الهۀ مهر
« January 2008
  
صفحه اصلی
  
July 2008 »

Friday, February 29, 2008

ابرهای زیبا را دوست دارم...

 درود بر تو :

 کمتر پیش میاد در اینجا چنین آسمانی باشه. ولی من از این مدل آسمان نیمه ابری بسیار خوشم میاد.

بخصوص وقتی که برای رفتن به مقصدی در ماشین یا قطار یا هر وسیله نقلیه ای دیگر نشسته باشم، به دیدن این هنر طبیعت سرگرم میشوم. با اشکال مختلف ابر ها، برای خود در فانتزی ذهنم شکل های مختلف میبینم و کِــیف میکنم.

398340.jpg

  گاهی شاید ناخواسته در مسیری که میروم، لای بلای ابرها باشم، با هیچکس حرف نزنم، یا در صورت بسیار زیبا بودن شکلی که در آسمان پیدا کردم، دیگران را به دیدنش دعوت کنم.

28-november-038-small0.jpg

این سرگرمی را در هواپیما نیز دارم. البته این بار باید به پائین نگاه کنم نه بالا!!

 یادته یک عکس از بالای ابر ها  از پشت پنجره هواپیما گرفته بودم، "این در زمانی بود که به اصفهان میرفتم و در بلاگم با سوالی گذاشته بودمش" و با مطرح کردن این سوال که: شاید بتوانی بگویی این عکس از کجاست؟!!!! ولی هیچکس تشخیص نداد یا داد و هیچ نگفت که این عکسِ چیست!!!

t_cimg4774_2360.jpg

هرانگاه که ابرهای شکیل و زیبا را میبینم از تمام افکار پوچ رها میشوم و به شکار شکلی جدید میروم، خواسته یا نا خواسته...

بال را معني كن تا پر هوش من از حسادت بسوزد

 114981_uE9bpB%2BjrNWcajidLK4okv9JJwl0w55jTKkXI8iS_Hs%3D0.jpg

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش

تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.

دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...

اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت. 

  «سهراب سپهری»

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (23 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 14:32  | آرشيو تکی اين نوشته

Thursday, February 28, 2008

افزايش عمل های جراحی تغيير جنسيت در ايران

درود بر تو :

امروز وقتی به سایت بی بی سی رفتم، باز با مسئله تغییر جنسیت جوانان در ایران که پس از کشور تایلند، بیشترین است روبه رو شدم.خواننده های قدیمی اینجا می دانند که من پیش از این هم در این باره نوشته بودم و از بسیاری از دوستان گلم پیام گرفتم.((فقط تمنا دارم نوشته ها را با دید باز بخوان و بدون همه انسانها حق حیات و انتخاب دارند))

تغییر جنسیت: دوراهی یافتن هویت یا طرد خانوادگی

_44444884_transsexuals203a.jpg

رابطه همجنسگرایان در ایران ممنوع است اما این کشور اجازه تغییر جنسیت طی عمل جراحی را می دهد و صدها مرد برای تغییر مسیر زندگی، رفتن زیر تیغ جراحی را انتخاب کرده اند.

تغيير جنسيت در ايران

 20060519202538transexual_30.jpg
 

آمار نشان می ده که از هر صد هزار نفر يکنفر دچار اختلال هويت جنسی هستش. بنابراين می شه حدس زد که در ايران ۷۰۰ ترا جنسی وجود داره. ترا جنسی اصطلاح جديديه که برابر با transexual بکار برده می شه، يعنی کسانی که جنسيتی که در روانشون حس می کنند با جنست جسمشون متضاده.

20060519202528transexual_1.jpg
 

مريم خاتون ملک آرا: از زمان کودکی وقتی که به ياد داشتم خودم رو يک زن می دونستم و از پوشيدن شلوار و لباسهای مردانه تنفر داشتم. اسم من فريدون ملک آرا بود و با شناسنامه مردانه زندگی ميکردم. وسايل بازی و حرکات من به گفته ديگران زنانه بود که ديگران اين رو به حساب تک فرزندی من می گذاشتن. هميشه و هر روز منتظر معجزه بودم که صبح که از خواب بيدار شدم آلت مردانه ام را از دست داده باشم.

