوشبختی کردم.

Resize of Resize of A_J_025.jpg

خیلی شرمنده ام برای اینکه حالم پس از بازگشتم گرفته بود، حال شما دوستان گلم را هم گرفتم.

از اینکه ناراحت بودم و نتونستم خودم را جوری دگر خالی کنم، اینجا نوشتم و شما رو هم نارحتتون کردم.

از اینکه دل کوچولوم رو اینقدر اذیت کردم برای چیزی که اصلن ارزشش رو نداشت

از اینکه خیلی حالم بود و نتونستم مثل یک آدم بزرگسال دردم را برای خودم نگهدارم و اینجا چیزی ننویسم تا ناراحتتون نکنم.

از خودم بیشتر از همه ناراحتم.

آخه آدم نباید در برابر همه اینقدر خوب باشه که طرف فکر کنه وظیفه ای داری در مقابلش اینجور باشی.

نمیدونم خلاصه خیلی بهم ریخته بودم و هنوز هم خوب خوب نیستم، ولی رو به بهبودی هستم. قول میدم...

165097371_faf873435c_m.jpg

از کمک های روحی و پیامهای زیبایت و حرفهای سازنده ای که با من زدی نیز سپاسگذارم.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (31 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 21:51  | آرشيو تکی اين نوشته

Tuesday, July 18, 2006

شکایت نامه....

درود بر تو:

دارم میرم.

باید برم.

نه نمیشه اصرار نکن.

Tulpe.jpg

میخام برم کلانتری.

یک شکایت نامه دبش هم نوشتم.

باید برم از این دل... شده شکایت کنم.

از دستش خسته شدم.

خانم گل آقای گرامی زياد، پافشاری نکنید.

من فردا صبح اول صبح شکایت نامه را میگذارم روی میز کلانتری.

همچین شکایتی نوشتم که با هیچ وثیقه ای آزادش نکنند

و بزارند یه مدتی آب خنک بخوره تا حالش جا بیاد.

(شهلا عصبانی و شاکی بود)

عجب شکایت نامه دبشی نوشته بودم ها، ولی گفتند ما به این زودی که نمیتونیم بندازیمش زندان. حالا شما کارهای مثبتی که دلت انجام داده رو ببین و کمی باهاش مدارا کن، اگر درست نشد اونوقت میندازیمش زندان اونم با اعمال شاقه«غه».

آخه بچه های بم دلشون برای دلت تنگ میشه، دوستان گرفتار دیگر که به محبت تو نیاز دارند و بهشون روحیه میدی و دوستت دارند به اون دل مهربونت عادت کردند، حالا خانم برو تا ببینیم چه پیش میاد.

و منم دست از پا دراز تر برگشتم. ولی باهاش حرفم رو تموم کردم و خط و نشون حسابی براش کشیدم، چند روز پیش خیلی اذیتم کرد هوای چشمام رو هی بارونی و نمناک میکرد، اما حالا کمی راحت تر هستم و احساس میکنم خودم رو پیدا کردم،«آخه دور از میهن نبودی تا بفهمی من چی میگم» ولی چشمم از این دل دیوونه آب نمیخوره عاقل بشه... میخوره؟!

تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (26 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 20:41  | آرشيو تکی اين نوشته

Sunday, July 16, 2006

با تو بودن و با خود نبودن...

درود بر تو:

شهلا ت این روزها خیلی مشغله فکری داره و سرش و مغزش دچار یبوست فکری شدند و عقلش به جایی قد نمیده...

رفتم حرفهای پسر گلم رو خوندم که همیشه برای من حرفاش دلداری بزرگی است و برای اینکه به خودم از نظر عصبی مسلط بشم همش حرفش را به یاد میارم، مثلن در حرفهای آخریش برایم نوشته:

