درود بر تو :
مکالمه امروز با یکی از دوستان گلم:
پرسید چطوری؟ گفتم من خوب که نيستم به اون صورت زیاد خوب نیستم، گفت چرا؟ گفتم خوب اين تراپي داره جونش بالا مياد تا به من جواب بده!گفت خوب می شی گلم. گفتم تا به کی صبر باید بکنم نمیدونم؟ خلاصه چند روز پيش از آقای همسر مي پرسيدم حالا اگه تمام اين تلاش ها جواب مورد نظر رو نده، چي؟ دوستم گفت، قرار نشد که از این حرفها بزنی، خودت می دونی که ذهن آدم این قدرت رو داره که با تلقین حوادث رو عوض کنه. گفتم به خدا بريدم ديگه!از همه جا و همه کس. گفت هرچی فکر کنی همون میشه شهلا. گفتم می دونم سخته، حق داری اما به نتیجه اش فکر کن به رهایی به خوب شدن. گفتم خوب مني که همش براي روزهاي بهبوديم نقشه ميکشم، بايد يه خورده حال مثبت جسمی هم ببينم يا نه؟! گفت میبینی صبر داشته باش گفتم من ميخام آخر امسال دوباره بيام ايران، اگر خوب بشم البته. گفت باریکلا. گفتم اگر خوب بشم البته . گفت مگه الان وضعیتت چطور شهلا؟ گفتم نميتونم 2 قدم راه برم، پاهام صفت مثل سنگنه و مرتب اسپاسم میشن. گفت یعنی مثل اون موقع که دیدمت نیستی ؟(منظورش پارسال پائیز بود)
گفتم نه بابا اصلن، خيلي از اون موقع بد ترشدم. گفت اخه چرا؟ پس این دکتر همئوپاتی داره چه کار می کنه! گفتم خوب اين کار هومئوپاتيست،از اولش تمام خرابي ها رو زنده ميکنه و باهاش ميجنگه و خيلي وقت لازم است براي ديدن روز بهبودي... گفت من نمی دونستم شهلا، حالم گرفته شد. خوب دکترت باید بهت توضیح بده تا کی اینجوریه؟ گفتم و خيلي وقت لازم است براي ديدن روز بهبودي. گفت تا کی؟ گفتم این رو نه من و نه دکترم هیچکدوم نمیددونیم! گفت حالم گرفته شد شهلا. گفتم بهبودیم بستگي به موقعيت خوب روحيم داره.
گفت پس چرا روحیه ات رو قوی نمی کنی تو؟ گفتم ببين از توي اطاق تا آشپزخونه بايد همش اينور و اونور رو بگيرم گفت تا کی ما باید حالت رو اینجور ببینیم ها؟!میشه تکلیف ما رو روشن کنی، بس نیست شهلا؟ گفتم سوال منم همينه، بنده خودم هم خسته شدم، از حال خرابم واز تو خونه نشستن هام. گفت به همه ما مدیونی شهلا اگه سلامتی خودت رو جدی نگیری به همه ما مدیونی. گفتم از اينکه پله ها رو نميتونم بالا برم. گفت بخوای می تونی تمومش کنی تو نمیخوای. گفتم من تمومش کنم؟ گفت آره تمومش کن. گفتم مگه من شروعش کردم!!!!!؟ گفت هرچیزی که فکر میکنی اذیتت میکنه از خودت دور کن فقط و فقط به خودت فکر کن به اینکه چقدر خبر سلامتی تو ما رو خوشحال می کنه، خونواده ات بچه هاتو، میدونم تو شروع نکردی اما الان می تونی با روحیه ات کنترلش کنی پس بسم الا. گفت من نمیدونستم حالت بدتر شده شهلا خیلی حالم گرفته شد خیلی . گفتم ببين دوست جان جون اين بيماري اگر به دکتر ها باشه میگن غير قابل درمانه ولي اين منم که با روحيه خوب رفتم به جنگش.
گفت ملت سرطان رو با روحیه اشون درمان می کنن حرف مفت میزنن دکترها پس عقب نشینی نکن دیگه. گفتم اين حرفهايي که تو داري ميگي رو چند بار دوره کردم در زندگيم و کار هر روزم است. گفت مرسی گلم آفرین میدونم زن قوی هستی فقط خواستم بهت یاد آوری کنم که سلامتیت برای همه ما مهمه گفتم پیرم ولي در اومده. گفت اینکه نگرانت هستیم فدای تو بشم دردش به جون من به آخرش فکر کن گلم. گفتم خدا نکنه عزيزم. گفت وقتی خسته می شی به این فکر کن که آخرش قرار خوب بشی، میدونم فدای تو که گفتن با تحمل کردن خیلی فاصله داره اما به خاطر ماها.
گفتم ببين وقتي از سر توالت نميتونم بلند بشم و بايد بچه ها رو صدا کنم يا رضا رو که بلندم کنند و شلوارم رو بالا بکشن اونوقته که مرگ منه! گفت میدونم دردت به جونم ، میدونم چی میگی. گفتم البته خيلي کم اینجور پيش مياد. گفت اما وقتی که خوب شدی ، همه اینها از یادت خودت و بچه ها میره. گفتم اصلن درست راه رفتن را فراموش کردم وقت هايي که ويلچرم را من مي بردم بيرون يادم رفته، الان از اولش من بايد بشينم روش و ببرندم، تو نميدوني من چه روزهاي سختي رو دارم ميگذرونم بايد باشي و ببيني که چقدر سخته وقتي کنترل عضله ات را نداري و تالاپي ميوفتي زمين ومثل خر تو گل مونده ديگه نميتوني سر پا بلند بشي، اينها حرفهايي نيست که من برات بنويسمشون، ولي زندگي امروزم همينه.
گفتم ببخشيد اشتباه املايي داشتم اشکهام ديگه نميزاشتن. گفت مهم نیست گلم ، فدای توبشم من. من خدا نکنه. گفت از ته دلم شهلا آروز می کنم که این روزهای سخت زود زود تموم بشه همین الان همین امروز. گفتم زنده و پایدار باشی. گفت شهلا هر کمکی که من بتونم بهت بکنم تو رو خدا به من بگو گلم حتی اگه فقط و فقط بتونم گوش بدم من هستم. گفتم زنده باشي و... خدانگهدار
******** ********
میدونی مشکلات من بی شمارند، شاید تنها دوستان مبتلا بفهمند من چی میگم و توی دوستم تنها هم دردی بکنی، وقتی از بودنت برای من کم میگذاری حتی در این دنیای مجازی یا ادعا میکنی من روزنگاری میکنم و بلاگم رو نمیخونی و یا... بگذریم امروز به اندازه کافی گریه کرده و داغونم.
در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.