درود بر تو:
خاطره ای دیگر:

رنگین کمان دو قلو را برای اولین بار شاهد بودم.
این پرنده های گوگولی مگولی همیشه توی بالکن جلوی اطاق های ما می چرخیدند.
هر روز میومدن ما براشون یا خورده نون یا بیسکویت می ریختیم، می خوردند و هر
از گاهی هم سری به اطاق میزدند و میپریدن می رفتند. میدونی اینجا پرنده ها اصلن از
آدمیزاد نمیترسند و فرار نمیکنند. گاهی اوقات در مرکز شهر آدم میترسه زیر پای
مردم...

حالا از پرنده ها بگزریم جای یاد آوردن زنبور ها هم هست. یک شب که در
بالکن نشسته بودیم، از لای پنجره یک زنبور(خر زنبور) که خیلی هم میگن خطرناک است،
داخل اطاق من شد. رفتیم و با حوله بزنیم بیوفته هی میرفت بالاتر به سقف میچسبید تا
از دست ما در امان باشه، خلاصه دیدیم صداش بند اومد و گویا نیست شد.

(اینها هم بندی های من هستند. دوتایی که نشستند ام اس دارند و اون
دو تا که ایستادند سکته مغزی.)
آقای مٌسِنی که در اطاق بغلی من اقامت داشت، گفت حتمن، رفته یا مرده!
و رفت در اطاقش تا بخوابه. همین که ما هر کدام رفتیم اطاقمون و من چراغ رو خاموش
کردم دیدم دوباره صدای ویــــــــز ویـــــــــــزش بلند شد. به این آقا که برنت
نامش بود زنگ زدم و گفتم این هنوز اینجاست. بیچاره با توجه به اینکه ۱۰:۳۰ دقیقه شب
بود بلند شد اومد در اطاق من، با هزار تلاش نتونستیم دستگیرش کنیم تا اینکه خانم
پرستار شب از جلوی در رد شد و دید ما نگرانیم، بهش گفتم و ایشون هم جاروبرقی آورد.
صندلی را زیر پای برنت گذاشتم و رفت بالایش که زنبور پدر سگ نیم متر رفت جلو تر.
وای خدای من سخت تر شد، برنت بد بخت به هر سختیی بود در یک تلاش بخردانه شکارش کرد
و رفتیم بخوابیم.
تا درودی دیگر بدرود.