الهۀ مهر
« December 2006
  
صفحه اصلی
  
July 2008 »

Tuesday, January 30, 2007

ای کاش من نیز شعر گفتن می دانستم...

درود بر تو :

ای کاش من نیز یک شاعر بودم!!

یئنی بیان کلام را به شعر در می آوردم

از خوشحالی هام...

جاهایی که از این زندگی دشوار گله داشتم چیزی می تونستم به شعر بنویسم.

Meh%20alodegi.jpg

در پناه یزدان تندرست و شاد زیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (28 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 10:33  | آرشيو تکی اين نوشته

Sunday, January 28, 2007

خدای را سپاس...

درود بر تو:

خیلی خوشحالم چونکه:

خبر جدید - خوشبختانه عصر امروز با قید کفالت آزاد شدند و خواهر امشاسپندان هم الآن قبراق و سر حال توی خونه شونه. نگفتم وقتی بیرون بیاد حال و احوالش اینجوره؟

فرناز جونم خدا میدونه که با دیدن این خبر چقدر خوشحال شدم...

frinaz.jpg

بدرود.


پيام‌هاى ديگران (16 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 05:57  | آرشيو تکی اين نوشته

Sunday, January 28, 2007

برای آزادی امشاسپندان و دو تن دیگر از جنبش آزادی زنان ایران آرزوی رهایی کنید

درود بر تو :

Untitled-1.jpg

سه تن از فعالان جنبش زنان در فرودگاه امام دستگیر شدند.
طلعت تقی نیا، منصوره شجاعی، فرناز سیفی، روزنامه نگار،فعال جنبش زنان و عضو مرکز فرهنگی زنان ، صبح روز شنبه 7 بهمن ماه ، هنگام خروج از کشور دستگیر شدند. انگیزه سفر آنان شرکت در یک کارگاه آموزشی روزنامه نگاری در دهلی هند بود.
پس از دستگیری این سه تن ماموران امنیتی به همراه آنان به منزلشان رفتند و پس از بازرسی منزل و جمع آوری وسایل شخصی آنان مانند کیس کامپیوتر، کتاب، دست نوشته آنان را به بند 209 زندان اوین منتقل کردند.

خیلی حالم خوب بود، با دیدن این خبر بد تر هم شدم

به امید آزادی تمام آزادگان ایران...بدرود


پيام‌هاى ديگران (8 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 01:19  | آرشيو تکی اين نوشته

Saturday, January 27, 2007

تو میدونی من چِــمِــه؟آیا!

درود بر تو:

نمیخواستم نگرانم بشی

ولی خوب اینجا همونجائیه که آدم میتونه درد دل بنویسه، از خوشی هاش، از دوست داشتن هایش و هرانچه دل نگران یا شادش میکنه.

یه وقتهایی میگم کاشکی شاعر بودم و احساسم را به شعر می نوشتم و تو ی خواننده را هم به وجد می آوردم. خدا این ذوق را تنها به خاله ام داده.

Resize%20of%20ghoroobe%20del%20angiz.jpg

یا مثلن دیشب، خواب یکی از دوستانم را دیدم که در یک مکانی بسیار زیبا همراه با کلی دختر و پسر در سمت راست من، که گویا برای راهنمایی گرفتن از ایشون «دوستم» به آنجا آمده بودند. سمت چپ من یک دریاچه ساکت و آرام با کلی درخت دورش... سمت راستم نیز یک سکویی بود، مثل اینکه با چوب درستش کرده بودند و برای سخنرانی بوده باشه، دقیق نمیدونم! من به دوستم که کمی هم توپولی شده بود نگاه میکردم و او با نگاهش به من میگفت باید کمی صبر کنی و به ایراد سخنانش ادامه می داد. نمیدونم شاید برای جشن سده خیلی با ایشون هم فکر بودم شاید هم... نمیدونم دیگه!!!

البته اینجا کمی شبیه اونجایی است که من در خوابم دیدم، چون اونجا درختهایش سر به فلک کشیده بودند و پر از شاخ و برگ(خوب درسته شاید این عکس در پائیز برداشته شده) ولی اونجایی که من دیدم تابستون بود. اصلن غروب هم نبود... نمیدونم چم شده؟ از بس فکرم نگران است و دلشوره دارم. یادته پارسال در این وقت سال، من همین حال بودم، یادته؟

راستی، گفتم که باید به مدت سه هفته داروهایم را نخورم؟! آخه پس از تماس تلفنی که با دکترم داشتم ایشون گفتند که بدن من به این دارو حساس است و تا سه هفته نباید بخورمش،البته از وقتی نمیخورمش، حالم کمی تا قسمتی بهتره، ولی هنوز نمیتونم پاهایم را درست بر دارم و اینجوری بریک دنس Break Dance بزنم اما هنوز راه میرم و خوشنود از این احوال، چونکه بد تر از این شاید میشدم.

khat%20haye%20raghas.gif

یکی اینو بگیریدش که داره خودشو می کشه

راستی حسین پارتی خوش بگزره

در پناه یزدان یکتا تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


نوشته شده توسط شهلا در ساعت 04:18  | آرشيو تکی اين نوشته

Thursday, January 25, 2007

دست به دست بدهیم و کمکش کنیم...

