الهۀ مهر
« June 2007
  
صفحه اصلی
  
July 2008 »

Monday, July 30, 2007

نوشیدن کافهء کوفئین دار خیلی حال میده...

درود بر تو :

بار پیش که به دکتر آل یاسین زنگ زدم قرار شد ۲ هفته دیگر زنگ بزنم و از حال و احوالم برایشان بگویم. دیروز زنگ زدم و با حرفهای من ایشون فرمودند که من پرونده تان را میبینم و شما فردا تماس بگیرید، خلاصه امروز کلی تلاش کردم ولی نمیشد با ایران تماس حاصل کنم، نه با موبایل نه با دیگر خطها... یا اشغال بود، یا هیچ صدایی نبود.

تا اینکه یه دفه دیدم پس از الوی من یک آقایی داره به انگلیسی اونم با لهجه شدید ایرانی تلاش میکنه با اونور خط تماسش را حفظ کنه. و یا شنیدن الویی که من گفتم بنده خدا فکر کرده بود خط اصلیش وصل شده در همین حالات بود که خانم دیگری از اونور خط صدایش میومد و خلاصه خط رو خطی افتاده بود با حال و من کلی خندیدم و یاد جوونی هام افتادم. تا به آقای دکتر تماسم حاصل شد و ایشون پس از شنیدن حال و احوال من فرمودند که تا سه روز میتونی هر چی کوفئین داره بخوری و بنوشی من هم که عقده ای شده بودم، فوری به مامان جان زنگ زدم که برای من کافی کوفئین دار بیار که بچت به مدت سه روز رها شده(خلاصه کلی حال و خنده اینا...)

و مامان جونم برایم کافه کوفئین دار آوردند.

Resize%20of%20shishe%20khis.jpg

میدونم توی گرما ی امرداد ماه کلافه شدی، ولی من اینجا یخ کردم در این بارش های ناخوانده و ناراحت کننده، تا حدی که صدای خود آلمانی ها از این ابر و مه و بارندگی، در اومده. خانمی که برای فیزیو تراپی ام اومده بود پیشم به این هوای سرد بی موقع اعتراض داشت ... چون جورابهای من رو در آورد و گفت چه پاهای سردی دارید!! راجب پاهام هم باری دگر میگم.

Meh%20alodegi.jpg

حالا نمیگم که توی خونه پام پیچ خورد و شصت پام میخواست بره تو چشمم، افتادم و هیچ جوری نتونستم بلند بشم و هیچکس دم دستم نبود ولی کمی صبر کردم تا طراوت اومد و کمکم کرد و بلند شدم ... اِ انگار گفتم که!!!...دی... نه گل من چیزی نشدم و حالم خوبه، یئنی حال مچ پام کمی تا قسمتی خوبه فقط ناخن خوشگلم با لاک قرمزاش بر اثر افتادن و تکیه به یه جایی، نیمه شد. فدای سرت...

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی...بدرود.


پيام‌هاى ديگران (38 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 04:46  | آرشيو تکی اين نوشته

Friday, July 27, 2007

باز هم در مورد بهتر شناختن هومئوپاتی...

درود بر تو :

چندیست بسیاری از دوستان را میبینم که با مبحث هومئوپاتی آشنایی ندارند. پس لازم دونستم با کمک گرفتن از یک سایت که کاملتر از من راهنمایی کرده، کمک برای شناخت بهترتان را اینجا وارد کنم. پس خواهش میکنم تا آخر این متن باشید و بخونیدش.