حقيقت انكار ناپذيري كه وجود داره و بايد صبورانه تحملش كرد اينه كه هيچ كسي هيچ كسي رو درك نميكنه و حرفش رو نميفهمه ، حتي نزديك ترين افراد به آدم ، اصلا من ميگم وقتي خيلي كه به آدمها نزديك ميشي بيشتر اونها رو نخواهي فهميد! و دچار سو تفاهمات ميشي، چون با هرچه نزديك تر شدن و ديدن اونها ميبيني كيلومترها و فرسنگ ها ، آدمها با اون ذهنيتي كه ازشون داري و برات ميسازن فرق ميكنن ، همونطور كه ما هم قطعا براي ديگران اون چيزي كه هستيم رو نشون نميديم ، به هر حال فاصله ها و اختلافات و تفكرات مختلف جزء جدايي ناپذير طبيعت انسان هست ، مثل اختلافي كه من ممكن هست با پدر يا مادر و نزديك ترين كسانم داشته باشم و يا تو با فرزندانت و نزديك ترين دوستانت داشته باشي ،چيزي كه هست بعضي وقتها اينها به شكل فشار و بحران و استرس ميشن و مثل يك موج به آدم هجوم ميارن و خوشبختانه رد ميشن،هزاران بار ويرانت ميكنن و ميسازنت و اين اون چيزي هست كه بهش ميگن

زندگي!

159312534_10756ef60d_m.jpg

تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (33 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 14:33  | آرشيو تکی اين نوشته

Thursday, July 13, 2006

بی همگان به سر شود...

درود بر تو:

دیروز رفته بودم توی آرشیو الههءمهر و یادِ خاطراتِ تلخِ روزی که در بـــم زلزله اومد را زیر رو، رو میکردم. خوب چیز جدیدی نبود، پیام دوستان رو خوندم و یادی از اون وقتها کردم، فقط دیدم چقدر از دوستانم که در ۳ سال پیش با من هم راه بودند دیگه خبری ازشون نیست.

unbenannt.bmp

اون روزها خیلی دلم میخاست این پسر بچه را به فرزندی قبول کنم، ولی پس از پرس و جو گفتند خیلی سخته مخصوصن برای افرادی که خارج از ایران هستند اصلن شدنی نیست.

20060413100208pic1[1].jpg

میدونی در این دنیای مجازی دوستان خوبی مانند خودت دارم. خیلی های دیگه اومدن و رفتند ولی برخی نیز هنوز موندند. مهم تر و جالب توجه اینکه وقتی ایران اومدم، خیلی هاشون رو دیدم و کلی صفا کردیم. با یک دنیا خاطرات خوب بازگشتم.

آخه یه روزی آدمها همینجوری با برخورهای کاملن حقیقی و نسبی آشنا میشدند ولی حالا شکل آشنایی ها و آغاز دوستی ها فرق کرده. شاید نه آنچنان حقیقی ولی وجودی کاملن محسوس برای یکدیگر دارند. وقتی دوستی من را با نام خاله یا مامی یا شهلا جون یا بانو الهه مهر یا آنتی شهلا یا... نام میبره به دارا بودن این دوستی ها خیلی افتخار میکنم و از حس خوشبختی سرشار میشم.

shahyad.bmp

((به اینجا هم سری بزن من با این آلبوم تمام ایران رو زیر رو، رو کردم. از شمال تا تهران از تهران تا کیش از کیش تا شیراز از ایران تا آلمان.))

و اینجا هم اولین و یکتا نماد زیبای شهر من است. از اونجا که میگذشتیم بارها دورش چرخیدم، مانند طواف کردن و راز و نیاز کردن با نماد زیبای پر افتخار شهرم «تهران» آخه بچه گی هام وقتیکه از مسافرت وارد شهر میشدیم من قربون صدقه بوی دودش میرفتم. شاید یه حسی به من میگفت غریب و دور از میهنم میشم و برای دیدن یک لحظه شهر خودم اسیر خوردن هزار تا حسرت میشم. میدونم در هر جا و مکانی یا کشوری زندگی کردن سختی های خودش رو داره ولی شهر من میهن من، مال من است و تمام سختی ها و خوبی هایش را میپرستم.

این یک درد دلی بود برای تو، تویی که شاید تازه با من آشنا شدی شاید هم خیلی وقته من رو میشناسی... این رو هم بگم که بوسیله هم یاری دوستانم، مبلغی برای بچه های بـــم تهیه شد و بوسیله دختر عمه گلم فرستادم که بیارند ایران و بدست مهندس سعیدی برسونند.