درود بر تو:

او هم یک هم میهن مبارز بود که حالا بیمار شده است و به کمک مالی من و تو نیاز داره.

ببین شهره چی نوشته :

فراخوان برای کمک مالی به آرش سیگارچی

این رو گوش کن

آرش سیگارچی را دریابیم .

آرش سیگارچی، سردبیر ِ پیشین ِ روزنامه‌ی «گیلان امروز» در سال 1383 در پی مبارزات آزادی‌خواهانه‌اش پس از احضار و بازداشت‌های پیاپی، پس از انتشار مقاله‌ای پیرامون کشتارهای سال 67، دستگیر و ابتدا به 14 سال زندان محکوم شد. این حکم در دادگاه تجدید نظر به 3 سال تقلیل یافت. سال گذشته اشکان سیگارچی، برادر آرش، که پی‌گیر کارهای آرش بود،

...

یادمه بچه که بودم اگر کسی مشکلی داشت، مخصوصن مالی اهل محل جمع میشدند و برای گشایش مشکل فرد مورد نظر دست به دست هم میدادند تا احتیج اون بنده خدا بر طرف بشه.

اما حالا ما در دنیا با وجود اینهمه تکنیک و قدرت ماهواره ها و اینترنت، به هم نزدیک تر و در عین حال از هم دور تر شدیم و برای هیچکس کمکی نمیرسونیم، که هیچ تازه یاد مشکلات خودمون میفتیم و شونه خالی میکنیم. ولی من آرش را خیلی ساله میشناسم و میدونم که در مبارزاتش تمام تلاشش را کرد تا حرف مردم را در روزنامه اش بیاره و مسئولان را بیدار بکنه تا به درد مردم برسند.

و پس از اینهمه زندان و سختی و مشکلات و داغ برادر و ... خودش به سرطان دهان مبتلا شده و از زندان خلاصش کردند، مادر، پدر و نامزدش نگرانش هستند و برای درمانش احتیاج به کمک من و تو داره...(البته منظور این نیست که بر اثر مبارزه به این درد مبتلاشده ) به هر حال خواست خدا این بوده و سرنوشتش اینجور سیاه شد.

در پناه ایزد مهر تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


نوشته شده توسط شهلا در ساعت 12:12  | آرشيو تکی اين نوشته

Thursday, January 25, 2007

حال روحیم زیاد خوش نیست...

درود بر تو:

خیلی حرف دارم

ولی همه ناگفتنی و فراموش میشود

وقتی این جا می نشینم.

تنها خواندن اشعار، شعرای ناب ایران آرامم میکند.

روحی نا آرام و پریشان از درد نا بسامانی دیارم

در جسمی نا آرام تر، دارم.

ghoroobe%20barfi.jpg

و در شهر ما، هنوز {برف نو} نباریده...«روی عکس کلیک کن تا شعری از خیام با صدای شاملو بشونی»

شکوهی در جان‌ام تنوره می‌کشد

گويی از پاک‌ترين هوای کوهستانی

لبالب

قدحی درکشيده‌ام.

در فرصتِ ميانِ ستاره‌ها

شلنگ‌انداز

رقصی می‌کنم

ديوانه

به تماشای من بيا!

«شاملو»