Resize%20of%20moje%20ghermez.jpg

هــومـيـوپـاتـي چـيـسـت ؟


هوميوپاتي يکي از موثرترين روشهاي پزشکي است که تاکنون کشف شده است؛ با اين حال توان شگفت آور اين روش را فقط افرادي نه چندان پرشمار درک کرده اند.زيرا ساختارهاي بي انعطاف پزشکي متداول آن را تحت الشعاع قرار داده است. با فرا رسيدن قرن بيستم؛ جهان نسبت به ادعاهاي شرکت هاي داروئي اندکي شکاکتر و نسبت به آلودگي هائي که از داروها و فعاليتهاي شرکتهاي داروسازي در کره زمين ايجاد ميشود؛اندکي محتاطتر شده است. شايد سرانجام نوبت هوميوپاتي رسيده است!!!!
هوميوپاتي سيستمي درماني است که سابقه اي بيش از ۲۰۰ ساله دارد.( حتي قبل از پزشکي رايج از اين روش استفاده ميشده است.)اين شيوه درمان را هم پزشکان شيوه متداول پزشکي و هم متخصص هاي هوميوپات در سراسر جهان به کار ميبرند.هوميوپاتي اگر به دست فردي ورزيده به شيوه اي ملايم ؛همه جانبه و موثر انجام شود؛ سلامت را به فرد بيمار باز ميگرداند.
واژه هوميوپاتي يوناني است و ميتوان آن را * درد همانند * ترجمه کرد.به بياني ديگر؛ عاملي که ميتواند در فرد سالم بيماري ايجاد کند؛ براي درمان فرد بيماري که علائم بيماري او شبيه علائمي است که آن عامل ايجاد ميکند؛ استفاده ميشود. اين مفهوم از زمان بقراط؛ پديد آمد؛ اما سـامـوئـل هـانـمـن که مبتکر هوميوپاتي به شکل يک نظريه پزشکي امروزي است؛ اين مفهوم را به شکل سيستمي درماني تکميل کرد و براي اينکار نظريه اي درباره سلامت و بيماري ارائه داد که کاملا با تفکر پزشکي روزگار خود او و روزگار ما در تضاد بود.
هانمن به جاي تجويز دارويي که با علائم بيماري مبارزه و آنها را سرکوب کند؛ طرفدار استفاده از آن موادداروئي بود که با بدن دست به يکي ميشدند و از طريق تحريک بدن به فعاليت شديدتر آن را تشويق به بيرون ريختن علائم بيماري ميکردند.
داروهاي هوميوپاتي معمولا به شکل داروي منفرد و به صورت تک دوز تجويز ميشود ؛ آنگاه واکنشها مشاهده و بر مبناي آن تصميم ميگيرند که بيشتر صبر کنند؛ تکرار کنند؛ دز قويتر را انتخاب کنند و يا دارو را به طور کلي تغيير دهند.
يکي از دلايل مهم طرفداري از تجويز داروهاي منفرد اين است که وقتي داروئي با داروي ديگر مخلوط شود يا بلافاصله بعد از آن داروي ديگري مصرف شود؛ تعيين ميزان و چگونگي تاثير داروي اول بسيار دشوار خواهد بود.
هانمن به موازات دظر درمان با همانندها؛ اين نظريه را پيش کشيد که دز تجويز دارو بايد کوچکترين مقدار ممکن باشد!!! تا تاثير درماني داشته باشد.ظاهرا اين موضوع از زماني که او به عنوان پزشک به شيوه متعارف طبابت ميکرد و روز به روز از مشاهده اثرهاي جانبي ناشي از درمان آلوپاتيک بيشتر به وحشت مي افتاد؛ ذهن او را به خود مشغول داشته بود؛ بنابراين وي به آزمايش دزهاي کوچک و کوچکتر مواد داروئي يکسان دست زدتا سرانجام به نقطه اي از رقت رسيد که علم رايج آن دوران ديگر براي او پاسخي نداشت.
عوام فکر ميکنند چون در اين داروها با چشم مسلح و غير مسلح قادر به يافتن مواد داروئي نيستند؛ پس دارو تاثير درماني خود را از دست داده است ولي اينطور نيست درست مثل انرژي که ديده نميشود ولي اثر آن را ميبينيم.پس نميتوان به علت نقص علم چيزي را رد کرد. در شمن از داروهاي هوميوپاتي در دامپزشکي هم استفاده ميشود و تاثيرات بسزايي هم مشاهده و ثبت شده است؛ به خاطر داشته باشيم که مسئله تلقين پذيري در حيوانات منتفي است پس دارو تاثير دارد.

159309173_ada578d6a1_m.jpg


هانمن دريافت که گرچه در اين حد رقت ؛ هيچ مولکولي از ماده اصلي نميتوان يافت؛ اين داروهاي فوق العاده رقيق شده اثري شديد در برانگيختن فرايند شفا در بدن دارند؛ به اين شرط که در هر مرحله رقيق سازي يک فرايند اضافي تکان را بگذرانند.
بايد تاکيد کرد که براي اين که ماده اي از لحاظ هوميوپاتي فعال باشد؛ فرايندهاي دوگانه رقيق سازي و تکان شديد هر دو بايد انجام شود؛ رقيق سازي به تنهائي براي موثر ساختن دارو کافي نيست.
در پزشکي هوميوپاتي هر آدم بيمار فردي است که به شيوه خاص خود به عدم سلامت واکنش نشان ميدهد.هر تغييري در شرايط عادي فرد بيمار در سطوح جسمي؛ ذهني و عاطفي يادداشت ميشود.براي نمونه؛ دو نفر را در نظر بگيريد که دچار سرماخوردگي عادي هستند؛ احتمالا ميبينيم که علائم آبريزش بيني؛ گلو درد و سرفه در هر دو مشترک است. اين اطلاعات به مفهوم عام کمکي به انتخاب داروي هوميوپاتي مناسب نميکند چون از شيوه هريک از دو فرد براي نشان دادن بيماريشان اطلاعي به ما نميدهد.
در اين صورت بايستي شرح حال دقيقتري گرفت مثلا مقدار ترشحات ؛ رنگ ترشحات؛ سوزاننده بودن يا نبودن آنها در هوميوپاتي مهم است.
در هوميوپاتي مکان- نوع-عوامل بهتر و بدتر کننده- زمان- همراهي علامت با ديگر علائم مهم است ؛ پس نياز است که شرح حالي بسيار دقيق است گرفته شود؛ در نتيجه دارو دقيق است؛ پس درماني کامل انجام خواهد شد.

