درود بر تو :
پارسال چقدر حالم بهتر از امسال بود. وقتی در تهران کار هام به ثمر نرسید، تصمیم گرفتم برم اصفهان نزد یکی دوتا از دوستان نیکم...

((شاید بتونی حدس بزنی این عکس از کجاست!))
وقتی که ایران هستم مدام از این شهر به آن شهر میروم و اکثرن نزد دوستان گلم هستم.
وقتی به اصفهان رسیدم کمی طول کشید تا دوستم بیاد به دنبالم ولی در همین حین«ریحانه» جونم که در تهران زندگی میکنه، چون از مسافرت من آگاه بود به محض اینکه به مقصد رسیدم بهم زنگ زد. و تا دوستم بیاد و به من برسه، ریحانه جونم با من تلفنی حرف میزد. تا اینکه ایشون تشریف فرما شدند.
وقتی رسیدیم به شهر با «سانی نازنینم» طبق قرار قبلی در یک رستوران رفتیم تا یکدیگر را ببینیم. آخ که دوستانم چقدر گلند و در آغاز دوستی با آنها اشتباه نکردم. بله جای شما خالی پیتزایی خوردیم و گپ و حال و احوالی و پس از آن راه افتادیم بریم یزد، که پارسال تمامش را نوشتم... الان هم به دلیل یاد آوری خاطرات خوبم این خاطره را مینویسم.
از یزد که بازگشتیم روز جمعه بود و تقریبن همه جا بسته بود.
ولی من به دلیل اینکه شهر اصفهان را بسیار دوست می دارم و تقریبن چند سالی در آنجا با خانواده ام زندگی کرده بودیم. من دوره دبستانم را آنجا گذراندم، خیلی دوستش دارم، چون شهریست برای من پر از خاطرات کودکی هایم.
از میدان نقش جهان عکس انداختم" دقت کن ببین کی دیگه توی عکس هست!؟" خلاصه خیلی بهم خوش گذشت، دوستی که تمام وقت همراه من بود واقعن محبت داشتند.
از دوباره دیدن «سانی »هم که خیلی خوشحال بودم ولی در همان سفر دیگر نشد همدیگر را ببینیم و من برگشتم تهران. البته دوستان بسیار بودند که میتونستم با یک قرار بلاگری همشون را ببینم، ولی وقتم خیلی کم بود و نشد. در آینده نزدیک باز هم به ایران میایم و شهر های دیگر را میبینم. البته این بار پس از رفتن به شمال، به سمت شمال غربی و آذربایجان راهی میشوم.
_____________ و یک پی نوشت به قول شماها:
بگذار یک حرفی که خیلی وقته توی دلم مونده، از کسانی که حرفی یا دلخوریی دارند و نمی گویند و به یک باره خودشون را از دوستی کنار میکشند، خیلی دلخورم.
بابا تو رو خدا اگر نمیخواهی به دوستی ات ادامه بدی!!؟ بیا بگو برای چی و یا اگر از موردی ناراحتی آن را در میان بگذار، یا بگو من دیگه از تو سیر شدم و فهمیدم که ما برای هم نمیتونیم دوستان خوبی باشیم... نه اینکه آدم زنگ بزنه اولش بگی الو و تا صدای طرف مقابلت که نمیخواهی دیگه باهاش دوست باشی را می شنوی، یا قطع بکنی یا بار دیگر میدهی دست بغل دستیت تا به دروغ بگه این شماره تلفن واگذار شده است...
یا موردی دیگر این که اگر کاری از دستت برای کسی بر نمیاد، از اول از دوش خودت خالی کن و مصمم بگو فلانی من نمیتونم کاری برایت انجام بدهم و دور مرا خط بکش. هم خدا را خوش میاید هم بنده اش را.
البته میدونم دنیای بدی شده، ولی چه کسی این دنیای بد را کارگردان است؟
تندرست شاد و پیروز زیوی... بدرود.