درود بر تو:
دارم میرم.
باید برم.
نه نمیشه اصرار نکن.

میخام برم کلانتری.
یک شکایت نامه دبش هم نوشتم.
باید برم از این دل... شده شکایت کنم.
از دستش خسته شدم.
خانم گل آقای گرامی زياد، پافشاری نکنید.
من فردا صبح اول صبح شکایت نامه را میگذارم روی میز کلانتری.
همچین شکایتی نوشتم که با هیچ وثیقه ای آزادش نکنند
و بزارند یه مدتی آب خنک بخوره تا حالش جا بیاد.
(شهلا عصبانی و شاکی بود)
عجب شکایت نامه دبشی نوشته بودم ها، ولی گفتند ما به این زودی که نمیتونیم بندازیمش زندان. حالا شما کارهای مثبتی که دلت انجام داده رو ببین و کمی باهاش مدارا کن، اگر درست نشد اونوقت میندازیمش زندان اونم با اعمال شاقه«غه».
آخه بچه های بم دلشون برای دلت تنگ میشه، دوستان گرفتار دیگر که به محبت تو نیاز دارند و بهشون روحیه میدی و دوستت دارند به اون دل مهربونت عادت کردند، حالا خانم برو تا ببینیم چه پیش میاد.
و منم دست از پا دراز تر برگشتم. ولی باهاش حرفم رو تموم کردم و خط و نشون حسابی براش کشیدم، چند روز پیش خیلی اذیتم کرد هوای چشمام رو هی بارونی و نمناک میکرد، اما حالا کمی راحت تر هستم و احساس میکنم خودم رو پیدا کردم،«آخه دور از میهن نبودی تا بفهمی من چی میگم» ولی چشمم از این دل دیوونه آب نمیخوره عاقل بشه... میخوره؟!
تا درودی دگر بدرود.