الهۀ مهر
« نوشته قبلی
  
صفحه اصلی
  
نوشته بعدی »

Montag, 23.07.07

پاسخ...

درود بر تو :

345027701_dc4af2c9c7.jpg


هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟
زان که بر این پرده ی تاریک این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم.
"شاملو"

Resize%20of%20tabeshe%20aftab%20az%20zire%20abr.jpg

با خواندن شعر های استاد سخن «احمــدشاملو» بدین نتیجه میرسم که آنچه انسان در پی آنست، خیلی سخت راهش هموار میشود یا هیچگاه در دسترسش نیست.

هر وقت کسی یا جایی که دیشدنش را آرزو داشتم را دیدم به قدری دلم میخاست لحظات همانجور که هستند بمانند و ثانیه ای جلو تر نروند، اما شدنی نبود. همچنین لحظات سخت و دشواری که نمیخواستم باهاشون مواجه بشم و لاجرم، شدم.

دوستان گلی که برای من پیام دلجویی و راهنمایی نوشتید ازتون بسیار سپاسگذارم و از راه دور دست یک یکتون را می فشارم. به امید روزی که بتونیم با مشکلاتمون کنار بیاییم و این سدی که جلوی راهمون میبینیم را خیلی راحت ازش بگذریم.

در پناه ایزد مهر همیشه تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


نظر شما چيست؟ (28 پيام‌)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 07:32
پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:

 نويسنده: نازخاتون

Donnerstag, 26.07.07 ساعت 12:06

شهلا گل گلاب من سلام. من پست قبليت رو نديده بودم و متاسفم که در چنين حالی نتونستم حتا يه کامنت خشک و خالی برات بذارم. تو هميشه لطف داری ولی من خيلی از دست خودم ناراحتم. درضمن مگه دست خودته که جا بزنی؟ دوستت راست گفته، تو بايد جواب تک تک ما رو بدی عزيز دل.​دلم برای اون گپ زدن های چند ساعته​مون تنگ شده:) بوسسسسس

 URL:  http://nazkhatoun.com


 نويسنده: خاطره

Donnerstag, 26.07.07 ساعت 10:53

سلام
دفعه اول كه شعر رو خوندم فكر كردم كه مربوط به شاملو نيست
اين شعر كه نامش "پاسخ" هست از دفتر شعر"كوچه باغ هاي نيشابور" اثر آقاي شفيعي كدكني
البته براي اينكه مطمئن باشم به كتابش مراجعه كردم

نوشته ها تون در موردشاملو درست منم خيلي دوستش دارم

 URL:  http://khaterehkh.blogsky.com/


 نويسنده: مرضی

Donnerstag, 26.07.07 ساعت 09:07

آنچه می خواهم
نمی بینم
نمی بینم

 URL:  http://worldblue.pesianblog.com


 نويسنده: امین

Donnerstag, 26.07.07 ساعت 02:20

سلام

 URL:  http://amin.gashmardi.com/


 نويسنده: بهروز

Mittwoch, 25.07.07 ساعت 11:26

لینک داده شد

 URL:  http://behroozbashi.blogspot.com


 نويسنده: نازنین - گل یخ

Mittwoch, 25.07.07 ساعت 10:30

قربون دل مهربونت.....مرسی عزیزم....
عجب صبری خدا دارد!

 URL:  http://nazanin55.blogfa.com/


 نويسنده: سیمین روزگرد

Mittwoch, 25.07.07 ساعت 09:57

زنده باد شاملوی بزرگ....
...
اما در مورد پست قبلیت...در جریان بودی که آرش سیگارچی چگونه در شرایطی که در بند بود و تازه برادرش رو از دست داده بود و نامزدش هم رهاش کرده بود با سرطان جنگید؟و سرانجام هم پیروز شد...
این را فقط برای نمونه ای گفتم که هم من و هم خودت می شناختیم...از این قبیل بسیارند...البته من هم با روحیه ای که از تو سراغ دارم کمی از این ها نداری اما حتی یک دم ناامیدی کافیست تا.........................

 URL:  http://ghamnamecimin.blogsky.com


 نويسنده: مقداد

Mittwoch, 25.07.07 ساعت 08:40

این پست شما هم با احساس بود
ممنون که به منم سر زدین ؟

 URL:  http://www.nasle3vomi.blogfa.com


 نويسنده: بهروز

Mittwoch, 25.07.07 ساعت 07:50

شاید رمز پویایی انسان هم در همینه

 URL:  http://behroozbashi.blogspot.com


 نويسنده: نازنین - گل یخ

Mittwoch, 25.07.07 ساعت 07:20

سلام ...
کاش اینی که شاملو میگوید نباشد...هر چند سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش!!!

