الهۀ مهر
« نوشته قبلی
  
صفحه اصلی
  
نوشته بعدی »

Saturday, July 21, 2007

یه وقت هایی هم هست که آدم کم میاره...

درود بر تو :

مکالمه امروز با یکی از دوستان گلم:

پرسید چطوری؟ گفتم من خوب که نيستم به اون صورت زیاد خوب نیستم، گفت چرا؟ گفتم خوب اين تراپي داره جونش بالا مياد تا به من جواب بده!گفت خوب می شی گلم. گفتم تا به کی صبر باید بکنم نمیدونم؟ خلاصه چند روز پيش از آقای همسر مي پرسيدم حالا اگه تمام اين تلاش ها جواب مورد نظر رو نده، چي؟ دوستم گفت، قرار نشد که از این حرفها بزنی، خودت می دونی که ذهن آدم این قدرت رو داره که با تلقین حوادث رو عوض کنه. گفتم به خدا بريدم ديگه!از همه جا و همه کس. گفت هرچی فکر کنی همون میشه شهلا. گفتم می دونم سخته، حق داری اما به نتیجه اش فکر کن به رهایی به خوب شدن. گفتم خوب مني که همش براي روزهاي بهبوديم نقشه ميکشم، بايد يه خورده حال مثبت جسمی هم ببينم يا نه؟! گفت میبینی صبر داشته باش گفتم من ميخام آخر امسال دوباره بيام ايران، اگر خوب بشم البته. گفت باریکلا. گفتم اگر خوب بشم البته . گفت مگه الان وضعیتت چطور شهلا؟ گفتم نميتونم 2 قدم راه برم، پاهام صفت مثل سنگنه و مرتب اسپاسم میشن. گفت یعنی مثل اون موقع که دیدمت نیستی ؟(منظورش پارسال پائیز بود)

گفتم نه بابا اصلن، خيلي از اون موقع بد ترشدم. گفت اخه چرا؟ پس این دکتر همئوپاتی داره چه کار می کنه! گفتم خوب اين کار هومئوپاتيست،از اولش تمام خرابي ها رو زنده ميکنه و باهاش ميجنگه و خيلي وقت لازم است براي ديدن روز بهبودي... گفت من نمی دونستم شهلا، حالم گرفته شد. خوب دکترت باید بهت توضیح بده تا کی اینجوریه؟ گفتم و خيلي وقت لازم است براي ديدن روز بهبودي. گفت تا کی؟ گفتم این رو نه من و نه دکترم هیچکدوم نمیددونیم! گفت حالم گرفته شد شهلا. گفتم بهبودیم بستگي به موقعيت خوب روحيم داره.

گفت پس چرا روحیه ات رو قوی نمی کنی تو؟ گفتم ببين از توي اطاق تا آشپزخونه بايد همش اينور و اونور رو بگيرم گفت تا کی ما باید حالت رو اینجور ببینیم ها؟!میشه تکلیف ما رو روشن کنی، بس نیست شهلا؟ گفتم سوال منم همينه، بنده خودم هم خسته شدم، از حال خرابم واز تو خونه نشستن هام. گفت به همه ما مدیونی شهلا اگه سلامتی خودت رو جدی نگیری به همه ما مدیونی. گفتم از اينکه پله ها رو نميتونم بالا برم. گفت بخوای می تونی تمومش کنی تو نمیخوای. گفتم من تمومش کنم؟ گفت آره تمومش کن. گفتم مگه من شروعش کردم!!!!!؟ گفت هرچیزی که فکر میکنی اذیتت میکنه از خودت دور کن فقط و فقط به خودت فکر کن به اینکه چقدر خبر سلامتی تو ما رو خوشحال می کنه، خونواده ات بچه هاتو، میدونم تو شروع نکردی اما الان می تونی با روحیه ات کنترلش کنی پس بسم الا. گفت من نمیدونستم حالت بدتر شده شهلا خیلی حالم گرفته شد خیلی . گفتم ببين دوست جان جون اين بيماري اگر به دکتر ها باشه میگن غير قابل درمانه ولي اين منم که با روحيه خوب رفتم به جنگش.

گفت ملت سرطان رو با روحیه اشون درمان می کنن حرف مفت میزنن دکترها پس عقب نشینی نکن دیگه. گفتم اين حرفهايي که تو داري ميگي رو چند بار دوره کردم در زندگيم و کار هر روزم است. گفت مرسی گلم آفرین میدونم زن قوی هستی فقط خواستم بهت یاد آوری کنم که سلامتیت برای همه ما مهمه گفتم پیرم ولي در اومده. گفت اینکه نگرانت هستیم فدای تو بشم دردش به جون من به آخرش فکر کن گلم. گفتم خدا نکنه عزيزم. گفت وقتی خسته می شی به این فکر کن که آخرش قرار خوب بشی، میدونم فدای تو که گفتن با تحمل کردن خیلی فاصله داره اما به خاطر ماها.