...

یکی از دوستانم امروز پس از مدتها اومد و ازم پرسید: حال پاهات چه جوره؟ گفتم هنوز زیاد خوب نیست و از اونی که تو من را در ایران دیدی خیلی بدتره، ولی میدونم که خوب میشه فقط داره صبر منو محک میزنه! منم میخام این بیماری را به زمین بزنم به یاری خدا خوب میشم این باوز من است و ارزوی خیلی ها مانند تو گلم./ برای همه بیماران بخصوص هم دردانم آرزوی بهبودی دارم.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود


پيام‌هاى ديگران (38 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 12:03  | آرشيو تکی اين نوشته

Monday, July 23, 2007

پاسخ...

درود بر تو :

345027701_dc4af2c9c7.jpg


هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟
زان که بر این پرده ی تاریک این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم.
"شاملو"

Resize%20of%20tabeshe%20aftab%20az%20zire%20abr.jpg

با خواندن شعر های استاد سخن «احمــدشاملو» بدین نتیجه میرسم که آنچه انسان در پی آنست، خیلی سخت راهش هموار میشود یا هیچگاه در دسترسش نیست.

هر وقت کسی یا جایی که دیشدنش را آرزو داشتم را دیدم به قدری دلم میخاست لحظات همانجور که هستند بمانند و ثانیه ای جلو تر نروند، اما شدنی نبود. همچنین لحظات سخت و دشواری که نمیخواستم باهاشون مواجه بشم و لاجرم، شدم.

دوستان گلی که برای من پیام دلجویی و راهنمایی نوشتید ازتون بسیار سپاسگذارم و از راه دور دست یک یکتون را می فشارم. به امید روزی که بتونیم با مشکلاتمون کنار بیاییم و این سدی که جلوی راهمون میبینیم را خیلی راحت ازش بگذریم.

در پناه ایزد مهر همیشه تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (28 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 07:32  | آرشيو تکی اين نوشته

Saturday, July 21, 2007

یه وقت هایی هم هست که آدم کم میاره...

درود بر تو :

مکالمه امروز با یکی از دوستان گلم:

پرسید چطوری؟ گفتم من خوب که نيستم به اون صورت زیاد خوب نیستم، گفت چرا؟ گفتم خوب اين تراپي داره جونش بالا مياد تا به من جواب بده!گفت خوب می شی گلم. گفتم تا به کی صبر باید بکنم نمیدونم؟ خلاصه چند روز پيش از آقای همسر مي پرسيدم حالا اگه تمام اين تلاش ها جواب مورد نظر رو نده، چي؟ دوستم گفت، قرار نشد که از این حرفها بزنی، خودت می دونی که ذهن آدم این قدرت رو داره که با تلقین حوادث رو عوض کنه. گفتم به خدا بريدم ديگه!از همه جا و همه کس. گفت هرچی فکر کنی همون میشه شهلا. گفتم می دونم سخته، حق داری اما به نتیجه اش فکر کن به رهایی به خوب شدن. گفتم خوب مني که همش براي روزهاي بهبوديم نقشه ميکشم، بايد يه خورده حال مثبت جسمی هم ببينم يا نه؟! گفت میبینی صبر داشته باش گفتم من ميخام آخر امسال دوباره بيام ايران، اگر خوب بشم البته. گفت باریکلا. گفتم اگر خوب بشم البته . گفت مگه الان وضعیتت چطور شهلا؟ گفتم نميتونم 2 قدم راه برم، پاهام صفت مثل سنگنه و مرتب اسپاسم میشن. گفت یعنی مثل اون موقع که دیدمت نیستی ؟(منظورش پارسال پائیز بود)

گفتم نه بابا اصلن، خيلي از اون موقع بد ترشدم. گفت اخه چرا؟ پس این دکتر همئوپاتی داره چه کار می کنه! گفتم خوب اين کار هومئوپاتيست،از اولش تمام خرابي ها رو زنده ميکنه و باهاش ميجنگه و خيلي وقت لازم است براي ديدن روز بهبودي... گفت من نمی دونستم شهلا، حالم گرفته شد. خوب دکترت باید بهت توضیح بده تا کی اینجوریه؟ گفتم و خيلي وقت لازم است براي ديدن روز بهبودي. گفت تا کی؟ گفتم این رو نه من و نه دکترم هیچکدوم نمیددونیم! گفت حالم گرفته شد شهلا. گفتم بهبودیم بستگي به موقعيت خوب روحيم داره.