در پناه یزدان یکتا تندرست، شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (36 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 19:54  | آرشيو تکی اين نوشته

Monday, July 10, 2006

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق

درود بر تو:

تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز

میخام برایت از جا گذاشتن موبایلم در جگرکیه جاده چالوس بگم. اون روزی که با دوستانم از شمال بر میگشتیم به تهران، اون بالای کوه ها به یک جیگرکی برخوردیم. شوهر دوستم پرسید شهلا پایه ای بریم جیگر بخوریم؟ منم که غربتی و از خدا خواسته فوری قبول کردم. جات خالی رفتیم داخل مغازه و بنده یک قلوه هم سفارش دادم و زدیم تو رگ. از آنجاییکه من مرتب میخواستم با یکی از دوستانم تماس موبایلیم حاصل بشه، مرتب زنگ میزدم و موبایل رو روی میز میگذاشتم. تا اینکه کمی فیلم گرفتیم و خوشگذروندیم و بلند شدیم اومدیم بیرون و راه افتادیم به سمت تهران. نرسیده به ۵۰ کیلومتری چالوس تونل ریزش کرده بود. من در پی یافتن موبایل و زنگ زدن به فامیلم که ممکنه من دیر برسم بودم که متوجه شدم موبایل نیست و گم شده.

خلاصه خیلی ناراحت شدم که چرا گمش کردم و امانت بوده و... جاده باز شد و ما راه افتادیم، وقتیکه رسیدیم به خونه دختر خاله ام گفت یه زنگ به موبایل بزن شاید یکی جواب بده! گفتم ۸۵ بار زدم، حالا دوباره بزن ببین شاید یکی جواب بده که خودش زنگ زد و آقایی گوشی رو برداشت و گفت این موبایل رو از اون مغازه های بالا آوردند دادند به من و گفتند خودت ببین چه میتونی باهاش بکن. دختر خاله گوشی را داد به من و خودم با آقاهه حرف زدم و گفتم که من مسافرم و این دستگاه امانته و ... که آقاهه گفت بله از لهجه تون معلومه که مسافرید و... خلاصه قرار به این شد که یکی رو بفرستیم تا این آقای نیک که خدا مادر و پدرشون رو بیامرزه، موبایل رو به ما پس بدن. حالا فرداش جاده بسته بود و پول آژانس بیخودی دادم و... بماند بالاخره آژانس فرستادم و رفت موبایل رو گرفت و آورد.

میدونی به چه فکری بودم؟ یا چی برای من این را موجه کرد که هیچ کاری از کارهای خدا بدون رمز و راز نیست! تمام مدت دعای خیر بچه های بـــم به یاد من بود که از خدا خواسته اند تا کسانی که کمک براشون فرستادند رو کمک باشه...

تو دوست گلم اگر ۱۰۰۰تومان برای این بچه ها کنار بگذاری مطمئن باش اگر با چنین مشکلی رو به رو بشی، خدا اجر کار نیکت را از یاد نمیبره.

ببین مهندس علیرضا سعیدی، مدیر و موسس گروه موج پیشرو چی نوشتند...

اهداف سفر شهریور 85

تامین مایحتاج و نیازهای اساسی کودکان مرکز نگهداری کودکان علی ابن ابیطالب روستای مومن اباد شهر بم که هیجده پسر بچه 5 تا چهارده سال در انجا نگهداری می شود .

تعیین اولویت های تامین مایحتاج و نیازهای اساسی کودکان

اولویت اول : تامین هزینه دارو و درمان سه کودک مرکز ( بیماری پوستی / بیماری سالک / بیماری عفونت دندان ) تامین پوشاک مورد نیاز سال تحصیلی / مواد غذایی مورد نیاز سه ماهه سوم / لوازم التحریر مورد نیاز برای هیجده پسر بچه ساکن مرکز مومن آباد .

اولویت دوم : تامین پوشاک و هزینه های تحصیلی هشت دختر بچه وابسته به مرکز که منزل پدر و یا مادر و یا بستگان درجه دوم خود زندگی میکنند .

