درود بر تو :
ایران که بودم دچار بیماری جدیدی «نا باوری مزمن»شدم. حرف کمتر کسی را باور دارم و از اخلاق خیلی ها بـَـدَم اومد که شامل شاید دوست، آشنا یا بقال چقال، فروشنده های مغازه ها و شوفر تاکسی و... میشد و دیدم که چقدر دروغ گفتن برایشان راحت شده.
چشم و هم چشمی های بی دلیل رو میدیدم، من بد بختانه حرفهایی دروغند که به خودم گفته میشد را حس میکردم حقیقت نداره ولی چیزی نمیتونستم بگم...ولی حرفی دیشب هم تشییع جنازه یکی از گلهای گلستان موسیقی ایران بود«حتمن دیگه خودت میدونی مهستی رفت پیش خدا».
بد بختانه این درد به بقیه ایرانی ها در جای جای دنیا نیز سرایت کرده که از خوشنودی دیگران به ظاهر خوشحالند ولی چه در دلهاشون میگذره، خدا میداند و بس.این درد چشم و هم چشمی، بد جوری همه گیر شده، حتا به برنامه گذاران ایرانی در غربت نیز سرایت کرده.

«روی عکسها کلیک کنی موزیکی از مهستی میشنوی»

ایشون شهردار لوس آنجلس که ایرانی هستند در حال دست دادن با آقای امیرقاسمی . پشت سرشون معین و بیژن مرتضوی و شهریار و دیگر هنرمندان... ولی جمعیتی بود که در خارج از کشور چنین همایشی وصف ناپذیر و بی نظیر بود برای مرگ یک هنرمند.
ولی ما ایرانیان ار اول اینجور بودیم؟! این اخلاق زشت را داشتیم؟ نه فکر نمیکنم، دست کم در جوانی های من اینجور نبود...
اين جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند،در ذهن خود
طناب دار تو را می بافند
در پناه ایزد مهر تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.