گفت پس چرا روحیه ات رو قوی نمی کنی تو؟ گفتم ببين از توي اطاق تا آشپزخونه بايد همش اينور و اونور رو بگيرم گفت تا کی ما باید حالت رو اینجور ببینیم ها؟!میشه تکلیف ما رو روشن کنی، بس نیست شهلا؟ گفتم سوال منم همينه، بنده خودم هم خسته شدم، از حال خرابم واز تو خونه نشستن هام. گفت به همه ما مدیونی شهلا اگه سلامتی خودت رو جدی نگیری به همه ما مدیونی. گفتم از اينکه پله ها رو نميتونم بالا برم. گفت بخوای می تونی تمومش کنی تو نمیخوای. گفتم من تمومش کنم؟ گفت آره تمومش کن. گفتم مگه من شروعش کردم!!!!!؟ گفت هرچیزی که فکر میکنی اذیتت میکنه از خودت دور کن فقط و فقط به خودت فکر کن به اینکه چقدر خبر سلامتی تو ما رو خوشحال می کنه، خونواده ات بچه هاتو، میدونم تو شروع نکردی اما الان می تونی با روحیه ات کنترلش کنی پس بسم الا. گفت من نمیدونستم حالت بدتر شده شهلا خیلی حالم گرفته شد خیلی . گفتم ببين دوست جان جون اين بيماري اگر به دکتر ها باشه میگن غير قابل درمانه ولي اين منم که با روحيه خوب رفتم به جنگش.

گفت ملت سرطان رو با روحیه اشون درمان می کنن حرف مفت میزنن دکترها پس عقب نشینی نکن دیگه. گفتم اين حرفهايي که تو داري ميگي رو چند بار دوره کردم در زندگيم و کار هر روزم است. گفت مرسی گلم آفرین میدونم زن قوی هستی فقط خواستم بهت یاد آوری کنم که سلامتیت برای همه ما مهمه گفتم پیرم ولي در اومده. گفت اینکه نگرانت هستیم فدای تو بشم دردش به جون من به آخرش فکر کن گلم. گفتم خدا نکنه عزيزم. گفت وقتی خسته می شی به این فکر کن که آخرش قرار خوب بشی، میدونم فدای تو که گفتن با تحمل کردن خیلی فاصله داره اما به خاطر ماها.

گفتم ببين وقتي از سر توالت نميتونم بلند بشم و بايد بچه ها رو صدا کنم يا رضا رو که بلندم کنند و شلوارم رو بالا بکشن اونوقته که مرگ منه! گفت میدونم دردت به جونم ، میدونم چی میگی. گفتم البته خيلي کم اینجور پيش مياد. گفت اما وقتی که خوب شدی ، همه اینها از یادت خودت و بچه ها میره. گفتم اصلن درست راه رفتن را فراموش کردم وقت هايي که ويلچرم را من مي بردم بيرون يادم رفته، الان از اولش من بايد بشينم روش و ببرندم، تو نميدوني من چه روزهاي سختي رو دارم ميگذرونم بايد باشي و ببيني که چقدر سخته وقتي کنترل عضله ات را نداري و تالاپي ميوفتي زمين ومثل خر تو گل مونده ديگه نميتوني سر پا بلند بشي، اينها حرفهايي نيست که من برات بنويسمشون، ولي زندگي امروزم همينه.

گفتم ببخشيد اشتباه املايي داشتم اشکهام ديگه نميزاشتن. گفت مهم نیست گلم ، فدای توبشم من. من خدا نکنه. گفت از ته دلم شهلا آروز می کنم که این روزهای سخت زود زود تموم بشه همین الان همین امروز. گفتم زنده و پایدار باشی. گفت شهلا هر کمکی که من بتونم بهت بکنم تو رو خدا به من بگو گلم حتی اگه فقط و فقط بتونم گوش بدم من هستم. گفتم زنده باشي و... خدانگهدار

******** ********

میدونی مشکلات من بی شمارند، شاید تنها دوستان مبتلا بفهمند من چی میگم و توی دوستم تنها هم دردی بکنی، وقتی از بودنت برای من کم میگذاری حتی در این دنیای مجازی یا ادعا میکنی من روزنگاری میکنم و بلاگم رو نمیخونی و یا... بگذریم امروز به اندازه کافی گریه کرده و داغونم.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


نوشته شده توسط شهلا در ساعت 08:56  | آرشيو تکی اين نوشته

Friday, July 20, 2007

تصویری از مغز آدم، از هر دری ترانه ای...

درود بر تو :

چه بی فکر و راحته، چون توی سر من انواع و اقسام افکار پوچ و پر وجود داره البته شاید در این فتوشاپ و روی این عکس، جا به اندازه کافی نبوده باشد!!!

277385_orig1.jpg

یه بی ربط هم من بگم:

هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد
جستن٬یافتن و آن گاه به اختیار برگزیدن
واز خویشتن خویش بارویی پی افکندن
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا
حاشا
که هرگز از مرگ هراسیده باشم.......
"احمد شاملو"

...

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونو از روياهات بگيري و واقعا بغلش کني

*دوباره سیگار میکشم* چون اسپاسم پاهام ربطی به اون نداشت و خودش حالش خراب بود. به قول یکی که میگفت: حیف این ریه نیست سفید بره زیر خاک؟!