وطن شما كجاست؟/ نقطه ته حط

وطن شما كجاست؟

ما ايران را دوست داريم. هر ويرانه‌اي كه هست و هر كس و هر گروهي بر آن حكومت مي‌كند، ايران خانه‌ي خود ماست. هر جاي دنيا كه باشيم، ايران در هر مرز سياسي و تاريخي ناگزيري كه هست، خانه‌ي عزيزان ماست، كساني كه به آنان عشق مي‌ورزيم و دوست‌شان داريم. كساني كه به خاطر آنان و نه به خاطر يك مشت خاك و آجر و سيمان، حاضريم جان‌مان را هم بدهيم و صلح و آرامش را در آن حفظ كنيم. اگر مفاهيمي همچون انسانيت و شرف نزد برخي بي‌معناست، با اين وجود، هر بيگانه‌اي كه قصد تعدي به آن را داشته باشد، متحد مي‌شويم و به خاطر آن و حفظ و امان عزيزان خود هم كه شده خواهيم جنگيد. اگر نقدي و انتقادي مي‌كنيم از وضع موجود و سيستم و بي‌عدالتي و براي ساختن است نه ويران كردن. اگر امروزه سرزميني از تبعيض و تزوير و بي‌عدالتي است، بايد آن را اصلاح كرد، بايد فرهنگ‌ مردم را از ريشه عوض كرد تا سرشاخه‌ها درست از كار دربيايند. بايد آن را ساخت و بايد همه از هر گروه و دسته و طرز فكري هستند به چنين باوري برسند كه اگر اين خانه‌، ويرانه و پر از كين و نفاق است، دلايل بسيار دارد و هر كس در حد و توان و موقعيت خود آجري بگذارد و براي اين تفكر جمعي و عاري از خشونت تلاش كند.

تا درودی دگر بدرود...


ادامه مطلب "حال روحیم زیاد خوش نیست..." را اينجا بخوانيد

پيام‌هاى ديگران (20 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 11:38  | آرشيو تکی اين نوشته

Monday, January 22, 2007

گرافیک و آزادی بیان و جشن سده...

درود بر تو:

نمیدونم این عکس را از کجا پیدا کردم! ولی برام خیلی جالب بود که در دنیای آزاد امروز چنین برخوردهای نه چندان فیزیکی... با نویسنده ها بشود.

ghasabe%20asabani.jpg

میدونی من در دنیایی زندگی میکنم که از این برخوردهای سخت در مقابل نویسنده و گرافیست، یا مقاله هایی که بر وفق مراد دولت زنان و مردان مملکت است، خبری نیست. در هر روزنامه یا برنامه تلویزیونی یا رادیوئی با آزادی کامل در مورد هر کدام از افراد دولت با نام بردن از ایشون، که بدبختانه در ایران به جای نام به اسمشو نبر اکتفا میشود، حرف میزنند.

امروز یکی از دوستانم از من پرسید تو که لینک بلاگهای نقاد و سیاسی را داری، چرا لینک آقای ابطحی را نداری؟ ایشون خیلی باز و راحت مینویسند... گفتم هر از گاهی میرم نوشته هاشون رو میخونم، ولی تا به حال نتونستم خودم را راضی کنم تا لینک ایشون را در بلاگم بگذارم.

گفت اگر چند ملای دیگر نیز به این راحتی و با پنبه سر سیاسیون را می بریدند، خیلی خوب میشه و بقیه مردم ایران هم توانایی راحت تر نوشتن را داشتند. خلاصه که چنین ساطوری بر روی دست نویسنده های ما است ولی خوب دارند با این مشکل کنار میایند.

اندک اندک جمع مستان می رسنـــد اندک اندک می پرستان می رسنـــد

دلنوازان ناز نازان در ره اند گلعذاران از گلستان می رسنـــد

در سن بلوغ که بودم اشعار مولانا را از بَـــر بودم. خیلی هایش را، ولی حالا دیگه نیمه کاره یادم فراموش میره...

میگن قراره هوای اینجا سرد تر بشه و برف بیاد.

راستی ۱۰ بهمن برابر جشن سده است. به بلاگ کیــــوان برو ببین در مورد این جشن باستانی چقدر زیبا نوشته.

جشن سده : جشن پیدایش آتش !!! 10 بهمن ماه

در پناه یزدان تندرست و شاد زیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (29 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 09:14  | آرشيو تکی اين نوشته

Sunday, January 21, 2007

بازی چرخ روزگار با ما...

درود بر تو:

به کار روزگار نمیشه چیزی بجز"عجب"گفت و ازش گذشت.

من هنوز یه کم هم تندرستی، بدست نیاوردم. آخه فکر میکنم خیلی بیشتر صبر کنم تا نتیجه عالی را ببینم. خوب هومئوپاتی است و این صبرش، باید بیشتر برد بار باشم و این پاهای نیمه فعال را به حرکت در بیاورم تا روزی به همین نزدیکی ها، تندرستی کامل فرا برسد.

چند روز پیش اینجا بادهای خیلی تندی با سرعت ۲۰۰تا۲۲۰ کیلومتر در ساعت، داخل آلمان راه پیمود و تقریبن همه چیز را ویران کرد. چند عکس ببین:

روی پلِ اتوبان باد یا بهتره بگم طوفان شدید منجر به چپ شدن این تریلی شد.