در حال حاضر بيماران اين اختلال در کشورهای غربی با خوردن هورمون ظواهر جسميشون رو تغيير می دن و بعد از چند ماه نظارت روانکاوان و روانشناسان، و کسب اطمينان از اينکه واقعاً می تونن تغيير جنسی بدن، و با جنس ديگری به زندگی ادامه بدن، عمل جراحی رو انجام می دن. چند سالی که اين عمل در ايران صورت می گيره و افرادی با جراحی جنسيتشون رو تغيير می دن.

 

مريم خاتون ملک آرا: از زمان کودکی وقتی که به ياد داشتم خودم رو يک زن می دونستم و از پوشيدن شلوار و لباسهای مردانه تنفر داشتم. اسم من فريدون ملک آرا بود و با شناسنامه مردانه زندگی ميکردم. وسايل بازی و حرکات من به گفته ديگران زنانه بود که ديگران اين رو به حساب تک فرزندی من می گذاشتن. هميشه و هر روز منتظر معجزه بودم که صبح که از خواب بيدار شدم آلت مردانه ام را از دست داده باشم.

بعد از پايان تحصيلات وارد صدا و سيما شدم ( قبل از انقلاب،۱۳۵۳ ) که در اون زمان شکل و شمايل زنانه پيدا کرده بودم و آرايش زنانه می کردم و از اون موقع بود که رسماً وارد پوشش زنانه شدم. تقريباً طوری بود که دلم می خواست و در قالب يک زن و با رعايت شئونات يک زن زندگی ميکردم. اونجا بود که به فکر معالجه افتادم و پيش دکتر روانشناس رفتم که پيشنهاد تغيير جنسيت رو برای من مطرح کرد.

خيلی خوشحال شدم ولی دچار يک سرگردانی ذهنی و فکری شدم. چون ريشه مذهبی داشتم دوست داشتم از لحاظ شرعی هم شرايط و مسائل اين کار رو بدونم. به مرحوم آيت الله بهبهانی مراجعه کردم، ايشون به من گفتن که به مرحوم آيت الله خمينی نامه بنويسم. من با همه مشکلاتی که بود نامه رو به نجف ارسال کردم. با استفاده از دوستان و آشنايان من در صدا و سيما تونستم پيش شهبانو فرح پهلوی برم. ايشون به من پيشنهاد دادن که تعدادی از ترنس های ( دو جنسيتی های ) ايران رو جمع کنيد تا ما به شما يک حقوق ويژه تعلق بديم که متاسفانه موفق به انجام چنين کاری نشدم.

 

آمار اين افراد بعد از انقلاب افزايش پيدا کرد اما در سال ۵۴ جواب نامه من توسط امام خمينی داده شد که تکاليف يک زن رو برای من واجب کردن. منتها من هنوز شک داشتم. تصور من اين بود که فتوا مربوط به افراد ۴۷ کوروزومی هست (که زمان تولد هر دو آلت رو دارن). سال ۵۷ تونستم از طريق يکی از دوستانم در فرانسه خدمت ايشون برم ولی موفق به طرح مسئله خودم نشدم. در ابتدای انقلاب و تا سال ۶۲ من رو از لباس زنانه بيرون آوردن. علتش هم مشکلات و مسائلی بود که اوائل انقلاب برای من پيش آمد.

سال ۶۳ خواستم به هر شکلی که بود خودم رو به دفتر امام برسونم که از طريق دفتر آيت الله جنتی نامه ای برای ايشون نوشتم که باز جوابی که آمد شبيه به فتوای اول بود، مربوط به من نبود و مربوط به افراد دو جنسيتی ميشد. ديگه درسال ۶۵ بالاخره موفق شدم به حضور ايشون برم و از شخص ايشون فتوای مورد نظر رو گرفتم. اين فتوا اولين فتوا از نوع خودش در ايران و حتی کشورهای مسلمان شيعه بود. از اون موقع من وارد حجاب زنانه شدم و همون روزی که ايشون فتوا رو صادر کردن ، آيت الله خامنه ای (رئيس جمهور وقت) برای من چادر و مقنعه بريدن و با صلوات و تبريک من رو وارد حجاب اسلامی کردن.