(شوخی البته)

اوه راستی، دیروز کومیِ جدید خریدم و کیفیت کاریش خیلی بالاست "Windows Vista Home" به زودی استفاده میشود.

این رو گوش کن هزاران بار تو را خواب دیدم...

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (16 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 09:31  | آرشيو تکی اين نوشته

Wednesday, July 18, 2007

من و تنهایی هایم...

درود بر تو :

این روزها خیلی تنهایم. همش یاد ایام خوبی که در میهن بودم، هستم و دل تنگی بد جوری به جونم افتاده. البته شاید به لایل دیگر هم باشه، مثلن تلاش در نکشیدن سیگار یا باز هم تنهایی و تنهایی و تنهایی دلیل دل تنگیم است.

میدونم اونجا الان خیلی گرمه، ولی من دلم میخاد الان اونجا باشم.اگر هوا گرم نبود که میومدم، چون دلم خیلی تنگ شده.آخه دیگه چقدر کتاب بخونم؟!

میدونم الان میگی خوش به حالت که اونجایی و... ولی من میگم خوش به حال تو که در ایران هستی.

این عکسها منو دیونه کرد. فکر کنم این همون مغازه که به «فری کثیفه» معروفه، باشه. آیا؟

تمام این عکسها از بی بی سی است"کاری از محمد نيک عهد و آرش بهمنش"

اینو گوش کن

((حال جسمسم نیز باید ببینم با این نکشیدن سیگار بهتر تر میشه یا نه!)) این خواست خودم است و خواهش میکنم کسی نگه سیگار کشیدن بده و اَله و بل بیم بله...

در مورد سیگار کشیدن، کسی

چیزی بنویسه بلافاصله پاک خواهد شد.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (17 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 03:06  | آرشيو تکی اين نوشته

Tuesday, July 17, 2007

هر کس یا هر چیز یه روز میاد، یه روز هم میره

درود بر تو :

خیلی وقته که میخام یک "پی سی" جدید بخرم. البته این تصمیم پیش از سفر آخرم به ایران بود ولی چون لب تاپ هم دارم (برای مسافرت خریدمش) دیگه روم نمیشد بگم میخام کومی جدید بخرم و با تمام صدایی که داشت باهاش سر میکردم.

دیروز در همین ساعات بود که در بلاگ یکی از دوستانم

بودم و همه چیز خیلی خوب بود و منتظر هیچ چیزی یا اتفاقی نبودم که، به یک باره و بدون هیچ صدایی

«مونیتورم خاموش شد»

منم اینجوری شدم که میبینی.((البته مونیتور من دود نکرد))

ولی پس از تلفنی فوری که به مهندس کومپیوتر داشتم، مشخص شد که خود کومی سوخته...

خلاصه عزیز از دست رفته را خیلی دوستش داشتم. اما این دنیا با وفا نیست و همیشه آدم را غافلگیر میکنه... حالا خوبه این لب تاپ ام هست، وگرنه من ...

این آهنگ هم برای تو، گوش کن

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (16 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 02:52  | آرشيو تکی اين نوشته

Monday, July 16, 2007

خیال!!!

درود بر تو :

عکس جالبی است، نه؟!

با نگاه کردن بهش انگار آدم خنـَـک میشه، در این تابستون گرم.

retrieve1.jpg

خیال پردازی!؟

یا خیال بافی؟!

به نظرت کدومش درسته؟

خوشحال میشم نظرت را بدونم...

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی...بدرود.


پيام‌هاى ديگران (19 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 12:00  | آرشيو تکی اين نوشته

Friday, July 13, 2007

خوشبختی را چگونه ببینیم!!!!

درود بر تو :

دو روزی است که با سی دی های آقای سیدا سر گرم هستم و انرژی مثبت زیادی از شنیدن این سخنان زیبا و آرامش بخش شون بهم دست داده. البته ازشون کلی سپاسگذار هستم.

Resize%20of%20Resize%20of%20CIMG14507.jpg

«دست طرلان در "مالــتا" زیر تابش آفتاب عالم تاب »

در مورد راحت بدست آوردن خوشبختی ایشون میگویند که:

ShowLetter07.gif

خداوند بهترین فرصتهای ما را در بسته بندی و کادویی از مشکلات برایمان می فرستد تا با حل کردن آنها به خود ثابت کنیم لیاقت داشتن بهترین ها را داریم.

سریع ترین و بهترین راه ایجاد تفکر مثبت، استفاده از واژه های مثبت و نیرو بخش است.

خوشبخت بودن یک انتخاب است. انتخابی که تمام ثانیه ها و لحظه های زندگی را شامل میشود.

خوشبختی چیزی نیست جز باز تاب شادی و خوشحالی که شما در وجود دیگران بوجود می آورید.

