الهۀ مهر
« نوشته قبلی
  
صفحه اصلی
  
نوشته بعدی »

Thursday, August 23, 2007

دلم ترکید...

 درود بر تو : 

  دیروز با دکترم تلفنی صحبت کردم، ایشون نظرشون اینه که ما فعلن از درمان باید چشم پوشی کنیم و دارو کاری از پیش نمیبره.

چون داروهای شیمیایی که شما استفاده کردید توی بدنتون یک سد دفاعی درست کرده و ما در حال حاضر باید این سد را از بین ببریم. دستور جدید برای استفاده از کوفئین برایم دادند.حالا باید این راه خشک و بی آب و علف را با تمام آرزوهایم و امید هایی که به آینده شیرین دارم، طی کنم تا به امید خدا به تندرستی برسم، فقط امیدوارم در این راه مقاومتم روز افزون بشه و بتونم دوام بیارم.

 Resize%20of%2013_playa_113720.jpg

 بارها در این زمان هومئوپاتی درمانی، تصمیم گرفتم برم کورتون بگیرم و راحت بشم ولی همیشه یه حسی شاید اراده قوی که قبلن داشتم، باشه و جلوی انجام این کار رو میگیره و میگه صبر کن... به خدا خیلی سخته که بخواهی کاری بسیار ساده را انجام بدی ولی نتونی، مثلن فکر کن از حموم که میام با کمک آقای همسر به بدبختی از روی لیفتر توی وان بلند میشم تا برم توی اطاق خواب لباسم را بپوشم. حالا چه جوری خودم را به در بغلی که اطاق خواب است برسونم! اصلن فکرش رو نمیکنم و راه میوفتم البته با کمک ایشون میرم. اول نوبت لباس زیر است که باید از مسیر نوک انگشت پا تا بیاد بالا، رد بشه خوب من نمیتونم پایم رو بلند کنم که شلوار بپوشم و نیاز به کمک دارم.

Resize%20of%20rahederaz.jpg

همسرم بنده خدا کمک میکنه و به تنم می پوشونه که اغلب با سرازیر شدن اشک من هم زمان میشود.(وقتی یکی از بچه هام اگر این کار رو بکنند خیلی درده، میدونم میگی فرزنده و وظیفه داره و... ولی دیدن این صحنه برای یک مادرخیلی تحملش سخته)... نوبت کرم زدن به بدن و کف پا و پوشیدن جوراب می رسه که باز هم سخته باید پام رو بندازم روی اون یکی و کرم مالیش کنم، یا پام در میره و کرم ها میماله به شلوارم و رو تختی یا جورابم رو نمیتونم بپوشم و یا با کله میرم توی میز توالت...

 شهلایی که همه جوره روی پای خودش بود، اینجوری بی چاره «چاره ای نداشته باشه» بشه. تحملش خیلی سخته خیلی...((قسمت نوشتن در مورد پوشیدن شلوار همراه با ریزش باران اشکم همزمان شد))

 همیشه به فکر کسانی که قطع نخاع هستند سر پا بودم و میدیدم که من هنوز حس دارم و نباید امیدم به روزبهبودرفتنم قطع بشه، ولی این چند وقته خیلی وضع روحی و جسمیم خرابه. یکی از اقواممون که قطع نخاع شده میدونی به من چی میگفت؟ که آره باز ما که دیگه میدونیم نمیتونیم راه بریم، برای شما «ام اس» ی ها خیلی سخته و هر روز باید با یک مورد جدید دست و پنجه نرم کنید.

!!!!!!! دیدی؟ من کجا و ایشون کجا، البته که ما هر کدام با دست آویز شدن به دلایلی میخاهیم خود و روحیه مون را سر پا نگهداریم.

در پناه یزدان تندرست شاد و پیروز زیوی... بدرود.


نظر شما چيست؟ (27 پيام‌)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 10:56
پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:

 نويسنده: مهدی

Thursday, December 27, 2007 ساعت 07:33

من برات دعا می کنم زود خوب بشی فقط امیدتو از دست نده


 نويسنده: زهره

Monday, August 27, 2007 ساعت 19:55

خدا خیلی بزرگ است عزیزم غصه هاتوبده دشمنت جانم


 نويسنده: ریحانه

Saturday, August 25, 2007 ساعت 12:59

درست میشه شهلا!تو میتونی!