همون روز با ارسال نامه ای به رئيس دادستانی با ارسال من به پزشکی قانونی اولين مجوز تغيير جنسيت در ايران صادر شد.برای هيچ کسی باور کردنی نبود. در سال ۱۳۶۱ بسياری از ترنس ها (در اون موقع به اواخواهر معروف بودن) را دستگير کردن و به زندان بردن ولی در نهايت ديدن که کاری با اونها نمی تونستن انجام بدم. و در طی اين سالها هر ارگان و نهادی جلوی پای من مشکلی اضافه ميکرد تا اينکه در سال ۱۳۸۱ در سن پنجاه و يک سالگی عمل من انجام گرفت تا قبل از عمل هم مثل يک زن زندگی ميکردم و تحت حجاب اسلامی بودم. در سال ۸۰ که برای عمل به تايلند بايد سفر ميکردم مجدداً بعد از بيست سال مجبور به پوشيدن لباس مردانه شدم تا با گذرنامه خودم بتونم از کشور خارج بشم. که اين موضوع برای خودش داستان سختی داشت.

20060519202544transexual_4.jpg
 
 

ولی باید بدونیم که تغيير جنسيت در ايران تيغ جراحی
 
 
آزاد است و روحانيون ايران انتخاب جنسيت
را حق بشر می دانند.
ـــــــــــــــ
ـــــــــ

به نظر من باید این افراد را در جامعه مون به راحتی قبول کنیم.

حق انتخاب به هویتشون بدهیم. ولی در ایران باید بیشتر فرهنگ سازی برای شناخت مردم از این قشر بشود!!! میدونم...  


پيام‌هاى ديگران (29 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 11:22  | آرشيو تکی اين نوشته

Tuesday, February 26, 2008

چی شد که همچی شد!؟

درود بر تو :

اینجا کشور"Bürokratie" بروکراسیست و روزی نیست که برای آدم دست کم 7-8 تا نامه نرسد. وقتی نامه ها میرسند و دلت میخاهد بدانی اداره مورد نظرت چی نوشته است!؟ ولی وقتی بازش میکنی و میخونیش و دیگر میدانی چی بوده و نامه را برای همین زودی ها مرتب کردن و حالا بهشون میرسی، میگذاری کنار و پس از چند وقت "هرچند کوتاه" با یک کوه از نامه روبه رو میشی...  

Aktenordner, Foto dpa

 تا اینکه بنده امروز به این کوه برخوردم. دیدم این نامه ها خیلی بهم ریخته هستند و کلی وقت میبره تا از بینشون اونی که میخاهی را پیدا کنی! به غیرتم بد جوری برخورد و مانند روزهای نوجوانی نشستم روی زمین تا به امور کاغذی رسیدگی کنم.

خلاصه نشستن همانا و بی حس شدن جفت پاهام همان. خلاصه به کمک آقای همسر از جایم بلند شدم و از لابلای اوراق راهم را پیدا کردم و به هدف رسیدم. ولی باید بگم که اگر یک منشی شرکت اینهمه کار را یک روزه بتونه انجام بده، پس منشی بسیار خوبیست! خلاصه کاغذ های نامبرده به روی میز ناهار خوری منتقل شدند و بنده باقی کار را در آنجا انجام دادم.((ولی خدایی خیلی کار بود ها))

http://www.liebeszauberonline.de/garbage/48/483760/2485523.jpg

 دکترم «آقای آل یاسین» باز روش داروییم را عوض کردند، احساس خوبی ندارم. فکر کنم طبق قراری که داشتیم به جای پس فردا، فردا بهشون زنگ بزنم و بگم اینجوری حالم خیلی بد شده " آخه دوبار به زمین افتادم" و بهتره روال قبلی را پیش بگیرم.