کمکهای نقدی

شما می توانید کمکهای نقدی خود را برای این سفر ما به شماره حساب

۹۵۸۰ ۰۴۵۲ ۳۳۲۱ ۶۱۰۴

ملت کارت (کارت دریافت و پرداخت بانک ملت ) بنام علیرضا سعیدی واریز فرمایید

شما میبایست برای اعلام دریافت از جانب ما علاوه بر اعلام در کامنتها در خصوص پرداخت وجه در صورت امکان شماره حواله و بانک و تاریخ حواله اعلام فرمایید . دوستان عزیزی که امکان اسکن و ارسال فیش پرداختی برایشان مقدور است تنها کافی است فیش اسکن شده را ارسال نمایند . آدرس ایمیل ما

moje_pishro@yahoo.com

payman_saeedi@yahoo.com

بیائید تا دست به دست هم بدیم و کمترین کار که جمع آوری هزینه مداد یا دفتری برای این کودکان است را انجام بدهیم.

رو به این کوچولوهای نازنینم:

حالا تا خودم بیام، براتون یه چیزهایی از اینجا تهیه میکنم و میفرستم عزیزانم بلکه

کمی حالم بهتر باشه. عاشق تک تک تون هستم.

تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (29 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 20:01  | آرشيو تکی اين نوشته

Monday, July 10, 2006

ایتالیا برنده جام جهانی فوتبال در سال 2006 میلادی

درود بر تو:

جام جهانی ۲۰۰۶ را کشور ایتالیا برنده شد.

در آغاز به شوهر خواهرم که ایتالیایی است، زنگ زدم و شادباش گفتم.

این بازی، اختتامیه زیبایی داشت. با رقص و آواز شکیرا «ShakiraK»...

Der Auftritt von Popstar Shakira war der Höhepunkt einer kurzen WM-Schlussfeier, die das Finalspiel zwischen Italien und Frankreich in Berlin einleitete. (DDP/AFP, <wbs:doc_legend part=

دولت آلمان خیلی میهمان نواز بود و همه چیز را به عالیترین نحو انجام داد. البته که مردم اینجا هم خیلی میهمان نوازی نمودند.

Zidane sieht Rot (Foto: Reuters)

این بازی کن فرانسوی یه دفعه قاط زد و کوبید تو سینه بازی کن ایتالیا و کارت قرمز نوش جان کرد.

Italien jubelt (Foto: dpa)

از خوشحالی اینها خوشحالم، چون میدونم پیروز کردن مملکت آدم چقدر برایش با ارزش است. ای کاشک ما جای اینها بودیم...

...

با اینکه حالم خیلی خراب بود ولی با هر جون کندنی بود بازی رو دیدم.

ولی خداییش آخه فوتبال هم بازیه؟ اینهمه بدوند تا پس از اینهمه وقت، ۵ تا پنالتی بزنند و برنده و بازنده مشخص بشه! خوب از اول همین کار رو بکنند و این بازیکنهای بد بخت اینقدر اذیت نشن.

تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (17 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 01:59  | آرشيو تکی اين نوشته

Saturday, July 8, 2006

بازگشتم ولی هنوز به وقت نیاز دارم...

درود بر تو :

Guten Abend

و آلمان مقام سوم را در المپیک ۲۰۰۶ کسب کرد.

سپاس که به فکر من بودی مانند ریحانه جونم برایم «SMS» فرستادی و دوست نیکم سیاوش تی جان به بیمارستان زنگ زدی و فاطی نازنینم، از دوست تازه آشنایم ((محمد تهرانی)) نیز بسیار سپاسگذارم که چند بار به من زنگ زد و خیلی خوشحالم کرد و این دوست تازه آشنا جای خالی تلفن برخی از دوستان قدیمی و نزدیک که خیلی منتظرشون بودم را برایم پر کرد. و همچنین «سعید... » که با محبت بسیار با من تماس گرفت. و مانند همیشه دوست گلم مریم جونم که در اینجور مواقع خیلی هوای من رو داره و با توجه به اینکه سرش خیلی بنده درس است ولی بهم سر میزنه و منم خیلی دوستش دارم.(از همه دوستان گلم ممنونم، همینجور کسانی که برایم پیام پر از محبت نوشتند)

مَهسا جان گفتی از طلوع خورشید عکس بگذارم، باشه بفرمائید. ولی آیا این آغاز شیرین هر روز در زندگی نباید از ریشه و پایه باشد؟!