با ایجاد تغییرات کلی و یا جزئی اما محسوس، می توان احساس رضایت درونی ایجاد کرد.

ما پیوسته همان میشویم که به آن می اندیشیم...

roze.gif roze.gif roze.gif roze.gif roze.gif roze.gif roze.gif

سخنان ایشون را بشنوی اصلن از این دنیای پر از استرس امروزی دور میشوی و آرامشی غیر قابل وصف دَرِت پیدا میشود. بنده تا به حال 2 عدد از این سی دی ها را گوش کردم و فکر میکنم خیلی آرام تر و با گذشت تر از پیش تر ها شدم. امیدوارم که به هر صورت بتونی تهیه اش بکنی و به حرفهای آرام استاد، گوش فرا دهی.

به دوستان بیمارم، بخصوص هم دردانم که "ام اس" دارند توصیه میکنم این سی دی ها را تهیه کنند و بشنوند تا ببینند که من چه میگویم. البته نه اینکه شنیدنش تنها مختص بیماران باشد، ولی به ما نیز بسیار کمک میکند.((حالا اگر دکتر سیدا اینجا رو ببینند چه میگویند!!!)) به خدا تبلیغ نمیکنم و ایشون هم روحشونم خبر نداره ها. نیای بگی تبلیغ کردی و ... تنها هدفم روشن شدن ضمایر پوشیده زندگیست و بس.

امروز پس از تماس تلفنی که با استاد داشتم اجازه دادند که شماره و آدرسشون را اینجا وارد کنم.

اگر کسی شماره تلفن و آدرس دکتر سیدا رو میخواهد:

تلفن تماس ۰۲۱۲۲۹۲۱۰۷۳

تهران- خیابان میرداماد- بین نفت و مدرس ساختمان ۲۷۵

در پناه یزدان تندرست با روحی آزاد زیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (23 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 06:10  | آرشيو تکی اين نوشته

Tuesday, July 10, 2007

اینجوری زمین افتادن هم حالی میده...

درود بر تو :

با دختر عمه ام (نوشین که هنوزم که هنوزه)خیلی جون جونی هستیم رفته بودیم هفت حوض تا من کفش بخرم و پس از خرید کفش من که با مانتویی سبز مغز پسته ای و شلواری کوتاه البته نه مانند شلوار های مد امروز«برمودا» و به این کوتاهی، ولی بالای مچ پام بود. با روسری سفید که خودم روش گلدوزی کرده بودم با کفشهای سفیدم سِت کرده بودم.دو تا پسر خوش تیپ جوان پشت سرمون میومدند. من هم که آخر اِفـِــه و کلاس در سن16سالگی و کفشهای شیک که نیمی از پاشنه اش طلایی رنگ بود و خود کفش جلو باز و رنگ سفید داشت با ناخنهای لاک سفید زده..."البته بنده در اونزمان 24 سال پیش سر نترسی داشتم ها با این تیپ بیرون میرفتم"

البته یک کوچه از اینجا پائین تر در سمت راست خیابون به طرف پائین میرفتیم که

چه درد سرت بدم، ما اومدیم از اینور خیابون به اونطرفش بریم و رفتیم البته ولی به دلیل پهنای جوب، یک پل آهنی که از آهن به پهنای فکر کنم ۱۰ سانتی و سطح اش صافِ صاف بود، اومدم رد بشم که این آهن پاشنه روی اون آهن پل سر خورد و بنده با کله رفتم توی پیاده رو

حالا پسر ها که از رو به روی ما میومدن خیلی مودب بودند و یکیشون با دست دراز به طرف من دوید و گفت: اجازه بدید کمکتون کنم! حالا من داشتم میمردم از خنده «البته نوشین هم همینجور» که دختر عمه فوری پرید جلو و وسط غش غش خنده یه دفه جدی شد و دست بیچاره رو پس زد و گفت نه آقا خیلی ممنون خودم کمکش میکنم بلند بشه بدبختها با دماغ سوخته رفتن پی کارشون.

من بلند شدم ولی هنوز هم جفتمون داشتیم میخندیدیم

«نارمک محل زندگی ما بود»...همیشه یاد این آهنگ میوفتم: البته اون میگه ونک ولی من اینجوری میخونمش: بچه نافِ نارمکم... خوش تیپم و با نمکم...

حالا چی شد که یاد این خاطره کردم، داشتم در آرشیو مطالبم گشت میزدم با این که پیش از این نوشته بودم ((خاطره ای از اون زمان که حالم خیلی بهتر از امروز بود)) رو به رو شدم. بخنویش بد نیست کمی از کله شقی های من میخونی و تعجب میکنی و شاید بخندی...

آرزومندم هر روزت بهتر از دیروز باشد هم میهن نازنینم

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (25 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 10:07  | آرشيو تکی اين نوشته

Sunday, July 8, 2007

پروانه های زیبا...