 نويسنده: صدف

Saturday, August 25, 2007 ساعت 12:45

من هنوز به این وضع نرسیدم ولی همین که حرککتهام کند تر روحیه م خسته تر وفعالیتهام سخت تر می شه ...دلم هری می ریزه.ولی ازین عشقی که همسرت داره وفرزندانت دارن لذت ببر

 URL:  http://www.parparandeh.blogfa.com


 نويسنده: پوپک

Saturday, August 25, 2007 ساعت 11:35

آرزو میکنم روزهای بهتری در انتظارت باشه عزیزم

 URL:  http://poopaksahra.blogspot.com


 نويسنده: نسیم

Saturday, August 25, 2007 ساعت 08:57

منم بابت این ناتوانیهام بسیار گریسته ام اما نشد که نشد

 URL:  http://nasim.special.ir


 نويسنده: نويد

Friday, August 24, 2007 ساعت 23:52

شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
...یک نکته درین معنی گفتیم وهمین باشد
...از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
..صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

 URL:  http://www.naasaghh.persianblog.ir


 نويسنده: Anonymous

Friday, August 24, 2007 ساعت 22:40

درود...
دنیا خیلی کوچیکتر از اونیه که فکر میکنیم... و تمام این سختی ها و مشکلات و رنجها و حتی خوشیها جزء جدانشدنی اون.... امیدوارم توی امتحانی که پیش رومونه موفق باشیم...
اگه بگم میدونم چی میکشی دروغ محضه ... چون نمیدونم... شاید بتونم باهات همدردی کنم٬ ولی... نمیتونم بفهممت... چون تو شرایط تو نیستم... و هیچکس توی شرایط شما (ببخشید تو) نیست... همونطوری که همهء ما یاد گرفتیم بدون اینکه تو شرایط کسی دیگه باشیم و در موردش قضاوت میکنیم....
هیچکس از دل هیچکس آگاه نیست....
به امید یزدان تموم میشه...
در ضمن٬ هی فلانی!!!
زندگی شاید همین باشد!!!

 URL:  http://hellishflowers.persianblog.ir/


 نويسنده: حميد

Friday, August 24, 2007 ساعت 12:32

دروود
شادکام و پیروز باشی......

 URL:  http://amatour.blogfa.com


 نويسنده: ماندانا

Friday, August 24, 2007 ساعت 11:41

الان فقط درمان با همومیوپاتی میکنی؟ شاید پالس کورتون اوضاعو بهتر بکنه

 URL:  http://mskhamosh.blogfa.com


 نويسنده: نويد

Friday, August 24, 2007 ساعت 11:12

سلام...
بله من زیاد به بلاگ شما می امدم
ولی با.......شما روبرو شدم.
دوستان بجای ما...
امیدوار روز به روز بهتر شوید و روی این بیماری رو کم کنید.

چون با شناختی که از شما دارم بسیار قدرتمند هستید.

 URL:  http://www.naasaghh.persianblog.ir


 نويسنده: زیتا

Friday, August 24, 2007 ساعت 11:10

شهلا جون چی بگم که دوستان ديگرت نگفته باشند و خودت ندونی؟ميدونی گاهی دنيا با آدم نامهربان هست،يعنی با اکثريت آدما نامهربان هست،ولی گاهی اين نامهربانی را با همه اعضای پنجگانه مون بايد تحمل کنيم و اين خيلی سخت هست.ميدونم که هر چی بگم،اون احساس ياس و ناتوانی تو را در موقع لباس پوشيدن،کم نميکنه و اين تنها تو هستی که بايد تاب بياری،ولی نذار اون لحظات سخت بقيه اوقات زندگی تو را تلخ کنه.ميدونی يکی از ترانه های خوليو ايگلسياس که ميدونم دوست داری ميگه:
هميشه چيزی خواهد بود که برايش بجنگيم و يا يگرييم،هميشه چيزهايی خواهد بود که به آن يا او عاشق شويم و بمانيم،مبارزه کنيم...زندگی ادامه دارد...
ومن اضافه ميکنم که تاهستيم بايد همه سعی خودمان را بکنيم که از همان چيزهايی که داريم و نه آن چيزهايی که حقمان است داشته باشيم،لذت ببريم.چون دنيا خودش مراقب هست که به اندازه کافی رنج ببريم،پس نبايد کارش را آسان کنيم و اجازه ندهيم که برنده شود.یک بوس و يک بغل محکم برات ميفرستم.

