الهۀ مهر
« نوشته قبلی
  
صفحه اصلی
  
نوشته بعدی »

Freitag, 22.06.07

وان را که خبر شد، خبري بازنيامد... (سعدی)

درود بر تو :

همیشه همه چیز را در همه جا پیدا میکنی

اشعار را در کتابهای شعر

دانستنیها را در کتابهای دانستنیها

غم و اندوه را میان اندوه زده گان

ولخرجی را در میان مرفهین بی درد

بی بند و باری را میان مردمان بی هویت

سوز دل را در دلهای سوخته دلان

تنهایی را از غم عشاق

غربت را از دل غریب ها

و انتظار را از منتظرین مانند...

damienhirst250_250.jpg

آن‌که دانست، زبان بست
وان که مي‌گفت، ندانست...

«شاملو»

نمیدونم چر اینقدر حالم گرفته است!؟ شاید باز هم برایش دل تنگم!

تندرست و شاد زی... بدرود.


نظر شما چيست؟ (9 پيام‌)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 11:45
پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:

 نويسنده: عالم

Samstag, 23.06.07 ساعت 11:58

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود

 URL:  http://www.360.alam_masy.yahoo.com


 نويسنده: ارس

Samstag, 23.06.07 ساعت 10:53

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
غمت مبااااااد

 URL:  http://www.arasava.blogfa.com


 نويسنده: عادله

Samstag, 23.06.07 ساعت 10:52

آخی ...

 URL:  http://khabidarhayahoo.persianblog.com/


 نويسنده: بیدار

Samstag, 23.06.07 ساعت 10:21

یه حکایت جالبی هست بد ندیدم عنوان پیام این پست برای شما بگم:

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان باقایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.

همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند مواجه شد.

مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ، پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملاً نابینا بود!

 URL:  http://www.parsehonline.blogfa.com


 نويسنده: تولتک

Samstag, 23.06.07 ساعت 10:04

خوشحال باش که می توانی دلتنگ باشی. بعضی ها چنان دلسنگ شده اند که هیچ احساسی نمی تواند تکانشان دهد.
وقت کردی سری هم به ما بزن. موفق باشی!

 URL:  http://toltek20.blogspot.com


 نويسنده: ننوس

Samstag, 23.06.07 ساعت 09:42

والا هیچوقت هیچی سر جاش نیست وقتی یه چیزی می خوام

 URL:  http://www.nanus.persianblog.com


 نويسنده: ظهری

Samstag, 23.06.07 ساعت 09:37

سلام به شهلا خانوم
ضمنن همه چیز رو هم همگان دانند
مثل همیشه جالب
مرفهین بیدرد واژه آشنایی واسم
موفق باشین

 URL:  http://bustansaribakhsh.persianblog.com


 نويسنده: خاطره

Samstag, 23.06.07 ساعت 05:52

سلام
کاملا به جا بود ...اما جمله اولش ایراد داشت البته ببخشید
همه چیز را همه جا نمیشه پیدا کرد...

این نیز بگذرد دلتنگ نباشید

 URL:  http://khaterehkh.blogsky.com/


 نويسنده: فاطی

Samstag, 23.06.07 ساعت 03:31

من اومدم ... واسه چی دلتنگی؟؟دلتنگ نباش

 URL:  http://fatik.blogspot.com


لطفاً پيام خود را در قسمت زير وارد نماييد:

نام:

E-mail:

حفظ داده ها:

URL:

متن:

 

 

پس از يک‌بار کليک روی «فرستادن پيام»، لطفاً چند لحظه صبر کنيد تا پيام شما فرستاده شود! توجه کنيد که يک‌بار کليک کافيست!