درود بر تو :
امروز صبح ساعت ۱۰ دیگه نمیتونسم مقاوت کنم، خسته از تحمل درد خودم رو پرت کردم روی تخت و به روش مخصوص خودم، خود درمانی با تمرکزآغاز کردم. بله وقتی دردی داشته باشم با درد مورد نظر حرف میزنم و از توی بندم بیرونش میکنم. چه جوری؟
اگر مانند امروز سر درد داشته باشم، دو انگشت نشانه را روی گیج گاه نگه می دارم البته زیاد فشار نمیدم (ولی سرم را کمی تا قسمتی محکم میگیرمش تا در نره.) پس از این به دردی که در بدنم است نگاه میکنم و بهش میگم، تو اصلن به اینجا دعوت نشدی و باید بری اگر پر رو گری در آورد با دعوا بهش میگم ببین مهمونی تموم شد و باید بری و توی ذهن و مغزم این درد را به یک سیخ دراز تبدیل میکنم.از همونجایی که خواببدم اول از داخل کاسه سرم و پس از اون می فرستمش پائین، اول از اطاق خواب همسایه باید بگذره و بره، اینقدر پائین تر بره تا بره توی مرکز زمین دیگه گم بشه. (نیم ساعتی یا شاید بیشتر برای این کار وقت میگذارم )
حالا این درد هر جای بدنم باشه این معامله را باهاش میکنم و از شرش راحت میشم.

خاطره چند سال پیشم را برایت میگم: یک بار با مامانم میرفتیم بیرون و از پشت رل ماشین به آرنج دستش اشاره کرد که: اینقدر درد میکنه از صبح تا حالا که منو کشته، باید رسیدم خونه فلان قرص را بخورم تا آروم بشه.
من: مامان جان چرا همیشه با قرص میخواهی از شر اینجور درد ها خلاص بشی؟
مامان: خوب چی کار کنم!
من: کاری نداره که، بهش(اون درد مزخرف) با دعوا بگو تو باید از اینجا بری و من نمیخام دیگه اینجا باشی و بی دعوت هم وامدی و خیلی بی ادبی... و یه کم دعواش کنی میره و مامانم به حالت مسخره و شوخی در مورد حرف من زد روز دستش و به دستش حرفهایی که من زدم را گفت و به راهمون ادامه دادیم و حرفهای دیگری زدیم تا ۲۰ دقیقه از زمان اون حرفها گذشت. من حواسم بود ولی مامان یادش رفته بود، هم درد را و هم حرفهایی که به دستش زده و در اتنظار بهبودی باید باشه شاید.
منم وقتی حرفهامون تموم شد ازش پرسیدم: حالا دستت چه جوره؟! مامانم داشت شاخ در می اورد، با تعجب زیاد گفت اِ درد ندارم دیگه، رفت... قربونت برم مامان جون که این کار رو به من یاد دادی.
من این را یاد گرفتم که یاد گرفتن و پرسیدن اشکال نیست، ندانستن عیب است.
تو هم یکبار با تحمل به خرج دادن، این کار را امتحان کن.
در پناه یزدان تندرست و شاد زیوی... تا درودی دگر بدرود.