درود بر تو:
امروز۱۰ سپتامبر در شهر ما دوی ماراتون بود. که شرکت کنندگانش در تمام شهر می دویدند و نمیدونم چه جور بگم! از جلو و یا بغل و یا پشت، خونه ما هم رد شدند.

خیلی دلم میخواست برم پائین و از نزدیک ببینمشون، ولی هر کار کردم دیدم حالش نیست. باید لباسم را عوض میکردم و می رفتم پائین و چرخم را از پارکینگ در می آوردم و برای دو قدم تا سر کوچه رفتن اینهمه جون بکنم که دو تا عکس میخام از نزدیک بندازم. و از هموین بالکن جانم، هنر نمایی کردم.

خلاصه همونجا در بالکن همراه نوشیدن کافه صبح گاهیم دوربین عکاسی را هم آوردم و رفتم لب، لب نرده ها و عکاسی کردم. حالا صدای بوق و سوت و ... آدم خیلی هوایی می شد که کاشکی من هم پاهام سالم بود و میتونستم با این هم شهریان همراهی کنم.

البته این هر سال است و من خودم را آماده میکنم که برای سال دیگر همراه شوم و در دوی ماراتون بدوم.
خوب چیه مگه؟! چرا اینجوری نگاه میکنی! این خواسته من است و هیچ کاری برای خدا جونم ناممکن نیست. پس بریم به انتظار ماراتون سال دیگر. آخه من با خدای خودم خیلی صمیمی هستم و او هم پس از کلی انتظارکشیدن، در آخر به خواسته های من پاسخ مثبت میده و کلی با هم حال میکنیم.
میدونی من هیچگاه از خدای خودم خسته نشدم و نترسیدم، چرا باید از این مهربونم بترسم آخه؟ شاید ندونی چقدر ماهه و چقدر ما رو دوست داره و هیچ تنبیهی هم برامون در نظر نگرفته و این چرت و پرتهایی که در مورد خدا جون میگن همش بیخود است. من قبول ندارم این حرفها رو...
به شعری از سهراب که ایده من نیز در آن نهفته است،توجه کن:
مادري دارم بهتراز برگ درخت
دوستاني بهتر از آب روان
و خدايي كه دراين نزديكي است
لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب روي قانون گياه
من مسلمانم
قبله ام يك گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم
پي قد قامت موج
كعبه ام بر لب آب
كعبه ام زير اقاقي هاست
كعبه ام مثل نسيم باغ به باغ مي رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشني باغچه است...
در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.