این خانم درخیابان با چتر از لابلای باد رد میشود..

ببین شدت باد چقدر بوده که درخت به این عظمت را از زمین کنده و بر روی خانه انداخته... البته این فجایع طبیعی در این چند روزه بسیار وجود داشته که قدرت خدا بر روی زمینش را می رسونه.

حرفهای خاله زنکی: نمیدونم از پا قدم نحس این «رایس» به آلمان اینجوری شده یا ؟؟!! ولی من یکی که از ترس رعد و برق و صدای باد و طوفان، داشتم می مردم که به جز دو بار که دیدن لئونورا جونم و خواهرم رفتم بیرون، جایی نرفتم. ولی جای گفتن داره از دولت آلمان سپاسگذار باشیم که اینقدر سرویسهای خدماتی خوب و عالی به ما مردم شهروند میدهد. دختر عمه ام که راننده اتوبوس است، میگفت جلوی راه ماشینم«اتوبوس ش» یک درخت افتاد و به مرکز بی سیم زدم، ماشین را همانجا نگهداشتند، من و مسافرین را به هتل بردند و قهوه و چایی... تا راه باز شود و خیلی خوشحال بود از این که چقدر خوب برخورد کردند و جوابگو بودند.

البته شاید در اخبار هم شنیده باشی که پرواز بیشتر هواپیما ها در آلمان، لغو شد و در برخی شهر ها هم نه تنها هواپیما بلکه اتوبوس هم اجازه حرکت نداشت. خوب دیگه برای جون مردم ارزش قائلند.

خوب همین است که وقتی ازم می پرسی دوست داری آلمان زندگی کنی یا اینجا؟ میگم من عاشق میهنم هستم ولی برای زندگی کردن، در کشور این کفار، راحت ترم.

در پناه یزدان، در جای جای ایران و دنیا تندرست و شاد زیوی... تا درودی دگر بدرود.


ادامه مطلب "بازی چرخ روزگار با ما..." را اينجا بخوانيد

پيام‌هاى ديگران (23 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 12:10  | آرشيو تکی اين نوشته

Thursday, January 18, 2007

شهلا رسمن خاله شد

درود بر تو:

من از دیشب رسمن خاله شدم

یک خاله حقیقی

ichmagdich.gif

هنوز از (Leonora لِئونورا) جونم عکس ندارم.

ولی ندیده عاشقشم،

فداش بشه خاله شهلا

به امید تندرستی تمام نوزادان دنیا...تا درودی دگر بدرود


پيام‌هاى ديگران (41 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 01:24  | آرشيو تکی اين نوشته

Monday, January 15, 2007

آیا میتوان از مردن زندگی سالم در تهران جلوگیری کرد؟!

درود بر تو:

این متن جنجالی و حقیقی را که برگرفته از بلاگ دوست نیکم«ناصر خالدیان» و سایت خبرگزاری کار ایلنا خوندم، خیلی نگران شدم. آخه چند دوست در تهران دارم که مشکل تنفسی دارند که در زمستان هم خیلی درگیرش میشوند و من غربتی دلم برای آنها و دیگر هم میهنان گرفتارم، خیلی شور میزنه. حالا گزارش را ببین:

مرگ تهران، مرگ تمام ايران است


Tehran

تا سال 1390، تهران قابل زندگي نخواهد بود

آهای خانم، آهای آقا، جون هر کسی دوست داری با ماشین« تک نفره » به شهر سفر نکن! خوب با اتوبوس یا مترو یا...

وقتی در تهران بودم، این مورد که مردم شهرم در کمال بی خیالی و خودخواهی با ماشینهای خود و به خاطر یک نفر(خود راننده) وارد شهر میشدند تا به محل کارشون بروند را میدیدم.

وقتی این جور صحنه های خودخواهانه رو میدیدم، این سوال برایم پیش میامد، خوب چرا با سرویس یا ماشینهای عمومی به سر کار نمیروید؟

البته این را تا فراموش نکردم بگم که خیلی راحت می دیدم که، خانواده هایی را که چند فروند {حالا نیایی بگی فروند برای هواپیما بکار برده میشه} ماشین سواری داشتند(از سر پولداری و یا محبتهای بسیار کارخانه های تهران با ریختن ماشین ارزون زیر پای مردم بود، یا؟!) و یکی به شماره فرد و اون یکی با شماره زوج بود داشتند. مشخصه که هر وقت دلشون میخواست با ماشینهای خود به خرید و یا محل کار تشریف میبردند!!!!