گفتم ببين وقتي از سر توالت نميتونم بلند بشم و بايد بچه ها رو صدا کنم يا رضا رو که بلندم کنند و شلوارم رو بالا بکشن اونوقته که مرگ منه! گفت میدونم دردت به جونم ، میدونم چی میگی. گفتم البته خيلي کم اینجور پيش مياد. گفت اما وقتی که خوب شدی ، همه اینها از یادت خودت و بچه ها میره. گفتم اصلن درست راه رفتن را فراموش کردم وقت هايي که ويلچرم را من مي بردم بيرون يادم رفته، الان از اولش من بايد بشينم روش و ببرندم، تو نميدوني من چه روزهاي سختي رو دارم ميگذرونم بايد باشي و ببيني که چقدر سخته وقتي کنترل عضله ات را نداري و تالاپي ميوفتي زمين ومثل خر تو گل مونده ديگه نميتوني سر پا بلند بشي، اينها حرفهايي نيست که من برات بنويسمشون، ولي زندگي امروزم همينه.

گفتم ببخشيد اشتباه املايي داشتم اشکهام ديگه نميزاشتن. گفت مهم نیست گلم ، فدای توبشم من. من خدا نکنه. گفت از ته دلم شهلا آروز می کنم که این روزهای سخت زود زود تموم بشه همین الان همین امروز. گفتم زنده و پایدار باشی. گفت شهلا هر کمکی که من بتونم بهت بکنم تو رو خدا به من بگو گلم حتی اگه فقط و فقط بتونم گوش بدم من هستم. گفتم زنده باشي و... خدانگهدار

******** ********

میدونی مشکلات من بی شمارند، شاید تنها دوستان مبتلا بفهمند من چی میگم و توی دوستم تنها هم دردی بکنی، وقتی از بودنت برای من کم میگذاری حتی در این دنیای مجازی یا ادعا میکنی من روزنگاری میکنم و بلاگم رو نمیخونی و یا... بگذریم امروز به اندازه کافی گریه کرده و داغونم.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


نوشته شده توسط شهلا در ساعت 08:56
پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:

 نويسنده: هاله

Sunday, July 29, 2007 ساعت 01:48

الهی من فدای تو بشم شهلای نازنین. به خدا یه دنیا شرمنده ام. همیشه وقتی با هم صحبت می کردیم من از مشکلاتم می گفتم و دوری و نبود و سوگلی و هزار جور بدبختی. هیچ وقت نذاشتم تو برام بگی. شهلا جونم حتی تصورش رو هم نمی کردم که اینقدر حالت بد باشه. از اون باری که دیدمت و با اینکه گفتی یه درمان جدید رو شروع کردی تصورم این بود که داری روز به روز بهتر میشی. الهی قربون اون اشکات برم. نمی خوام غمت رو ببینم. یه بار بهت گفتم درد داری؟؟ گفتی درد من بی دردیه، بی حسیه. دردت به دلم شهلای نازنینم. اگه کوتاهی می کنم ببخش. بدون یه دنیا دوست دارم. می بوسمت.

 URL:  http://www.yarazzagh.blogfa.com


 نويسنده: ش

Tuesday, July 24, 2007 ساعت 01:46

وبلاگت رو با همه روزمره نگاریهاش همیشه میخونم .. ولی کام نمیدم چون چیزی نمیبینم برای اظهار نظر یا پاسخ دادن ، اما هیچ وقت نشده که من وقتی آن میشم به بلاگت سر نزنم و نوشته های یکنواختت رو نخونم چون برای من اینا حداقل درددل های یک دوست هست که بیشتر از همه دوستام خاطرشو میخوام هرچند اون حتی وقتی به وطن سفر میکنه کاری با من نداره اما خوب خودش میدونه صمیمانه دوستش دارم اینقدر که حتی سعی کردم خیلی بهش نزدیک نشم ...
شهلایی ... فدات شم ... سلامتیت رو شبانه روز از خدا میخوام .. قول بده که تسلیم نمیشی و کم نمیاری .. میدونم بعضی موقعها از دست این بیماری مرگ رو هم ÷ذیرا میشی اما خوب بهتر از من میدونی که مردن چقدر ساده و حقیر هست و موندن و مقاومت کردن چقدر سخت و سترگ هست .. همیشه یادت باشه ما هم خدایی داریم ... مگه نه ؟! تو میتونی .. هنوز هم میتونی و مثل روزای اول سرشار از اراده و انرژی هستی .. عسل بانو ... دوستت دارم ...