 امروز بیرون هم رفتیه بودیم، ولی هوای اینجا خیلی مزخرف بود، نه باران می بارید نه نمیارید. بک پودری از آب باران بر سر آدم میباره که جز کلافه کرده پیاده ها چیزی در بر نداشت.

 همیشه باید مرتب باشیم و کار امروز را به فردا میندازیم.

تندرست شاد و پیروز زیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (20 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 19:31  | آرشيو تکی اين نوشته

Sunday, February 24, 2008

لـُــرنیستم ولی عاشق کبابم...

 درود بر تو :

این پستم خیلی خوشمزه است. بله در مورد چگونه بوجود آمدن چلوکباب از ((ویکی پدیا)) است!؟

 250px-Kebab.jpg
کَباب یکی از معروفترین غذاهای ایرانی و مورد علاقه مردم ایران و خاورمیانه است که در تهیه و پخت بیشتر کباب ها از گوشت قرمز گوساله استفاده می شود و همچنین در اکثر کباب ها از پیاز و ادویه جات ایرانی استفاده زیادی می شود. کباب را به سیخ فلزی یا چوبی کشیده و در برابر آتش مستقیم قرار می دهند تا پخته شود و قطر کباب را هر چه قدر که بخواهند می توان مطابق میلشان پهن تر و قطور تر ساخت.
 