برای آگاهی باید بگم که به غیر از خطر این آلودگی برای مردمی که به گونه ای در گیری تنفسی دارند، وجود دارد، بلکه پرواز و نشستن هواپیما ها در فرودگاه با مشکل رو به رو میشود. مثلن روزی که به اصفهان می رفتم، وقتی هواپیما از روی زمین تهران بلند شد، دیدم که به جز همین نزدیکی های فرودگاه، دیگر تهران مشخص نیست، فقط دود بود و دیگر هیچ... بد بختانه دوربینم توی بار بود و موفق به عکاسی نشدم، ولی دیدن این تصویر واقعی از تهرانی که همین حالا از آن بیرون آمده بودم، خیلی وحشتناک بود.

صفحه نخست روزنامه تهران امروز 19 ديماه 85

معمولاً در اوايل زمستان به دليل ايستايي هوا، جيغ تابلوهاي نمايشگر آلودگي هوا در تهران در مي‌آيد و همه به اين فكر مي‌افتند كه پاسداشت محيط زيست چه چيز خوبي است. اين خبر بسيار مهم و البته دردناكي است كه بسياري در كوران خبرهاي سياسي، بي‌تفاوت از كنار آن مي‌گذرند. گيريم كه سال 1390 هم نباشد و 1490 باشد، آيا معناي آينده و «آيندگان» براي ما مفهومي‌ ندارد؟

تهران، شهري كه مي‌ميرد !!!!

به هر روی هم میهن گلم، تو دانی و وجدان و خدای خودت. چون خیلی دوستت دارم

در پناه یزدان تندرست و بدور از هر گونه آلودگی زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (37 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 12:36  | آرشيو تکی اين نوشته

Friday, January 12, 2007

برای کمک رسانی پیش از نوروز سال 1386 به بچه های یتیم بم، آماده هستی؟!

" درود بر تو:

با اینکه حال جسمی و کمی هم روحی، خوبی ندارم و از آخرین باطری هایم برای به حرکت در آوردن پاهایم و راه رفتن استفاده میکنم تا به روز بهبودی برسم، ولی فکر جمع آوری کمک به بچه ها راحتم نمیگذاره. الان سه سال گذشته که این بچه ها بی خانه و خانواده شدند و دل خوش به همین کمکهای کم من و تو هستند.

دوست نیکم باز سالی نو و بهاری جدید و باید برای بچه های یتیم بـــم، به فکر نورزانه باشیم، که چشم دلشان به هدایای من و توست نازنینم. به گزارشی از مدیر مسئول موج پیشرو آقای پیمان سعیدی، دقت کن:

سفر عيد گروه موج پيشرو به مركز مومن آباد بم

هدف سفر :

تامین مایحتاج و نیازهای اساسی سه ماه نخست سال 86 کودکان مرکز نگهداری کودکان علی ابن ابیطالب روستای مومن اباد شهر بم که اكنون بيست پسر بچه 5 تا چهارده سال در انجا نگهداری می شود .

تعیین اولویت های تامین مایحتاج و نیازهای اساسی کودکان

اولویت اول : خريد لباس عيد کودکان مقيم مركز كه بيست كودك 5 تا چهارده سال مي باشد به همراه براوردن ارزوهاي كودكان مركز كه در اخرين سفر ثبت كرده ايم

توجه : ما در سفر هاي عيد آرزوهاي بچه ها را برايشان مي خريم البته اگر پولمان برسد ( به اميد خدا )

اولویت دوم : در صورتي كه پولمان ياري كند براي پانزده دختر بچه اي كه خواهران بچه هاي مقيم مركز هستند لباس عيد بخريم .

Resize%20of%20gole%20goldon.jpg

کمکهای نقدی

همچون تمامی سفر های انجام شده شما اعضاء گروه حامیان مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست مومن آباد می توانید کمکهای نقدی خود را برای ما به شماره حسابی که برایتان ارسال کرده ایم حواله نمایید .

