درود بر تو :
امیدوارم شب یلدای خوبی را پشت سر گذاشته باشی. و اما در مورد شب بلدای من، چون مامان اینا طبقه دوم زندگی می کنند و برای من بالارفتن از یک طبقه هم خیلی دشوار است، تصمیم بر این شد که مادر و پدرم به اینجا بیایند و ما در خدمتشون باشیم و من نقش مادر بزرگ را ایفا کنم.
من منتظر بودم که مامانم اینا تشریف بیارند تا شب را به نیمه برسانیم، که تلفن زنگ زد و مامان گفتند که بیا با من و پدر بریم رستوران ایرانی، منم بلافاصله گفتم نه مامان جان اونجا پله داره و من توانائیش را در خودم نمیبینم و نمیام. مامان با حالت گله مندانه گفت آخه امسال ما میخواهیم بریم رستوران و اگه تو نیایی ما هم نمیریم و ... منم که حس مادر پدر پرستیم گل کرد، گفتم باشه باشه میام، بیایید دنبالم تا بریم. (البته چند قطره اشکی هم از چشمان ابریم جاری شد که چرا من در این موقعیت جسمی هستم و تا اومدم بد بین بشم زود به خودم اومدم و اشکهام رو پاک کردم) خوب دنیا که به آخر نرسیده شهلا، از تو خیلی بدتر هاش هستند و گله نمیکنند.مگه نمیخواهی در هومئوپاتی سر بلند بیرون بیایی؟!

رفتیم به رستوران حافظ و جای تو هم خالی، خیلی خوش گذشت، شام و نوشیدنی سفارش دادیم و دیگر دوستان ایرانی را ملاقات کردیم که همه من را خجالت دادند و سر میز ما آمدند تا با هم حال و احوال داشته باشیم. البته در میان سالن نیز خانمی بود که با موزیک عربی میرقصید.

چند تا دختر بچه کوچولو هم بودند که خیلی تلاش می کردند ادای رقصش را در بیارند.
یکی از دوستانم که چند ساله همدیگر را میشناسیم اومد سر میزمون و با هم حال و احوال کردیم و پرسید کی از ایران برگشتی؟ وا تازه؟ دو ماه! خلاصه برایش گفتم که من در تهران نزد پزشک هومئوپات رفتم و آغاز به هومئوپاتی کردم.
این دوستم چون خودش این رشته را میخونه و از آن آگاه است به من گفت خیلی راه خوبی را پیش گرفتی ولی دکترت بهت چی گفت؟ گفتم که ایشون گفتند: بیماریت ام اس وحشی نیست و با این کار جواب میگیری، دوستم نیز خیلی خوشحال شد ولی از من پرسید پس چرا حالت رو به بهبودی نیست؟ گفتم برای دکترم ایمیل نوشتم ولی جواب نداده! گفت خوب کار خوبی کرده، چون اون باید جواب بدن تو رو ببینه چیه و شاید اون چیزی که باید از نظر روحی در تو میدیده را درست ندیده و...و این حرفها... البته فردا که شنبه و در ایران اول هفته است، به دکترم زنگ میزنم تا ببینم ایشون به من چی میگن؟!
خلاصه میهمانی خوبی بود و از دیدن دوستانم و صحبتهایی که بینمون شد خیلی خوشحال شدم. امیدوارم خدا به من و این جسم خسته ام کمک کنه تا در برابر خستگی ها با پیروزی و سرفراز بیرون بیایم.
....
اینم یک مسابقه که از قرار مال پیش از شب یلدا بوده است، ولی من حالا از طرف توتیا جانم انتخاب شدم، که ادامه اش بدم بازی شب یلدا نامش است:
از وبلاگ اورا بدست آمده :
کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه
خوب شروع کنیم
۱- در دوره دبستان با خط کش خودم تنبیه شدم.
۲- از مار و شیر و پلنگ خیلی خوشم میاد.
۳- از سوسک نمیترسم.
۴- تصمیم گرفتم از زندگیم لذت کامل را ببرم.
۵- هیچوقت گواهینامه نداشتم.
حالا شما ادامه بدید:
آونگ خاطره های ما
فاطی
بهوونه
پرسه
ریخت و پاش
بینیم شما که انتخاب شدید، چی برای گفتن دارید؟!
در پناه خداوند مهر، تندرست و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.