درود بر تو :

کوچک که بودم عشق پروانه جمع کردن داشتم. تا میدیدم یک خوشگلش دم دستم است با هر ترفندی بود، میگرفتمش(اینجاش رو که میگم از خودم خجالت می کشم)

1ced.jpg

به هر بدبختی بود، جوری که به رنگ بال و پر پروانه اسیر شده، آسیب نرسه می کردمش توی در پیف پاف«حشره کشهای زمان ما این نامش بود» خلاصه، میکردمش توی درش و تا میتونستم به پروانه بدبخت حشره کش میزدم تا بد بخت خفه یا بهتر بگم خشک میشد.

Resize%20of%20parvaneh.jpg

از کاری که انجام داده بودم بسیار خوشحال و به فکر پیدا کردن یک سوزن ته گرد می افتادم و پس از پیدا کردن سوزن، از توی کمرش فشار میدادم توی دیوار و به خاطر زیبا شدن دیوار اطاقم نسل هر چی پروانه توی محل بود از بین برده بودم.

Pavaneh2.bmp

خلاصه حسابی شرمنده پروانه های اون زمانم هستم. ولی بعدن که عقلم به حق و حقوق زندگی حیوانات و جانوران اهلی، وحشی رسید دچار وجدان درد شدم.

به دلیل اسرار زیاد دوستان عکس.... را برداشتم تا بار منفی شانه هایتان را خسته نکنه

یه وقتهایی میگم شاید نفرین اون پروانه های زیبا در موقع خفه شدن باعث شد تا دچار این درد بی درمون بشم!!! برای پسر خاله ام که تعریف کردم گفت: نه جونم همه در دوران بچگی هاشون یه کار هایی اینجوری میکردن... خلاصه امیدوارم خداوند از سر تقصیراتم بگذره.

در پناه یزدان یکتا تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (24 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 11:48  | آرشيو تکی اين نوشته

Friday, July 6, 2007

چرا آثار باستانی مان را پاس نمیدارند!!!!

درود بر تو :

عکس از محمود پاکزاد
میدان شهیاد (میدان آزادی کنونی) در دست ساخت در سال 1345

اینجا یک سال از من پیر تر است. من خیلی این مکان

زیبا را دوست میدارم، یادته پارسال که به تهران اومده

بود گفتم دورش تواف کردم!؟ این اماکن نشان از تاریخ

ما دارند. نمیبایست مانند تخت جمشید و یا پاسارگاد

زیر آب روند.

میدونی امروز وقتی این عکس را دیدم قلبم داشت می ایستاد. با کلی چرا و خورد شدن اعصابم روزم گذشت.

ghader-azadi5.jpg

نماد ايران پس از مرمت و بهسازي نابود مي شود و پيش از رخ دادن اين اتفاق پروژه بهسازي ميدان و برج آزادي بايد متوقف شود كارشناسان هشدار داده اند كه طرح اخير در حال اجرا در ميدان آزادي با مشكلاتي همراه است كه در نهايت به نابودي و محو شدن ساختمان برج خواهد انجاميد. مهندس تورج سالكي مي گويد: ما در فروردين ماه 84 اعلام كرديم كه عده اي قصد دارند پس از تصويب بودجه دور ميدان را برزنت بكشند وسپس با خيال آسوده اطراف برج را گود برداري كنند و در زيرزمين فروشگاه احداث كنند...

ghader-azadi.jpg

برای دیدن عکسهای بیشتر از این خرابی، به اینجا بروید.

چه بر سر ما و میهنامن می آورند؟ چرا هیچکس قدر تاریخ و عظمت ایران را نمیداند و بخاطر بقای آن دست به باز سازی و مرمتش نمیزند!!!

خداوندا کمکمون کن تا بتونیم در راه پایداری مام میهنمون "ایران" جاویدان حرکت کنیم.

در پناه خودش تندرست و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (31 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 12:54  | آرشيو تکی اين نوشته

Wednesday, July 4, 2007

ذهن بر تر...

درود بر تو :

نمایشگاه کتاب که همراه چند تن از دوستان گلم بودم، در قسمت کتابهایی که برای آرامش روح و تمرکز، ایستی کردیم با فروشنده ها و در آخر آقای نویسنده کتابها آقای "استاد سیـــدا" آشنا شدم. ایشون خیلی راحت و صمیمی بودند و با هم کلی حرف زدیم.

در مورد کتابها ازشون پرسیدم و با اشاره اجمالی با انگشتم بر روی کتابها، به آقای سیدا گفتم: خوب حالا من که تقریبن تمام این موارد را میدونم، کدام یکی از این کتابها به دردم میخور؟ ایشون با همون صمیمتی که دارند به من گفتند شما باید این سی دی ها رو بخرید.

Mahi Yek Bar Zehn-e Bartar -2

که پس از اشاره به قسمت سی دی ها و بر داشتن یکی از آنها، متوجه شدند که خالیست و دیگر CDموجود نمیباشد. با دادن و گرفتن آدرس و شماره تلفن قرار شد که هر وقت به آلمان برای نمایشگاه کتاب هاشون اومدن با من تماس بگیرند. البته من شماره تلفن و آدرسم در ایران را نیز به ایشون دادم.