شما میبایست برای اعلام دریافت از جانب ما با ارسال ايميل براي ما شماره حواله و نام بانک و تاریخ حواله ارسال شده را اعلام فرمایید . دوستان عزیزی که امکان اسکن و ارسال فیش پرداختی برایشان مقدور است تنها کافی است فیش اسکن شده را ارسال نمایند . طبق روال هميشه بعد از آنكه واريز مبلغ ارسالي شما توسط بانك تائيد شد مبلغ و نام شما را همانگونه كه خواسته ايد ( نام اصلي يا نام مستعارتان ) را در وبلاگ ذكر خواهيم كرد . در صورتي هم كه واريز نشده بود با شماره تماس شما تماس خواهيم گرفت و يا بوسيله ايميل به شما خبر خواهيم داد . بنابراين با ما تماس بگيريد آدرس ایمیل ما:

moje_pishro@yahoo.com

payman_saeedi@yahoo.com

azar84%2520%2811%29.gif

این بچه های مام میهن ایران هستند و من دست و دلم برایشان میلرزد. کاشکی توان و اجازه پزشکی برای رفتن به خرابه های بم را داشتم، من هم شبی در یتیم خانه در کنار بچه هایم می ماندم. بیا تا با کمک کمی که میتونیم بکنیم، لب یکی از این بیگناهان جامعه را به خنده رضایت بگشائیم. حتی برای یک بلوز یا شلوار نو که از جانب ما بلاگر ها برایشان، با قبول زحماتش از جانب مهندس سعیدی و اهالی موج پیشرو، تهیه میشود باشیم.

عکسی از هدایای ارسالی سال پیش برای بچه های یتیم خونه مومن آباد در بم. بیا تا باهم دست همیاری به این مردان ایرانی که میترا وارانه برای کمک سینه ستبر کردند بدهیم. خیلی دوستت داریم نازنین هم میهن گلم.

این نیز عکس سال پیش، از دست نوشته بچه ها برای قدر دانی از ما که هدایایی برایشان فرستادیم است.

در پناه یزدان تندرست شاد و پیروز زیوی...تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (26 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 12:32  | آرشيو تکی اين نوشته

Monday, January 8, 2007

عشق را درون خود بیابیم...

درود بر تو:

عشق در باطن شماست

عشق را که نباید برون از خود بیابید. محبت را در درون خود کشف کنید و از طریق اندیشه و کلام و اعمال و دعاهای تاکیدی خویش به بیرون افکنید. چون به این کار ادامه دهید، به قدرت کامیابی بخش محبت پی میبرید و از دولت عشق، در رابطه خود با همگان پیروز و بر همه اوضاع و شرایط مسلط میشوید.

یکی از جامعه شناسان مشهورجهان در دانشگاه هاروارد، قدرت محبت را مورد بررسی و پژوهش قرار داد و به این نتیجه رسید که:

عشق را نیز مانند هر فضیلت دیگر، انسان می تواند آگاهانه ایجاد کند و بپروراند. پژوهندگان متفقن به این نتیجه رسیدند که همانطور که سایر نیروهای طبیعی را ایجاد میکنیم، میتوانیم عشق را نیز بیافرینیم. پس اگر چنین به نظر می رسد که عشق، شما را نادیده گرفته یا بی اعتنا از کنارتان رد شده است، لوزومی ندارد که احساس نومیدی و دلسردی کنید.

Resize%20of%20chamkhale01.jpg

آنان که به تلخی ندا در میدهند که زندگیشان از عشق تهی است، به اشتباه، عشق را برون از خویشتن جستجو می کنند. اکنون این حقیقت را در یابید که عشق، نخست از درون آغاز می شود، آنگاه به سیمای اندیشه و احساس و کلام و عمل، بیرون فرستاده می شود. تنها زمانی که پرورش عشق درونی را آغاز کنید، می توانید به اثبات برسانید که شیوه ای معنوی و علمی و رضایت بخش را در پیش گرفته اید. زیرا تنها در این صورت است که دستخوش اوضاع و احوال و اسیر مردمان نیستید. بر خودتان و جهانتان مسلط می شوید: رها از هر گونه ترس و آزار و نومیدی و دلسردی.

بر گرفته از کتابی به نام:

(( از دولت عشق)) نوشته کاترین پاندر و ترجمه خانم "گیتی خوشدل"

********

دل بدست غم و نامیدی مسپار تا خدا هست، که همیشه هست

در هیچ شرایطی خو را بیچاره مشمار تا خدا هست و نمرده است، که هرگز نمیمیرد

ای آنکه گشاینده هر بنده تویی این عزت من بس که خداوند تویی

این نوشتار تقدیم به دوستان گلم که از رسم دنیا سیر شدند و بهشون توسیه میکنم که این کتاب را تهیه کنند.

با اینکه از پی نوشت خوشم نمیاد، ولی فکر کنم مجبورم به نوشتنش:

خواهش میکنم متن را درست بخون و پس از اون پیام بنویس. از عشق، منظور عشق درون است که به خدا می رسد نه به بنده اش. باید خدا را در خود بیابیم نه عشق های زمینی و پوچ امروز، که اصلن معنای مطلب، به آن مقوله مورد نظر تو ربطی نداره. وقتی تو از درون عاشق باشی میتونی به همه چیز دست پیدا کنی. اصلن خوبه که کتاب رو تهیه کنی و بخونیش یا، دوباره در این مورد بنویسم؟!