 URL:  http://www.ertebatbamihan.persianblog.ir/


 نويسنده: نعناپونه

Friday, August 24, 2007 ساعت 10:43

امیدوارم حالت هرچه زودتر خوب بشه....

 URL:  http://pooneh07.persianblog.ir


 نويسنده: عمو اروند

Friday, August 24, 2007 ساعت 10:37

همه چیز درست می‌شود، می‌دانم و ایمان دارم که تو با روحیه‌ی قوی از پس این مشکل هم برخواهی آمد.

 URL:  http://amooarvand.blogspot.com/


 نويسنده: بلفی

Friday, August 24, 2007 ساعت 02:08

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور
اینو برات نوشتم اگر به حافظ اعتقاد داری و به دعای من، پس غم مخور غم مخور عزیز دلم.


 نويسنده: مسعود

Thursday, August 23, 2007 ساعت 22:09

دلم به درد اومد شهلا جون
ولی امید به زندگی و بچه هاتون از همه چیز بهتر و واجب تره تو میتونی این بیماری رو به راحتی شکست بدی
پایدار باشی

 URL:  http://ejazeh.blogfa.com


 نويسنده: عادله

Thursday, August 23, 2007 ساعت 18:23

شهلای عزیزم با خوندن مشکلاتت گریه ام میگیره .نمی دونم اگه خودم شرایط تو رو داشتم چکار می کردم ؟ می تونستم بجنگم یا نه . ولی زیاد دیدم و شنیدم از ادمهایی که بالاخره نتیجه صبر و تحملشون رو گرفتن .و من می دونم که تو هم یکی از اونها هستی .

 URL:  http://khabidarhayahoo.persianblog.ir/


 نويسنده: ملا حسنی

Thursday, August 23, 2007 ساعت 16:16

دوست نادیده‌ام

اگر امید را از زندگی حذف کنیم٬ چیزی از آن باقی نمی‌ماند.
این را بدان که تو تنها نیستی که با مشکلات دست و پنجه نرم میکنی. همه در صف و نوبت اند. یکی جلوتر است و دیگری عقب تر.
شاید باور نکنی ولی این را که میخواهم بگویم حقیقت دارد. توی زندان آدم‌ها آرزو میکنند که حاضرند فضای بیرون را تنفس کنند ولی درعوض مثلا قطع نخاعی باشند. منظورم این است که همین که در کنار خانواده‌ات هستی و هم اینکه آزاد هستی بزرگترین موهبت را داری. غصه نخور.

 URL:  http://mollah.blogspot.com/


 نويسنده: دنیز

Thursday, August 23, 2007 ساعت 15:20

عزیز دلم تو که تا حالا تونستی پس باز هم میتونی .همه ما این مشکلات را تجربه می کنیم(دوست دارم اسمش فقط تجربه بگم چون از هرکدوم از این رنجها سعی دارم بیاموزم)من خودم هیچ داری خاصی مصرف نمی کنم وامیدوارم روزی درمان قطعی این بیماری کشف بشه و همه امون راحت بشیم ولی تا اون موقع باید سعی خودمان را بکنیم که تحت این شرایط هم بتوانیم از زندگی امون لذت ببریم ومن مطئمنم شهلای نازنین من این توان رادارد.می بوسمت

 URL:  http://denizjoon.blogfa.com


 نويسنده: سیر

Thursday, August 23, 2007 ساعت 15:17

درودبر مهر بانو
از خدای دلها آرزوی قدرت وتحمل برای تو عزیز را دارم .
پر انرژی باش خواهر عزیز . شاد و پاینده پاینده باشی بدرود .


