درود بر تو:
از نظر روحی و جسمی خیلی داغون شدم
و می ترسم
می ترسم که مبادا این روش درمانی جواب درست ندهد
از آینده خودم می ترسم
از اینکه هی از اینور به اونور میرم خسته شدم
از خواست خدا در سرنوشتم می ترسم
از اینکه همه من را آخر صبر و مقاومت میدونند
و من بریدم
می ترسم

خیلی گرفته و توی خودم هستم
از این گرفتگی می ترسم
از نامعلومی آینده ام می ترسم
عجله نمیکنم
آخه از تعجب پزشکم (پس از گذشت ۴-۵ ماه)
با خوردن داروهایم و جواب مثبت ندادنش
و سوال بر انگیز شدن موقعیتم، می ترسم
از دوباره گرفتن کورتیزون و آونکس می ترسم...
خدایا مددی کن
شهلات خیلی خسته است.
پی نوشت: ش جان امروز وقتی باهات حرف میزم، خیلی گریه کردم. ولی سوالهایم از این تکرار های بی انتها بیش از پیش زجرم داد و ترسیدم که چه راهی در پیش رو دارم؟ وقتی مهمان هایم آمدند فکر کنم متوجه کسلی ام شدند ولی راهی نداشتم تا از این حالت بیرون بیام و همش توی فکر بودم و میترسیدم... برای روحیه فرزندانم و شوهر گلم خیلی نگرانم. آخه دیگه نمیتونم خودم را آدمی با روحیه نشون بدم «و به یکیشون گیر میدم» و در انتها باز هم میترسم...
بدرود.