درود بر تو:
ساعت ۱۱؛۴۵ دقیقه پرواز برگشتم بود. ساعت ۸ وحیدوو اومد در اطاقم رو زد و گفت: خاله بیدار میشید؟ باید یواش یواش آماده بشیم. فاطی هم میخاد بیاد. چند ساعت پس از این ما در میدان قصر دشت بودیم و فاطی رو سوار کردیم و رفتیم فرودگاه.

حالا بماند دل بنده کمی شور میزد ولی به روی مبارک نمی آوردم خلاصه یه کمی خیلی دیر شده بود... وارد قسمت بار شدیم و فاطی کمک کرد بار ها رو روی ریل گذاشتیم. همه چیز به خوبی و خوشی داشت تموم میشد، خانمه که پشت مونیتور نشسته بود گفت در کیفتون مورد مشکوک هست! من و فاطی به هم نگاه کردیم، فاطی گفت نمیدونم؟ من هم گفتم خوب منم نمیدونم چی باعث شک اینها شده.
خلاصه دل و روده کیفم رو ریختم بیرون، یک قلموی رژگونه داشتم که دسته اش فلزی بود و به خانمه نشون دادم ولی گفت نه خانم این نیست. حالا نگو خودش داره اونجا میبینه که چی در کیف است ولی به من نمیگفت... خلاصه دید که من چقدر چهره بی گناه و غیر مشکوکی دارم و دلم شور پروازم رو میزنه، گفت ببینید اینجا بیایید، «در کیفتون چاقو است» .
من به فاطی نگاه کردم و اون به من، تازه خانم یاد چاقویی که برای میوه پوست کندن در کیفش داشت، افتاد و گفت خانم این چاقو همیشه توی کیفم است ولی حالا چون میخواستم با خاله ام برم تا جلوی در هواپیما و اجازه گرفتم با ایشون برم شما خواستید من هم کیفم رو اینجا زیر دستگاه بزارم !!!!!!!!! خلاصه اینجاش به خیر گذشت.«حالا ساعت پروازم هم دلم رو نگران کرده بود»
حال در این میون من هم اونطرف با یک دختر ترشیده که پشت یک میز نشسته بود درگیر بودم. احمق به من میگه خانم با این مانتوی کوتاه، شما نمیتونید سوار هواپیما بشید.(آخه گوز چی کار داره به شقایق درد؟) حالا مانتوی بلندم کجا بود؟! منم داشتم از عصبانیت می ترکیدم. اون از بساط چاقوی میوه خوری انگار آرپیجی۷ دیده بودن اینم گیری که این دختره به مانتوی من داده بود. خوب من اینو از همینجا خریدم (البته از کیش، ولی منظورم این بود که از ایران خریدم) اگر با شئونات اسلامیتون جور نیست خوب چرا میفروشید؟! من الان کاری نمیتونم بکنم ...خانم شما یا برید یک مانتوی بلند بپوشید یا این فرم رو پر کنید، آدرس و شماره تلفن بنویسید و امضاء کنید. من، خانم من اینجا زندگی نمیکنم و آدرس و شماره تلفن هم ندارم، باشه هرجایی که زندگی میکنید آدرس همونجا رو بنویسید. تا دست به قلم شدم فاطی گفت ول کن شهلا جون نمیخاد بنویسی، ولی پروازم رو از دست میدادم اگه با اون زنیکه کل منکل میکردم و وقت برای لج بازی نبود و بلند گفتم، نه عزیزم مینویسم ببینم این منو از کجا میخاد پیدا کنه؟! انگار شهر هرته...

خلاصه از اونور هم یک سری از دوستانم برای خداحافظی اومده بودند و در سالن نشسته بودن و منتظر من، که همدیگر را برای آخرین بار ببینیم، مهم تر اینکه لیلا جون برایم بهار نارنج خریده بود تا به من بده که نه تونستم ببینمش، نه بهارنارنج ها رو بگیرم ازش... خلاصه فاطی تا جلوی در با من اومد که خلبان و میهماندار ها ی هواپیما و مسافرانش منتظر بنده بودند. از پله رفتم بالا خانمی ظاهرن بسیار مهربان با ملایمت ازم پرسید، چرا پس اینقدر دیر خانم عزیز؟ من، والا به این همکارانتون اون پائین بگید که گیر سه پیچه بیخودی به آدم میدن.....(دلت نخاد یک غذای مزخرفی هم دادن که نگو و نپرس) اونروز خیلی گرم شده بود.

چند شب پیش فیلم «عروسی به سبک ایرانی» رو دیدم. دلم خیلی شیراز رو خواست و براش تنگ شد. یاد دوستانم کردم و حسرت سریع گذشتن لحظات رو خوردم و کلی اشکم روان شد. چون دقیقن همه جاهایی رو که منم هم رفتم نشون میده، وااااااااااااااااااای از حافظیه اش، دلم خیلی خواست دوباره اونجا بودم.اگر فیلم رو ندیدی، حتمن ببینش...
((این عکسها را هم وحیدوو جوونم زحمت برداشتنش رو کشیده))
با آرزوی روزهایی بهتر از دیروز داشتن برای شما هم میهنان نیکم، من که دو روزه، آخ نه دو ماهه مهمون بودم و صدسال دعاگو هستم. در آخر نیز از دوستان شیرازیم بسیار سپاسگذارم.
در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.