در پناه یزدان تندرست و شاد زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (48 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 01:09  | آرشيو تکی اين نوشته

Friday, January 5, 2007

آیا برای تو هم مشکی رنگ عشقه؟!

درود بر تو:

امروز با آقای همسر رفته بودیم خرید که وقتی برگشتم دخترم گفت مامان سر کومی نری ها من برنامه ای دارم انجام میدم و... گفتم باشه نمیرم، نگو آلبوم جدیدی را از ایشون در " Cd Plyer" گذاشته بود و نمیخواست تا خودش بیاد من بشنوم و خودش برام پخشش کنه... آخه روز پیش من توی تلویزیون ایران، آهنگی از آلبوم جدید«رضا صادقی» به نام ((وایــــسا دنیا))، از این استادِ صدا شنیدم و به قول بچه های ایران، ذوق مرگ شدم.

avator.gif

دلم برات تنگ شده جونم، این آهنگش من رو کشوند ایران.

چند سال پیش، با آهنگ مشکی رنگ عشقه و پس از اون پیرهن مشکی با رضاصادقی جون و صدای خوبش آشنا شدم. میدونی با اینکه از رنگ مشکی زیاد خوشم نمیاد، یئنی لباس به این رنگ ندارم و نمیخرم، اتفاقن امروز وقتی میخواستم لباس بخرم، چند تا بلوز مشکی دیدم و بهم پیشنهاد شد ولی من مثل همیشه گفتم: مشکی فقط رنگ عشقه!!!... با تمام علاقه ام به تو رضا صادقی جونم...

Reza%20sadeghi.jpg

«روی عکسها کلیک کن »

خلاصه این آلبوم جدیدش را پیدا کن و به یاد من گوش کن. جدا از صدای نازنینش، آهنگ و سازهایی که درش بکار برده و موزیکهای جنوبیش، واقعن شماره یک است. البته چون میدونم هنوز در دسترس نیست ولی به خودم اجازه ندادم تا اینجا برایت بیارمشون، این هم که آوردم به دلیل این است که خیلی وقته اومده تو مارکت لابد دیگه حتمن شنیدیشون. آهنگ> لب دریا، رو به موجا، روی نیمکت، تک و تنها، توی رویا با خیالت زندگی رو زنده هستم ... رو هم خیلی دوست دارم که نتونستم برایت اینجا بگذارم .

حالا اگه رضا صادقی بدونه من اینقدر تبلیغش رو کردم، شاید اونم به من علاقمند بشه شابد هم گله مند!!!!

در پناه خدای تمام هستی، موزیک و تمام زیبایی های دنیا تندرست شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (33 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 09:16  | آرشيو تکی اين نوشته

Tuesday, January 2, 2007

خاطرات را خیلی دوست دارم، چه تلخ چه شیرین...

درود بر تو:

یکشنبه هفته پیش بهمراه مادر و دختر عمه ام و دوستش، به کنسرت امید و افشین رفته بودیم. جای تو خالی بود، البته چون ما بلیطمون را شب پیش از تاریخ کنسرت تهیه کردیم جامون زیاد نزدیک به خواننده ها نیود(مثل بار پیش توی لـــژ نبودیم) اما مهم این بود که صدای عشقم امید جونم را از نزدیک و زنده میشنیدم. ولی چون نمیتونستم برم لای اون جمعیت جلوی سن و ببینمش و عکس ازش بگیرم، از مامان جان خواهش کردم تا این کار را برایم انجام بدهند و از آنجایی که میدونی من خیلی لوس هستم، طفلکی مامانم با یک اشاره رفت و این عکس زیبا رو از این گل من انداخت. وقتی مامان اومد و نشونم داد اینقدر خوشحال شدم که انگار دوباره رفتم کنار دریای ایران و اشک ذوق از چشمانم سرازیر شد. انگار امید در تمام خاطرات تلخ و شیرینم با من بوده و همیشه از میزان عشقم خبر داشته و همپای ام بوده است. با آهنگ «من به تو نه نمیگم» اومد روی سِن و خوند و دلبری کرد.

