درود بر تو :
دیروز با دکترم تلفنی صحبت کردم، ایشون نظرشون اینه که ما فعلن از درمان باید چشم پوشی کنیم و دارو کاری از پیش نمیبره.
چون داروهای شیمیایی که شما استفاده کردید توی بدنتون یک سد دفاعی درست کرده و ما در حال حاضر باید این سد را از بین ببریم. دستور جدید برای استفاده از کوفئین برایم دادند.حالا باید این راه خشک و بی آب و علف را با تمام آرزوهایم و امید هایی که به آینده شیرین دارم، طی کنم تا به امید خدا به تندرستی برسم، فقط امیدوارم در این راه مقاومتم روز افزون بشه و بتونم دوام بیارم.

بارها در این زمان هومئوپاتی درمانی، تصمیم گرفتم برم کورتون بگیرم و راحت بشم ولی همیشه یه حسی شاید اراده قوی که قبلن داشتم، باشه و جلوی انجام این کار رو میگیره و میگه صبر کن... به خدا خیلی سخته که بخواهی کاری بسیار ساده را انجام بدی ولی نتونی، مثلن فکر کن از حموم که میام با کمک آقای همسر به بدبختی از روی لیفتر توی وان بلند میشم تا برم توی اطاق خواب لباسم را بپوشم. حالا چه جوری خودم را به در بغلی که اطاق خواب است برسونم! اصلن فکرش رو نمیکنم و راه میوفتم البته با کمک ایشون میرم. اول نوبت لباس زیر است که باید از مسیر نوک انگشت پا تا بیاد بالا، رد بشه خوب من نمیتونم پایم رو بلند کنم که شلوار بپوشم و نیاز به کمک دارم.

همسرم بنده خدا کمک میکنه و به تنم می پوشونه که اغلب با سرازیر شدن اشک من هم زمان میشود.(وقتی یکی از بچه هام اگر این کار رو بکنند خیلی درده، میدونم میگی فرزنده و وظیفه داره و... ولی دیدن این صحنه برای یک مادرخیلی تحملش سخته)... نوبت کرم زدن به بدن و کف پا و پوشیدن جوراب می رسه که باز هم سخته باید پام رو بندازم روی اون یکی و کرم مالیش کنم، یا پام در میره و کرم ها میماله به شلوارم و رو تختی یا جورابم رو نمیتونم بپوشم و یا با کله میرم توی میز توالت...
شهلایی که همه جوره روی پای خودش بود، اینجوری بی چاره «چاره ای نداشته باشه» بشه. تحملش خیلی سخته خیلی...((قسمت نوشتن در مورد پوشیدن شلوار همراه با ریزش باران اشکم همزمان شد))
همیشه به فکر کسانی که قطع نخاع هستند سر پا بودم و میدیدم که من هنوز حس دارم و نباید امیدم به روزبهبودرفتنم قطع بشه، ولی این چند وقته خیلی وضع روحی و جسمیم خرابه. یکی از اقواممون که قطع نخاع شده میدونی به من چی میگفت؟ که آره باز ما که دیگه میدونیم نمیتونیم راه بریم، برای شما «ام اس» ی ها خیلی سخته و هر روز باید با یک مورد جدید دست و پنجه نرم کنید.
!!!!!!! دیدی؟ من کجا و ایشون کجا، البته که ما هر کدام با دست آویز شدن به دلایلی میخاهیم خود و روحیه مون را سر پا نگهداریم.
در پناه یزدان تندرست شاد و پیروز زیوی... بدرود.