 URL:  http://nazanin55.blogfa.com/


 نويسنده: نازمهر

Mittwoch, 25.07.07 ساعت 06:00

شهلای عزیزم کم یا زیاد شرایط تو رو تجربه کردم. حالا تمام سمت راست بدنم درگیره و انقدر پا و دست راستم درد داره که امانم رو بریده ولی مثل همین داستانی که توی کامنتت هست و چکشی که روی دست پسربچه خورده و گریه نکرده چون کسی نبوده که بتونه براش کاری کنه منم تحمل می کنم چون گریه هم کنم فایده نداره.
عزیزم همیشه به روحیه عالی تو غبطه خوردم پس اینو بدون از خیلی از ماها با روحیه تری بازم می تونی
به نعمت هایی که در اختیارت هست به کشوری که برای یه بیماری ارزش قائلن و به خانواده خوبی که داری
مطمئنم بازم خوب می شی پس نگران نباش عزیزم
و در اخر شهلا جون اگه دوست داشتی وقتی اومدی ایران یه سر بیا پیش دکتر من و روش اونم امتحان کن
به نظر خیلی ها غیر معقول و وحشیانه است ولی من نتیجه گرفتم حداقل الان بدون کمک دارم زندگی می کنم و از دو سه سال پیش که پیش هیچ دکتری نمی رفتم خیلی خیلی بهترم
نمی دونم تو چقدر به روشهای بی قاعده اعتقاد داری ولی من هر روشی که باعث بهبودم بشه رو به شدت دنبال می کنم. به دکتر هومیوپات مراجعه کردم و به این دکتر خودم حقیقتش روش دکتر خودم رو بیشتر پسندیدم.
باز هم امیدوارم انقدر خوب بشی و از هومیوپاتی جواب بگیری که نیاز به دکتر دیگه ای نداشته باشی
مثل همیشه با روحیه باش و استوار
هممون دوستت داریم


 نويسنده: آينه

Mittwoch, 25.07.07 ساعت 04:04

شهلا جان، ببخش که در دسترس نيستم! البته می آيم هميشه به وبلاگت، اما کامنت گذاشتن حقيقتش خيلی سخت است! جويای احوال هم که دورادور هستم. اما ميبينی که، اين روز ها اينقدر گرفتار کارم و خسته و بی حوصله که اگر با کسی صحبت نکنم به نفعش است!
به اميد روز های بهتر،
مراقب خودت باش.

 URL:  http://mirrors.blogfa.com


 نويسنده: پونی

Mittwoch, 25.07.07 ساعت 02:14

امشب ساعت یازده تو یاهو مسنجرم خیلی دوست دارم مستقیما باهاتون حرف بزنم اگه تونستین بیاین

 URL:  http://pppooonnnyyy.blogfa.com/


 نويسنده: kia

Dienstag, 24.07.07 ساعت 11:55

بودن آنچنان سخاوتمند است كه به مفهوم نبودن فرصت بودن عطا ميكند


 نويسنده: نسيم

Dienstag, 24.07.07 ساعت 10:45

میدانی گاهی تفسیر انچه گفتی سخته

 URL:  http://nasim.special.ir


 نويسنده: نسرین

Dienstag, 24.07.07 ساعت 08:26

شهلا خانوم خوش سلیقه :) هم در انتخاب عکسها و هم اشعار.
برات آرزوی سلامتی و شادکامی دارم عزیزم.

 URL:  http://meinexile.blogspot.com


 نويسنده: بیدار

Dienstag, 24.07.07 ساعت 07:54

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ....... صحبت کنم .
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .
گفتم که می خواهم با ....... صحبت کنم .
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ....... برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .


 نويسنده: ماکان

Dienstag, 24.07.07 ساعت 07:24

چه عکس های قشنگی!

 URL:  http://datumfreedom.blogspot.com/


 نويسنده: عادله

Dienstag, 24.07.07 ساعت 06:57

هممون آرزو می کنیم هر چه زودتر سلامتیت رو به دست بیاری

 URL:  http://khabidarhayahoo.persianblog.ir/


 نويسنده: شکراله ذبیحی

Dienstag, 24.07.07 ساعت 06:27

درود... یاد شاملو بخیر و ما همچنان دوره می کنیم / شب را و روز را / هنوز را. اثر نو با عکسهایی از استنلی کوبریک انتظارت را می کشد

 URL:  http://www.asareno.blogfa.com


 نويسنده: پونی

Dienstag, 24.07.07 ساعت 06:01

عکسات مثل خودت ماهن
ماه

اینورام بیا

به دختر کوچولوم گفتم دعات کنه

kiss

 URL:  http://pppooonnnyyy.blogfa.com/


 نويسنده: بلفی

Dienstag, 24.07.07 ساعت 03:35

امیدوارم عزیزم


 نويسنده: عمو اروند

Montag, 23.07.07 ساعت 11:18

و چه بی‌چاره ما که آن‌چه می‌بینیم، دل‌خواهمان نیست و آن چه می‌بینیم، نمی‌خواهیم شاهد دیدارشان بوده‌باشیم.