 نويسنده: ننوس

Monday, July 23, 2007 ساعت 09:00

عزیزم هیچ چیز تو این دنیا موندگار نیست این روزا هم می گذره روزای بهتر میاد
از کجا می دونی شاید همین الان تحقیقات جواب بده داروی این مریضی پیدا بشه هممون راحت بشیم
عزیز دلم زود زود خوب می شی میای این صفحه رو می بینی به غرایی که زدی می خندی
از راه دور ۱۰۰۰۰۰ تا بوس

 URL:  http://www.nanus.persianblog.com


 نويسنده: نازنین - گل یخ

Monday, July 23, 2007 ساعت 08:42

چون نظر خواهی این پست رو بسته بودی ...واسه پست پایینی نظر دادم....چی شد که بقیه تونستن نظراتشونو بگن؟!!
به هر حال آرزوی قلبی همه ما سلامتی شماست و کمتر غصه خوردنتون...

 URL:  http://nazanin55.blogfa.com/


 نويسنده: توتیا

Monday, July 23, 2007 ساعت 08:13

هر روز به این فکر کن که داری می دوی باور کن بعد ۲۱ روز هر روز فکر کردن و خواستن بدون اینکه شک کنی نتیجه اش را میبینی
باور فقط باور


 نويسنده: بیدار

Monday, July 23, 2007 ساعت 07:50

تازه از سفر بازآمده‌ام. به رسم روزانه سري به وبلاگ‌هايي زدم كه جيره‌ي روزانه‌ي غذايي‌ام هستند. الهه مهر را ديدم و چند كلمه‌اي خواندم. ديدم نمي‌شود خواندنش را به ساعتي ديگر واگذاشت. با چشماني پر درد و بدني كرخت شده نشستم و خواندم و اندیشه کردم
نتیجه:
تصور اولم بر این است که مکالمه شما با یکی از دوستان گلت را که برای دوستان نوشته ای را از انبان خاطراتت بیرون کشیده ای و به تقارن حالی که، شاید، این روزها پیدا کرده ای بر این صفحات و در نگاه اغیار وانهاده ای.
تصور دوم من این است، که دلگیر شده ای، چنانکه بسیاری را می شناسم که دلگیر می شوند. چنانکه گاهی اوفات، خود من هم دلگیر می شوم. گفتم دلگیر و نه دلتنگ، که حتی این دلگیر شدن در خانه ی پدری هم به سراغ من می آمد و به همان مسخر ه و لودگی ای که داشته ام، بر آن دلگیری نامی را می نهادم که حالیا زبان شرم دارد از گفتن آن اسم.
تصور سوم من این است، که با کنایتی که در شهریار و شهرزاد کرده ای، خواسته بودی تا حکایت از جنونی را گفته باشی که به گاه و نا گاه از زمان خلقت آدم ابوالبشر، به سراغ این حیوان دو پا می آمده که ریشه در همان مایه فلاکت که خرد نام نهاده بودندش، دارد. زیاده غمت مباد که خانه از پای بست ویران است و اینگونه سر گشتگی ها، جزو ذاتی این چرنده-درنده ی دوپا است.
و تصور دیگرم آنکه:
گرچه شب تاریک است ،
دل قوی دار، سحر نزدیک است .....

زیاد ادامه نمی دهم که در غیر این صورت، این نظر نخواهد بود که تصورات است.
با این همه، همواره شادی و سلامتیت را خواهانم.


 نويسنده: شبنم

Monday, July 23, 2007 ساعت 07:14

شهلا جون فقط از خدای اون بالا میخوام که سلامتی رو دو چندان بهت برگردونه که سرحال مثل همیشه به کارهای خودت برسی و لذت زندگیت رو ببری ... همه همه همه آرزوهای خوب دنیا رو برات دارم ...شاد باشی ...شبنم