%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%87.jpg

 مورخين و جهانگردان اروپايي كه در دوران صفويه از ا يران ديدن كرده اند درباره چلوها،  پلوها، ترشي ها و مرباها كه در ايران طبخ مي گرديده است مطالب بسيار زيادي نوشته اند ولي هرگز راجع به چلوكباب حرفي به ميان نيامده است. به احتمال زياد بر اساس مطالبي كه توسط ميرزامحمدرضامعتمدالكتاب نويسنده كتاب تاريخ قاجاربيان شده است. به دستور شخصي ناصرالدين شاه كه اصليتي قفقازي داشته است و بر اساس نوع كبابي كه در آن منطقه طبخ مي شده است كه توسط آشپزان ناصرالدين شاه بعد از مدتي تغيير شكل داده شده است و به صورت امروزي در آمده است.
بر اساس داستاني كه توسط دوستعلي خان معيرالممالك از نوادگان ناصرالدين شاه نقل شده است.حكايت از آن دارد كه ناصرالدين شاه ۸۷ همسر داشته است كه۴ نفر از آنها رسمي بوده اند بقيه صيغه. هنگاميكه يك روز جمعه شاه قصد زيارت از حضرت عبدالعظيم در شهر ري داشته است. پيشخدمتهاي او مجبور بودند روز پنجشنبه به آن منطقه بروند و در حدود۱۰۰۰ تا۲۰۰۰ كباب را بر اساس دستور شاه براي خود او و۱۰۰۰ همراه و خدمه و همسرانش آماده كنند و كبابها نيز مي بايست هميشه همراه با سبزي خوردن و پياز سرو مي شده است.
قديمي ترين چلوكبابي كه در تهران تاسيس شده است در حدود ۱۲۰ سال پيش بوده است. اعتمادالسلطنه در نوشته هايش را نقل مي كند و مي نويسد اولين چلوكبابي نامش نايب بوده است كه در بازار تهران قرار داشته است و شبيه رستورانهاي اروپائيان غذا را بر روي ميز سرو مي كرده است: ولي اسناد ديگري نيز موجود مي باشد كه اولين چلوكبابي در تبريز نزديك مرز با قفقاز تاسيس شده بوده است. پيشخدمتهاي رستوران نايب د رآن زمان برنج ها را به صورت هرم در بشقابها قرار مي دادند و همراه آن تكه كره اي نيز سرو مي شده است. پيشخدمتها يكي يكي برنجها را بر سر ميزها مي بردند و بلافاصله نفر بعدي كبابها را با سيخ در بشقابها قرار مي داده است. در آن زمان هر نفر مي توانسته هر چند تا مايل بوده است كباب بخورد و مبلغي كه از مشتريان گرفته مي شده است يكسان بوده است و فرقي بين كسيكه يك سيخ كباب خورده و چهار يا پنج سيخ نبوده است.
مالك يكي از معروفترين چلوكبابي هاي تهران كه نامش چلوكباب شمشيري بوده حاج حسن شمشيري نام دارد كه در قسمت شرقي سبزه ميدان قرار داشت و در زمان رضاشاه تاسيس شده بود. بعدها اين چلوكبابي به يك ساختمان ۴ طبقه منتقل شد كه طبقه اول آشپزخانه بود طبقه دوم مخصوص مغازه دارها و بازاريان و افراد مجرد و طبقه سوم و چهارم براي خانواده ها و مقامات در نظر گرفته شده بود. هر طبقه با آئينه هاي زيادي تزئين شده بود و خود آقاي شمشيري بر طبقات سوم و چهارم شخصا نظارت مي كرد.
از ساعت ۱۱ صبح بوي كباب و برنج كه در چلوكباب شمشيري پخته مي شد فضاي آن اطراف را پر مي كرد و رهگذران را براي خوردن چلوكباب را مردد مي كرد. چلوكبابي كه در شمشيري ارائه مي شد شامل يك بشقاب برنج همراه با كره و دو عدد كباب بوده است.
 بين سالهاي ۳۵ـ۱۳۳۰يك كباب كوبيده ۵/۳ ريال در تهران قيمت داشته است ولي در شهرهاي ديگر دو عدد كباب همراه با نان و كوجه فرنگي كباب شده كه شكيل يك پرس كامل را دارد۸ ريال قيمت داشته است. اگر ليموناد يا نوشابه نيز همراه غذا صرف مي شده است بين ۲ تا۴ ريال نيز پرداخت مي شده است. بنابراين با پرداخت ۱۰ تا ۱۲ريال كاملترين غذا را يك فرد مي توانست بخورد.
در آن زمان بود كه از آب كباب براي خوشمزه كردن كبابها استفاده مي شد و توسط چلوكبابي ها با بوي آب كباب كه بر روي زغال مي ريختند مشتري هاي زيادي را گرسنه مي كردند. در سال ۱۳۵۲ چلوكباب برگ همراه با كره و گوجه فرنگي كباب شده و پياز و سماق مبلغ ۶۰ ريال بوده است و اغلب افرادي كه سركار بودند و منزل نمي توانستند بروند، چلوكباب مي خوردند. دانشجويان كه درآمد بهتري داشتند معمولا جوجه كباب سفارش مي دادند كه قيمت آن ۱۲۰ ريال بوده است.
در آن زمان در چلوكبابي ها يك كاسه خيلي بزرگ قرار داشت كه در آن دوغ درست مي كردند و همراه با كباب به مشتري داده مي شد. يكي از مضوعاتي كه مدتها در بين مردم رايج بوده است در مورد چلوكباب اين بوده كه اگر پسري كه به سن بلوغ نرسيده بوي كباب به مشامش مي رسيد او بايد بلافاصله چلوكباب مي خورد در غير اين صورت قدرت مردانگي اش را از دست مي داد!!!
جواد فريفته آشپزمخصوص احمد شاه حدود ۸۰ سال پيش هنگاميكه مقيم پاريس شد اولين كسي بود كه چلوكباب را در خارج كشور ارائه كرد و نام چلوكبابي اش فريفته بود. همچنين احمد خان از ايرانياني كه در آلمان زندگي مي كرد، در زمان حكومت نازي رستوراني باز كرد و نامش را هيتلر گذاشت و افرادي كه هيتلر و نازي را قبول داشتند اجازه ورود به رستوران را داشتند.
در شهر لس آنجلس آمريكا يك چلوكبابي به نام نايب مي باشد كه اكثر ايرانيان مقيم آمريكا از مشتريان اين چلوكبابي مي باشند.

