درود بر تو :
هر روز را یه جوری به شب میرسونم، ادای آدم های تندرست را در میارم و نمیخام کم بیارم. ولی دل خوش سیری چند؟ نه دلم خوشه از این سرنوشت و نه حال جسمیم کمکم میکنه که دل خوش باشم. میدونم هنوز خیلی کار داره تا خوب خوب بشم، ولی آدم یه وقتهایی دیگه نمیکشه اینقدر نمیکشه که کشش یادش میره، یادش میره؟! شاید این رسم این بیماریه کوفتیه یا هر بیماری دیگر!!! شایدم به دلیل این نگرانی هام است، شاید هم دلیلی برای نگرانی نباشه؟! من قول دادم که عصبی نباشم تا در هومئوپاتی موفق بشم، ولی نمیتونم از همه چیز بی خیال بگذرم.

دیروز روز خوبی برای من بود. با یک دوست هم درد که از خواننده هایم نیز است آشنا شدم، گفت من اکثر بلاگ های افرادی که ام اس دارند رو میخونم ولی پیام نمینویسم. بهش گفتم از آشنائیت خوشحال شدم ولی دلم نمیخواست ببینم که تو نیز به ام اس کوفتی دچاری... وقتی زنگ زد خیلی خوشحال شدم، با اینکه توی خونه پر از مهمون بود ولی با راحتی خاطر باهاش صحبت کردم. پس از اون هم دوست نیکم که ازش خیلی وقت بود خبر نداشتم، باهام تماس گرفت. خلاصه خیلی خوشحال شده بودم که یک دوست نیک دیگر م نیز باهام تماس گرفت و دیگه خوشحالی روی خوشحالی بود و حال و صفا. اس ام اس هایی از دوستان نیک دیگرم نیز میگیرم. ولی یکیشون هم که همیشه منتظرش هستم، هیچوقت پیداش نمیشه، خدا کنه همیشه تندست باشه...

«عکسهای بالا کاری از سعید عباسی دوست گلم است»
نامشون را نمیبرم که شاید باعث گله بشه و دلشون نخاهد که نام برده بشوند. ولی میدونی از برخی از دوستانم چنین انرژی مثبتی دریافت میکنم که نگو اما برخی دیگر همچین میرن توی اعصابم که خدا بدونه، (نوشتم ولی پاکش کردم) بی خیالش شدم... صبح گفتم کتاب بخونم تا فکرم رو به جهت دیگری ببرم، ولی مگه از این افکار منفی بیرون میومد!؟ گریه ام گرفته بود اســـاسی، دیدم بچه هام دارن حاضر میشن برن بیرون و اشکام هی سنگینی میکردن پشت پرده چشمام و تصمیم گرفتم برم زیر دوش تا کسی ریختن اشکهام رو نبینه، رفتم و برگشتم و تصمیم گرفتم بنویسم تا شاید خالی از هر درگیری روحی بشم. اینجا رو خیلی دوست دارم آخه خانه دومم اینجاست. ناراحتت نمیخواستم بکنم ولی منم خدای نکرده یه جور آدمم دیگه، خیلی دلم میخاد بگذارم و بگذرم ولی در آخر اینجوری میشم و صبرم تموم میشه...
در پناه یزدان تندرست و شادکام باشی... تا درودی دگر بدرود.