درود بر تو:
امسال وایناختن Weihnachten هم به همراه مامانم رفتیم مرکز شهر، تا گردشی کنیم. البته اول کار من یک لیوان شراب داغ قرمز « Glühwein»گرفتم که کمی گرم بشم. ((و به یاد توتیا ی گلم و پسر سنبلم و دیگر دوستانم نوشیدم))

خوب سال نو ی مسیحی در راه است و همه مردم در تکاپو برای هر چه بهتر آغاز کردن سال جدیدشون هستند. خوب ما ایرانی ها هم در میهنمون نزدیک به آغاز سال نو همینجوری هستیم.

شیرینی های اینجا با مال ما ایرانی ها خیلی فرق دارند. این رو هم بگم که من از طعم دارچین که در اکثر شیرینی های این وقت سال در اینجا هست، خوشم نمیاد. ولی باید بگم که بادامی که با شکر بو دادند را می پسندم.

این هم درخت کریسمس که با برف مصنوعی سفید شده.
دلم خیلی میخواست در مورد برخورد مردم میهنم با معلولین برایت بگم، که خیلی دلم از برخوردشون سوخت و اصلن با آدمهای اینجا قابل مقایسه نیستند. مثلن در اینجا وقتی میخاهی به یک مکان عمومی وارد بشی حق توی معلول حرف اول رو میزنه و از بچه کم سن و سال تا آدمهای پیر، در را برای تو میگشایند و نگه میدارند تا تو رد بشی.
ولی در ایران نزدیک بود چند بار زیر ماشین برم و... حالا در این مورد خیلی حرف دارم برای گفتن و این رو هم باید بدونیم که مردم همه جای دنیا گرفتارند و مشغله روحی دارند ولی برای منِ نوئی احترام دارند.
خوب این حرفها را بگذاریم برای بعد...

داخل اینهمه جمعیت، مردم خیلی مراقب هستند که آدم راه خودش را بره و کسی مزاحم حرکت یک ویلچر سوار نشه... یادمه که روز نمایشگاه کتاب وقتی با ویلچر وارد سالن کتاب فروشی شدم، اون دوستی که ویلچر من را هدایت میکرد بهم با خنده گفت «شهلا من به عمرم اینقدر نگفتم ببخشید». چون بیچاره میخواست من را جلوی همه گیشه ها ببره و هی باید میگفت ببخشید، معذرت میخام... تا به چرخ من راه میدادند.
خلاصه که روزگار غریبیست...
روزهای خوبی همراه با تندرستی داشته باشی و در پناه یزدان تندرست زیوی...