کتاب *کیمیا خاتون* نویسنده: سعیده قدس، داستانی از شبستان مولانا را خوندم که بسیار زیبا نگاشته شده است.حتمن بخونش که نکته هایی بسیار پر مفهوم درش وجود دارد. (یادته از نمایشگاه برایم انتخاب کردی و خریدیم)؟! اوه هر چند یادم نبود، تو زیاد وقت نداری و نمیتونی بیایی اینجا همیشه حرفهایم را بخونی ولی گفتم بنویسم که گفته باشم و قدر دانی کرده باشم. کتابی دیگر نیز خوندم به نام: عاشقیت در پا ورقی، نویسنده، مهسا محب علی که

یه وقتهایی آدم هر چقدر هم محبت بکنه تازه سیراب میشه و هیچ نیازی به باز گشت یا جبران آن از طرف مقابل رو نداره و میتونه با این احساس خودش را سیر تر و مملو از انرژی مثبت بیابه ولی امان از وقتی که خودش خالی از احساس یا شاید یکجور کمبود باشه و پر از نیاز به محبت باشه و کمبود روحی خفه اش بکنه، اگر میدونستم که با یک مسافرت، مسافرتی که سالیان سال رفتنش را آرزو داشتم و سبک و سنگین کردم، اینچنین دو گانگی روحی برایم به ارمغان میاره شاید هیچوقت به این سفر همت نمیگماشتم.

به یکی از دوستان نیکم امروز پس از بازگشت از بیمارستان آنلاین شد و گفتم من برگشتم. خوب . اصلن گوشی دستش نبود من راجب چی حرف میزنم. مگه نمیدونی؟ نه کجا بودی؟ تازه یک ساعتی است از بیمارستان بازگشتم و حالا اومدم بهت بگم که خیلی ممنون که به من زنگ زدی و یادم بودی. ای خدا بمیرم برات تو بیمارستان بودی و من نمیدونستم؟ بله مگه نخوندی آنچه که پیش از رفتنم نوشته بودم؟ آخه میدونی من وقت برای وب گردی ندارم. مگه خوندن بلاگ یک دوست به حساب وبگردی نوشته میشه؟ نه خوب معلومه که نه....... ای خدا من کجام!!!!!!!!!! بگذریم، بله بگذریم بهتره.

حالا منظور از اینهمه حرف جسته و گریخته و درد دل این بود که بدونی چقدر ذهن آشفته ای دارم و به هر گوشه که بگی سر میزنه تا دری باز برای یافتن خود خودم پیدا کنم. نمیدونم چی به سرم اومده ولی میدونم که دچار دوگانگی روحی شدیدی شدم.

در پناه یکتا آرزوی تندرستی و شاد کامی برایت دارم... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (28 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 19:39  | آرشيو تکی اين نوشته

Tuesday, July 4, 2006

آخر هم باید برم...

درود بر تو:

بهش میگم: امروز رفتم دکتر c0b2.jpg

خوب گفت چیکار کن؟

اون چیزی نگفت و این من بودم که گفتم.

خوب چی گفتی؟

به پزشکم گفتم میخام برم بیمارستان، چون دیگه طاقت ندارم. هی چپ و راست راه رفتن خسته ام کرده و روحیه ام هم خراب میشه و... قرار شد برم.

کی؟

فردا میرم به احتمال زیاد تا شنبه هم میمونم.

خوب پس، فردا میری بیمارستان و کورتون میگیری و شنبه سر حال بر میگردی...

ghoroobe khalij.jpg

میخاستم تو هم این رو بدونی که من میرم و از اینکه چراغ خونه ام را روشن نمی بینی نارحت نشی.

به انرژی مثبتت نیاز دارم، به اس ام اس و مسیجت و هر چی که فکر میکنی تو رو به من نزدیک تر میکنه، دوست نازنینم.

شماره تلفن بیمارستان: ۰۰۴۹۲۵۱۵۰۰۷۳۳۹۳

از یزدان یکتا خواستار تندرستی دوباره ام هستم و برای تو دوست نیکم نیز این آرزو را دارم.

تا درودی دیگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (42 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 01:31  | آرشيو تکی اين نوشته