ـــــــــــــــــ

بله این هم تاریخچه ای از کباب و چلوکباب در ایران. عاشق کباب کوبیده و شیش لیک هستم. ایران که میام بیرون برای غذا قرار باشه بریم، فقط غذای من کباب و چلوکباب است. یاد دوستان گلم«الهه، سیاوش، ریحانه، آرش، فاطی، وحیدوو، سعید، شبح، مهرنوش، ساسان، ساناز،ُ هوبور...» که باهاشون در جای جای ایران به چلوکبابی رفتیم به خیر.

امیدوارم همیشه تندرست، شاد و پیروز باشید... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (30 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 20:47  | آرشيو تکی اين نوشته

Saturday, February 23, 2008

از هر داستانی میتوان نکته های مثبتش را آموخت...

 درود بر تو :

همیشه میتوان آموخت. هر چند از استان قورباغه ها باشد. این داستان را بخوان:

dp2ibqkej492p2vq4i2b0.jpg

قورباغه ها

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند .
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد....
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :
" اوه,عجب کار مشکلی!!"
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند ."

یا:
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !"
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند... جمعیت هنوز ادامه می داد"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"

و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید ! بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟و مشخص شد که برنده ی مسابقه کر بوده!!!

نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :

هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... 

چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند، چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید ! همیشه به قدرت کلمات فکر کنید .چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیرمیگذارد.
پس :
همیشه ....

مثبت فکر کنید !
و بالاتر از اون کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید !

و همیشه باور داشته باشید :
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی

دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت

*موفق باشی*

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الهه جونم دستت درد نکنه

دوست گلم، همیشه به نکته های مثبت زندگی تمرکز و توجه داشته باش.

و بیخودی خودت را نگران و ناراحت نکن...

از این داستان عبرت صبر و پایداری و مقاومت بگیر.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (19 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 14:23  | آرشيو تکی اين نوشته

Friday, February 22, 2008

عشق میهن همیشه با من است...

 درود بر تو :

دل هوای یار و دیار را دارد

تا بینیم

 این سلامت

و حال چه بر ما روا دارد!! 

damavand-tower.jpg

دلی بود و دلدار خردمند دل از دیدار دلبر شاد و خرسند

که با بانگ بنان و نام ایران دو چشمم شد ز شوق عشق گریان

چو دلبر شور اشک شوق را دید به شیرینی ز من مستانه پرسید

بگو جانا که معنای وطن چیست که بی مهرش دلی گر هست، دل نیست

به زیر پرچم ایران نشستیم و در را جز به روی عشق بستیم

به یمن عشق دُر ناب سُفتیم و در وصف وطن این گونه گفتیم

وطن خاکی سراسر افتخار است که از جمشید و از کی یادگار است

وطن یعنی نژاد آریایی نجابت ، مهرورزی ، بی ریایی

وطن خاک اشو زردشت جاوید که دل را می برد تا اوج خورشید

وطن یعنی اوستا خواندن دل به آیین اهورا ماندن دل

وطن تیر و کمان آرش ماست سیاوش های غرق آتش ماست

وطن نقش و نگار تخت جمشید شکوه روزگار تخت جمشید

وطن منشور آزادی کورش وطن جوشیدن خون سیاوش

وطن فردوسی و شهنامه ی اوست که ایران زنده از هنگامه ی اوست

وطن آوای رخش و بانگ شبدیز خروش رستم و گلبانگ پرویز

وطن شیرین خسروپرور ماست صدای تیشه آهنگر ماست

وطن گردآفرید رزم دارد چنان تهمینه یار بزم دارد

وطن یعنی درختی ریشه در خاک اصیل و سالم و پر بهره و پاک

وطن یعنی سرود پاک بودن نگهبان تمام خاک بودن

وطن شوش و چغازنبیل و کارون ارس، زاینده رود و موج جیحون

وطن خرم ز دین بابک پاک که رنگین شد ز خونش چهره خاک

وطن یعقوب لیث آرَد پدیدار و یا نادر شه پیروزِ افشار

به یک روزش طلوع مازیار است دگر روزش ابومسلم به کار است...

"سیاوش کسرایی"

*********

تا ببینیم چه پیش آید!؟ شاید از نظر جسمی بتوان رفت، که فکر نمیکنم بدون ویلچر عملی شود.