Mahi Yek Bar Khodshenasi -4

خلاصه آمدم رسیدم به اینجا«آلمان» و خونه خودم. یکی دو روز پس از برگشتم، تلفن خونه زنگ خورد، گوشی را برداشتم و متوجه شدم استاد سیدا اونور خط هستند. از اینکه تا من تهران بودم و هنوز وسایلی که گفته بودند برایم می فرستند و به دستم نرسیده بود عذرخواهی کردند و کلی حرفهای دیگر... با انرژی مثبتشون که به من از راه دور فرستادند خیلی خوشحال شده بودم و احساس بسیار خوبی بهم دست داد.

Mahi Yek bar Tandorosti -4

و گفتند که در اولین فرصت سی دی را برای شما به آدرس تهران(که خواهر بزرگ آقای همسر است) براتون می فرستم. گفتم هزینه اش هر چقدر میشه بگید همین پست چی دم در حساب کنه و.... نگذاشتن حرف من تموم بشه، گفتند: خانم رضایی، این هدیه ایست از طرف من به شما.

Mahi Yek Bar Banoo

فردای آنروز به خواهر آقای همسر زنگ زدم و ایشون گفتند که بسته ای که قرار بود، برایتان فرستاده شود به دستمان رسیده... پس از این تلفن که فهمیدم بسته ام رسیده است، یکی از دوستانم میرفت به ایران ازش خواهش کردم که یک سی دی و یک کتاب"البته خودم اینجوری فکر میکردم" است برای من بیار. ایشون هم قبول کردند. هفته پیش که دوست جونم اینا از ایران بازگشته بود زنگ زد و گفت سی دی هایت را آوردم. من با تعجب پرسیدم سی دی هایم! اون فقط یکی بود انگار؟(فکر میکردم 1کتاب هم باشه خوب)میگفت بله چقدرم همه در ایران از اینها تعریف میکردند و میگفتند برای آرامش اعصاب گوش کردن بهش خیلی خوب می باشد. میدونی استاد سیدا من رو خیلی شرمنده کردند و تعداد 12 سی دی که کیفیتشون نیز عالیست فرستادند. البته امروز برایشان ایمیلی نوشتم و ازشون سپاسگذاری کردم.

این نیز آدرس سایت اینترنتیشون است: ذهن بر تر

حتمن به اینجا سر بزن تا با ایشون برای بدست آوردن اعصابی راحت آشنا بشی. اینو بدون که:

((غم خودش ما را پیدا میکند، پس باید دنبال شادی ها بود))

در پناه یزدان تندرست، شاد و ییروززیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (15 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 01:41  | آرشيو تکی اين نوشته

Monday, July 2, 2007

آشنایی بیشتر با بیماری "ام اس" الزامیست...

درود بر تو :

ما در زندگیمون راه بسیار سختی را باید بپیمائیم، از مسیرهای بسیار زیبا باید با تنی ناسالم رد شیم و بریم و تنها از دیدن این مناظر لذت ببمیرم.

از دیدن دریا و جنگل روحم پرواز میکنه به آسمون، ولی میدونی کوه را باید با ماشین بالابرم و دریا رو فقط نگاه کنم و نمیتونم برم داخلش و شنا کنم.

حالا اینها رو گفتم تا بدونی من و امثال من که بیماری خاص دارند چه زندگی دشواری داریم. صبح به گارداشیم آقای اهری گل، سر زدم و دیدم که مطلب خوبی در مورد شناخت این بیماری لعنتی در بلاگشون وارد کردند. پس بیا تو هم مروری بر این نوشته داشته باش تا شاید یکی را بتونی بفهمی و بدونی که او چه مشکلاتی را باید تحمل کند.

464164697_777721dd5c1.jpg

به قول گارداشیم:

شاید از الباقی عمرتان بیست دقیقه را برای خواندن این مطالب بگذارید و بهره زیاد ببرید . و شاید مقداری اطلاعاتتان نسبت به مغز آدمی هم افزون گردد . شاید ... از ما گفتن

به هر حال از تویی که این متن را خوندی و به اطلاعات عمومیت کمی بیشتر، اضافه شد ممنونم. به خدا این خواست من و اون یکی نبود که دچار این بیماری مزخرف شدیم. پس بیا و آگاه تر به ما نگاه کن و ببین در روز با چه مشکلاتی باید دست و پنجه نرم کنیم.

دیروز به آقای دکتر آل یاسین زنگ زدم ولی یادم رفت بگم که با فراموشی چه باید بکنم!!!

(فکر کنم این نیز از همون موارد فراموشی هایم بود نه؟!)

در پناه یزدان مهر تندرست، شاد و پیروز زیوی...بدرود.


پيام‌هاى ديگران (36 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 10:28  | آرشيو تکی اين نوشته