 نويسنده: بلفی

Sunday, July 22, 2007 ساعت 12:51

شهلا. منم حالم گرفته شد.حالا بگو ببینم الان چطوری عزیزم؟


 نويسنده: meisam

Sunday, July 22, 2007 ساعت 10:57

salam man ham darde zidi teie ye hadese bozorg dar zendegim cheshidam darket mikonam va omidvaram behtar shi va be ghodrate khoda iman biari man ba cheshme khodam mojezeei didam ke be shoma ham pishnhad midam dar shahre ghom ashoora va tasooa heiati hast be name chehel akhtaran ke har sal tedade ziadi roo shafa mide va az hame jaye irane azizemoon mian in heiat hame seiedan va bozorgtarin heiat dar ghom hast va vaghti shafa mide shoore ajibi be past be u toosie mikonam deleto saf kon va ba iman be khoda dar in heiat boro va shafaye khodetoo az in mehraboonha bekhah motmaenam ke khoda va aeme az ma ghafel nisan va khoda ma roo kheili dos dare
eshghetan javid roozhatan porteghali va shbahatoon arghavani bad


 نويسنده: پونی

Sunday, July 22, 2007 ساعت 10:37

میدونی
ما ماشین نداریم که بریم گردش و عکسم بندازم
این بنزین هم قوز بالا قوز شده و دوستامم ماشیناشونو در نمیارن
بعد هفت هشت ماه هم که هوا خوب شده اینجوری شدیم
مثل تو

خدایا این شهلا رو شفا بده
دلمون خون شد
از خودمون خجالت میکشیم وقتی تو رو اینجوری میبینیم

میگفتن از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر افزا
که اونم نشد و یارو 00000
حالا من که کمر درد شدیدی دارم ولی کاش میشد از ما خدا کم میکرد تا تو خوب شی
باور کن

 URL:  http://pppooonnnyyy.blogfa.com/


 نويسنده: حسین

Sunday, July 22, 2007 ساعت 10:01

سلام خواهر خوبم این دوران بیماری خداوند منان بزودی بسرخواهد رسید و جز خاطره ای تلخ از سختیها و شیرین از پایداریها و مقاومت برایت نخواهد ماند در این حال وانفسای من را ببین که حال تو خواهر عزیزم را می بینم و از سوی دیگر خواهر دیگرم که علاوه بر بیماری تو نابینا هم هست امیدوارم بیاری جدم هر چه زودتر شاهد شفا و بهروزی را در آغوش گیرید.


 نويسنده: مسعود

Sunday, July 22, 2007 ساعت 09:54

سلام شهلا جون
تو رو خدا به خاطر شوهر و بچه هات و به خاطر دوستات تحمل کن مطمئن باش که خوب میشی من چند ماه پیش گفتم خدمتت طول میکشه ولی خوب میشی امیدوار و مطمئن باش در ضمن یادت نره بیایی ایران میخوام بهت گیتار یاد بدم ها پس امیدوار باش بهترین

 URL:  http://ejazeh.blogfa.com


 نويسنده: ریحانه

Sunday, July 22, 2007 ساعت 09:46

اینجوری بهتر شد!


 نويسنده: خاطره

Sunday, July 22, 2007 ساعت 08:58

نميدونم چي بگم
فقط اميدوارم شما و همه بيماران ديگه شفا پيدا كنيد
با روحيه خوب هميشه ميشه بيماري رو شكست داد مخصوصا وقتي ميدونيد كساني هستند كه خيلي دوستتون دارند و آرزوشون سلامتي شماست

 URL:  http://khaterehkh.blogsky.com/


 نويسنده: عادله

Sunday, July 22, 2007 ساعت 07:36

...

 URL:  http://khabidarhayahoo.persianblog.ir/


 نويسنده: زاگرس

Sunday, July 22, 2007 ساعت 05:09

درد داغ داررا داغ دیده میداند


 نويسنده: سیران

Sunday, July 22, 2007 ساعت 05:05

سلام .
با خوندن نوشته ات یه لحظه به کاری که می خواستم بکنم شک کردم(ساخت فیلم )پیش خودم فکر کردم که چی ؟ دیروز دکترم می گفت فقط راجع به دو چیز مطمئنم کاهش استرس و کار درمانی . باید ادامه بدیم شهلا . (باید ). تو این (باید) چیزی هست که توجیه می کنه شاید بدون اغراق همه چیز رو .............
من منتظر جواب ایمیلی که امروز فرستادم هستم


 نويسنده: ماندانا

Sunday, July 22, 2007 ساعت 04:16

من حال شما را درک می کنم


 نويسنده: علیه اعدام...

Sunday, July 22, 2007 ساعت 03:32

اینک که اعدام در کمین است،

به ستیز با آن برخیزیم.

من اگر برخیزم،

تو اگر برخیزی،

همه برمی خیزند...

 URL:  http://kalanjarr.blogfa.com/