 URL:  http://daftaab.blogspot.com/


 نويسنده: حامد

Montag, 23.07.07 ساعت 09:43

سلام بر شهلای دلاور.
نبینم بانوی ما شکسته دل شود.من صبر و شادی را از تو می آموزم.پس معلم خوبی باش و حواست به شاگردهات باشه.ممنون از اظهار لطفت.شهر من قرار گروهی اداره بشه.و من یه وبلاگ دیگه راه اندازی میکنم.درستش کردم لینکش رو برات میذارم.یادت نره شاگرداتو.شاد باش و دیر زی


 نويسنده: شهره

Montag, 23.07.07 ساعت 09:37

شهلا جان خیلی از نوشته هات عقب افتاده بودم این چند روز اصلا وقت خوندن بلاگهای دوستان رو نداشتم و زیاد پای بقول خودت کومیم ننشسته بودم . اولا که کامپیوتر نو مبارک ...دوما که حال منهم خیلی گرفته شد مثل همیشه وقتی دیدم حال و احوالت خوب نیست . شهلای عزیزم میدونی که خیلی بهت ارادت دارم. بهت حقیقتی رو بگم ...ماهایی که به درد شماها مبتلا نیستیم اصلا نمیفهمیم شماها چی میکشین . عاجز هستیم ازاینکه یک حرف خوب بهتون بزنیم تا شاید کمی تسکین پیدا کنین . چی بگیم ؟؟؟ مدام میگیم ایشاالله خوب بشین و بهبود پیدا کنین ...ولی درآخر هم میدونیم که به این سادگیها نیست . فقط اینرو بدون که وقتی از این مشکلاتت مینویسی از این دردها و سختیها یی که هر روز باهاش دست و پنجه نرم میکنی دلم کباب میشه و آرزو میکنم که میتونستم کاری کنم و کمکی برات باشم . ازطرفی هم جلوی تو و امثال تو سر تعظیم فرود میارم از این اراده و صبر و تحملی که دارین . ولی میدونی که کاری از دست من و امثال من ساخته نیست بغیر از دلداری و اینکه بهت بگیم عزیز امیدداشته باش که داری ...قوی باش که هستی ...صبر داشته باش که داری ...همین دیگه و اینکه از صمیم قلبم آرزو دارم که روزی بگی دوباره میتونی راه بری و ویلچرت رو گذاشتی کناری و داره خاک میخوره . این آرزو رو همواره و همیشه برات دارم . میبوسمت خانومی . مراقب خودت باش . شب و روزت خوش . سبز باشی .

 URL:  http://www.azkhodbakhisch.blogspot.com


 نويسنده: دختر همسایه

Montag, 23.07.07 ساعت 08:54

عکس این شاخه گل زیبا و این شعر بد جور به دلم نشست...خوبی شهلا جان؟؟؟ ایشالا که دنیا برای همه یه طوری برگرده تا همیشه اونی که میخوایم ببینیم و اونی که میبینیم را بخواهیم:-)

 URL:  http://www.dokhtarehamsaye.blogsky.com/


 نويسنده: محمد

Montag, 23.07.07 ساعت 08:51

هيچ ديواري در راه رسيدن به هدف وجود نداره مگر اينكه خودمون اين ديوارها را ساخته باشيم
خداوند گفته من به همه بندگانم به اندازه ارزوهايشان امكانات ميدم
پس اگر ميبينيد در راهتان سختي وجود دارد بدانيد يا خيلي انسان راحت طلبي هستيد يا اينكه راه را اشتباه رفته ايد
اميدوارم همه ما راهمون را درست انتخاب كنيم و به اهدافمان برسيم

 URL:  http://pesarekoohestan.persianblog.com


 نويسنده: دزدکی

Montag, 23.07.07 ساعت 08:44

یعنی من اول شدم؟

 URL:  http://dozdaki.blogfa.com


لطفاً پيام خود را در قسمت زير وارد نماييد:

نام:

E-mail:

حفظ داده ها:

URL:

متن:

 

 

پس از يک‌بار کليک روی «فرستادن پيام»، لطفاً چند لحظه صبر کنيد تا پيام شما فرستاده شود! توجه کنيد که يک‌بار کليک کافيست!