درود بر تو :
باز هم از منزل بیرون رفتم تا کمی خودم را با محیط اینجا وفق بدم، دنیا خیلی بده خیلی... من در اینجا با تمام آرامش زندگی کنم و زنان دیگر در ایران اونجور که خودت میدونی.
بگذار یه جریانی که بار پیش در ایران بودم، برام پیش اومد رو برات بگم: یکی از روزهای اقامتم با خواهر آقای همسر رفتیم به کلاس یوگا که ایشون شرکت میکرد. در بین راه برام گفت، اونجا یک خانمی است که ام اس داره، حالا می بینشی و باهاش آشنا میشی. خلاصه رسیدیم و من را به تمام هم کلاسی هاش معرفی کرد و آغاز به حرکات یوگا کردند. من به عنوان مهمون در کنارشون بودم تا نوبت به حرکتهای دراز کش رسید و من هم با تعارف مربی باهاشون همراهی کردم... خوب چی میخواستم بگم کجا رسیدم!
بله پس از پایان تمرین ها من با همون خانمی که گفتم هم کلاسی خواهر شوهرم است و ام اس داره، مشغول حرف زدن شدیم، خواهر شوهرم به اون خانم گفت که، ایشون خانم برادر من است که برات گفته بودم ام اس داره. خانمه از من پرسید؛ شهلا خانم وقتی شوهر شما فهمید به بیماری ام اس مبتلا شدید چه کار کرد؟ من با تعجب از این سوال، گفتم خوب معلومه ناراحت شد. او، همین؟ من، بله خوب مگه باید چکار میکرد؟ این خانم یک دفعه گفت؛ میدونی شوهرم با من چه کرد؟ نه! رفت دوباره زن گرفت، من رو ول کرد و رفت سوی زندگی جدیدش، از اون پس هم دیگه نه محبتی نه هیچی... البته بچه ها رو میاد میبینه ولی با من دیگه کاری نداره و از زن جدیدش هم بچه دار شده. یک دختر که خیلی برایش خوشحالم چون من ۳ پسر به دنیا آوردم و اون خوشش میومد دخترم داشته باشه و...( البته گفت اون مرد بی وجدان از زن دومش هم جدا شده) و باز یک بچه طلاق دیگر به کشور گل و بلبل ما اضافه!
ولی من با تنفر از مردک، از خانمه پرسیدم چرا ازش جدا نشدی؟ میتونم بگم تقریبن به یک باره قوانین آشغال زن ستیز اونجا رو یادم رفت که اینجور پرسیدم. ولی ایشون با خونسردی پرسید؛ چرا جدا بشم خانم!؟ اول اینکه من هنوز دوستش دارم و بچه هام پیشم هستند و به غیر از این تمام خرج درمانم رو میده و ماشین آخرین مدل و موبایل، خونه شیک بالای شهر دارم و و و. آخه من نمیدونستم که شوهره خیلی پولداره و همه جوره هوای این خانم اولش را با زیاد پول خرج کردن های گول زننده داره... ببین زندگی ها چقدر مادی شده و پایه اش چقدر سست است!
ولی خانمه طفلی خیلی مهربون بود. همش از من میخواست تا برم خونشون و بهش سر بزنم، شماره تلفن و آدرس داد. هی میگفت منتظرتون هستم بیایید پیشم(آخه من خیلی کار انجام نشده داشتم و نمیتونستم برم ، تازه اگر میتونستم هم نمیرفتم. چون دیدن چنین زن ذلیلی برایم چیزی جز استرس و شوک نداشت. همیشه بدبختی از فقر نمیاد، یکی هم مانند این خانمه خوب، به این نوع بدبخت و ذلیل میشه...)
*******
در همینجا از تمام بانوان و سرورانی که برای بالابردن حقوق انسانی زن در ایران تلاش میکنند سپاسگذاری می کنم، به امید روزی که تمام زنان آزاده ایرانی در آزادی اجتماعی از همه حقوق در زندیگشون بهرمند باشند.

خیلی از اینهمه خبر بد و خوب نگران و خوشحالم. پس روی به آواز زیبای خواننده ایرانی «شاهرخ» آوردم و با این آواز زیبایش خودم را کمی از اینهمه اِسترس و فکر های جور و واجور و نگرانی برای اعتصاب غذای زنان در بند و... بیرون کشیدم و به خیالات و ذهنیات خودم پناه بردم که یاد این جریانی که برات گفتم افتادم.
بله داره بهار میشه و زمستون نه چندان سیاه داره رخت بر می بنده و تا سال دیگر پیداش نمیشه، بلبلان زیبا هجرت کردند و به نزدیک خانه های ما آمدن تا در بهار با آواز زیبایشان ما را در جشن بهاریمون، همراهی کنند.
نمی دونی
نمی دونی .نمی دونی
وقتی چشمات پر خوابه
به چه رنگه به چه حاله
مثل یک جام شرابه
نمی دونی .نمی دونی.نمی دونی چه عمیقه
چه سخن گو مثل اشعار مسیحایی حافظ
یه کتابه یه کتابه
مثل یک جام شرابه
نمی دونی .نمی دونی.نمی دونی
که چه رنگه چه قشنگه
رنگ آفتاب بهاره
مثل یک جام بلوره
شایدم چشمه نوره
مثل یک جام شرابه
نمی دونی به جز من دگری هم نمی دونه
که یه دنیا توی اون چشم سیاه
هر کی گفته هر کی می گه همه حرفه
تو رو می خواد بفریبه
جز دل من جز دل من که پر از عشقو جنونه
حرف اون چشم سیارو
دل دیگه نمی دونه
چشم دیگه نمی خونه
جز دل من جز دل من که پر از عشقو جنونه
حرف اون چشم سیارو
دل دیگه نمی دونه
چشم دیگه نمی خونه
نمی دونی .نمی دونی.نمی دونی
وقتی چشمات پر خوابه
به چه رنگه به چه حاله
مثل یک جام شرابه
مثل یک جام شرابه
مثل یک جام شرابه
خیلی طولانی شد، ولی حرفهای نگفته ام در گلویم گیر کرده بود.
در پناه یزدان تندرست و شاد زیوی... تا درودی دگر بدرود.