Resize%20of%20Shabe%20chele%20va%20Omid%20o%20Afshin%20030.jpg

چند روز پیش از بازگشتم از ایران، همراه دخترخاله ام به یک بانک رفتیم با یکی از کارمندان آنجا هم کلام شدم که خیلی فرم لباس پوشیدنش، حرف زدنش خلاصه کارمند بانک و رسمی، مانند یکی از دوستانم بود. خلاصه کارم کمی طول میکشید، ایشون برای کار من، و دختر خاله که در نزدیکی های بانک کاری داشت رفت و من موندم تا کارم تموم بشه، پس از چند لحظه این خانم سالخورده با دختر پیرشون وارد بانک شدند. مستقیم اومدند جلوی رئیس بانک که من نشسته بودم و دفترچه شون را در آوردند که من اول به خاطر خوب ندیدنم فکر کردم شناسنامه باشه، پرسیدم: این که دفترچه بانک نیست؟ (چون عکس داشت)، این زن خیلی سرحال و هوشیار بود و گفت نه شناسنامه نیست بلکه دفترچه حساب پس اندازم است. دختر که به حرف اومد گفت مادرم با خواهر کوچکم یه حساب داشتند ولی اون بدون اجازه میومده و پول برداشت میکرده، به همین دلیل روی دفترچه مادرم عکس گذاشتیم.(دیگه من اون افکاری که در سرم بود را بیان نکردم، آخه بگو زن حسابی عکس دارش کردید، ولی خواهرت از سنش مشخصه که مادرتون نیست...)

پرسیدم مادر چند سال دارید؟ گفت ۸۵ دارم میشم، «هِه؟ ۸۵ دیــــدی؟ هر جا بری عددی شیرین تر از 85 نیست!!!!!!» از آنجایی که من عاشق افراد پیر و سالخورده هستم، از ایشون اجازه گرفتم که میتونم باهاشون عکس داشته باشم؟ و خوشبختانه قبول کردند که این عکس را دخترشون ازمون انداخت. خیلی ماه بود این زن و سرشار از خاطرات و پیشینه تلخ و شیرین که در سینه نهان داشت. دختر خاله اومد و من هم ایشون را ماچ کردم و از بانک بیرون رفتیم.

Resize%20of%20Resize%20of%20Esfahan%26Yazd%201480.jpg

با حقایق تلخی در ایران رو به رو میشدم که برایم قابل باور نبود.ولی شوربختانه این حقایق زندگی مردم من در ایران است و تلخ اما وجود داشتند.

برای تو هم میهن گلم آرزوی تندرستی و شادی دارم... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (28 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 10:00  | آرشيو تکی اين نوشته

Monday, January 1, 2007

آغاز سال 2007

درود بر تو:

سال ۲۰۰۷ نیز آغاز شد. با اینکه ۳۱ دسامبر زاد روز پدرِ گل من است، ولی امسال نتونستم برم منزلشون و ایشون آمدند اینجا پیش ما...

Feuerwerk Bild 01 Feuerwerk Bild 01 Feuerwerk Bild 01
«این هم عکسهای آنش بازی از اینترنت»
آخه من امسال پس از اینهمه مدت اقامتم در اینجا برای اولین بار در جشن آتش بازی شرکت نکردم و تنها توی خونه موندم که پدرم نیز با من ماند. خوب آدم همیشه روحیه خوب نداره... آخه امشب حالم خیلی گرفته بود. البته این خبر خوشحال کننده ازدرک رفتن صدام یزید کافر، رفت توی اعصابم و یاد بدبختی های مردم ایران و عراق افتادم، که چقدر سختی و بد بختی کشیدیم. خاطرات بد جنگ برایم زنده شد. ولی خوشحال که نفرین مادران شهدا برآورده شد.
برای همین باز دوباره امشب فیلم « به نام پدر » را دیدم و کلی گریه کردم ... این پرویز پرستویی واقعن که بازی محشری داره من به این هنرمند افتخار میکنم. خدا عمرش بده که آدم را میبره توی حس عجیب ، ولی میدونی جنگ چند سال پس از اتمامش هنوز برای مردم میهن این جمله دردسر ها را ایجاد میکنه؟!

با یاد این معلولین جنگ « از هر نوعش »جگر آدم میسوزه، برای همشون از صمیم قلب متاسفم و آرزوی بهبودی شان را دارم.

نمیدونم، اصلن حرفم نمیاد که بنویسم. امید که این سال نوی میلادی بر همه هم میهنان مسیحی مون پیروز باشد. از دوستان گلی که با مسیج و ایمیل و پیام در اینجا شاد باش برایم نوشتند، سپاسگذارم ولی سال نو برای من آغاز بهار است. ((نوروز خورشیدی))

در پناه یزدان تندرست شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


نوشته شده توسط شهلا در ساعت 01:44  | آرشيو تکی اين نوشته