 نويسنده: پونی

Thursday, August 23, 2007 ساعت 14:58

سلام

خوندمت خوندنی ۰۰۰۰

 URL:  http://pppooonnnyyy.blogfa.com/


 نويسنده: نگين شيــراز

Thursday, August 23, 2007 ساعت 14:47

عزیزم شهلا ...
دعا میکنم .. دعا میکنم برات .. شاید این تنها کاری باشه که از دستم بر میاد . اما نه ! شاید یه کار دیگه هم بر بیاد .. میخوای یه لبخند بزنی ؟
یکی از شعرهای قدیمی خودم رو برات می نویسم شاید
لبخند کمرنگی روی لبهات بشینه نازنین ...
فقط مخصوص شهلای گل خودم :

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز ورود مهمان !
در روز اول عید با جمله خاندانش
آبجی منور آمد از خطه خراسان
یک روز قورمه سبزی تزیین سفره مان شد
فردا به سفره زینت بخشید مرغ بریان
بعدش پسر عمویم آمد ز بندر عباس
با همسر و سه بچه .. مهسا ، زری ، سلیمان
گاهی خوراک ماهی دورش هویج و کاهو
روزی عدس پلو با ماهیچه ی فراوان
همسایه عزیزم آمد به دستبوسی
گفتم که شام هستید ؟ فرمود بعله قربان !
هر روز چشم بنده شد روشن از جمالی
یک لشگر از ملایر .. یک هنگ از سپاهان
اینک چه مانده برجا ؟ جسمی نزار و خسته
اوضاع جیب من نیز پاییز در بهاران !
آوای زنگ در بود گویا رسید بر گوش
این بار از سر من یارب بلا بگردان !!

 URL:  http://www.sepideh51.blogfa.com


 نويسنده: بابک خرمدین

Thursday, August 23, 2007 ساعت 12:56

سلام
منم با کیا موافقم
تو تا الان تونستی بقیه رو هم می تونی
در ثانی ده تا ترک مثل من کنارت باشه
تو زودتر خوب میشی
دوستت داریم
فعلا


 نويسنده: فلفل بانو

Thursday, August 23, 2007 ساعت 12:37

سلام چه عكساي قشنگي داري

 URL:  http://jojo_felfel.persianblog.ir/


 نويسنده: kia

Thursday, August 23, 2007 ساعت 12:17

دوستان شرح پريشانی من گوش کنيد

داستان غم تنهايی من گوش کنيد

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنيد

گفت و گوی من و حيرانی من گوش کنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کی ؟

سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کويی بوديم

ساکن کوی بت عربده جويی بوديم

عقل و دين باخته ديوانه ی رويی بوديم

بسته ی سلسله ی سلسله مويی بوديم

کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت

سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت

اين همه مشتری و گرمی بازار نداشت

يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشت

اول آن کس که گرفتار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او

داد رسوايی من شهرت زيبايی او

بس که دادم همه جا شرح دلارايی او

شهر پر گشت زغوغای تماشايی او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟


 نويسنده: سانی

Thursday, August 23, 2007 ساعت 12:13

خیلی سخته ولی خوبه که اینقدر ارادت قویه که کورتون نمی گیری حالا چون می دونی که تمام رشته ها با کورتون پنبه میشه. امیدوارم خدا نتیجه این همه تحمل رو به زودی بده و سلامتی به وجود نازنینت برگزده. قوی باش و تحمل کن :*

 URL:  http://felfelkoochooloo.blogfa.com


 نويسنده: kia

Thursday, August 23, 2007 ساعت 12:12

همه اینا که گفتی درست ولی این همه سختی رو تا امروز تحمل کردید که به زودی به امید خدا همه سختی ها تموم بشه..........


لطفاً پيام خود را در قسمت زير وارد نماييد:

نام:

E-mail:

حفظ داده ها:

URL:

متن:

 

 

پس از يک‌بار کليک روی «فرستادن پيام»، لطفاً چند لحظه صبر کنيد تا پيام شما فرستاده شود! توجه کنيد که يک‌بار کليک کافيست!