آخه با خودم عهد بسته بودم این بار بدون هیچ کمکی به ایران بروم!!! 

بدرود.


پيام‌هاى ديگران (21 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 12:12  | آرشيو تکی اين نوشته

Wednesday, February 20, 2008

قلبت را تا چه اندازه می شناسی!؟

  درود بر تو :

تا به حال حتمن نام «اوشو،OSHO » اوشو (عارف معاصر هندی) را شنیدی و شاید با برخی ایده های این بزرگ مرد نیز موافق باشی!!!

در مورد دنیای فانی نظرات بسیار جالبی دارد که من نیز با ایشون موافقم.

((زندگی چیزی است غیرممکن; نبایستی باشد، ولی هست. بودن ما، درختان، پرندگان، اینها همه معجزه است. واقعا معجزه است، برای اینکه کل کائنات بی جان است. میلیونها و میلیونها ستاره و میلیونها و میلیونها منظومه ی شمسی همگی فاقد حیات هستند. فقط بر روی زمین، این سیاره ی ناچیز- که در مقایسه با کائنات ذره ای غبار بیش نیست - حیات و زندگی به وجود آمده است. زمین خوش اقبال ترین مکان در کل هستی است; چرا که در آن پرنده ها می خوانند، درختان رشد می کنند و شکوفه می دهند، انسانها عشق می ورزند، آواز می خوانند، می رقصند. واقعا اتفاقی غیرقابل باور رخ داده است))

انسانی نو، تمدنی نو، فرهنگی نو

 ده نافرمان 

osho12.jpg

اول: آزادی

دوم: فردیت و یگانگی

سوم: عشق

چهارم: مراقبه

پنجم: جدی نبودن

ششم: بازیگوشی

هفتم: خلاقیت

هشتم: حساسیت

نهم: سپاسگزاری

دهم: احساسی از رمز و راز

sunflow.JPG

همه آرزوها نق نق اند. مدام بر سر تو نق میزنند، پیوسته ترا تحت فشار قرار میدهند، مدام ترا سیخونک میزنند. نمیتوانی لحظه ای استراحت داشته باشی، آرام و قرار نداری، همه آن آرزوها آنجا هستند. آرام و قرار را فقط کسانی میشناسند، که هنر بی آرزویی را درک کرده اند. در دنیا زندگی کن، بدون هیچ دغدغه ای در این باره که چه اتفاقی قرار است که بیفتد. اینکه برنده شوی یا بازنده، چه اهمیتی دارد؟

مرگ همه چیز را با خود میبرد. بردن و باختن تو غیر مادی است. تنها چیزی که اهمیت دارد و همیشه اهمیت داشته است، این است که تو چطور مسابقه را بازی کردی...

 اوشو در ژانویه 1990 کالبد خاکی خویش را ترک گفت. او در مورد تعالیم خویش می گفت:((پیام و رسالت من، ترویج آیین و مکتب و فلسفه ی خاصی نیست. پیام من نوعی کیمیا است، راه و روشی  جهت دگرگونی معنوی آدمی)).

 

*********************
در پست های آینده نیز شاید برایت از ایشون بنویسم.

اینروز ها خیلی نصیحت میگیم و میشنویم، ولی تا چه اندازه در زندگی روز مره مون کارایی هایش را میبینیم!؟ یا به کار می اندازیمشان!؟

در پناه یزدان مهر تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (18 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 21:31  | آرشيو تکی اين نوشته

Tuesday, February 19, 2008

چیز بخصوصی نشده که...

درود بر تو :

داستان چند روز پیشم را برایت میگویم:

شنبه هفته پیشین "3 روز قبل" به تاکسی زنگ زدم و وقتی راننده اش آمد، با درخواست من برای پوشیدن کفشهایم رو به رو شد و البته چون کسی منزل نبود تا بهم کمک کنه، ایشون کمک کرد تا کفش هایم را پوشیدم.

ازش خواستم تا ویلچرم را پایین بیاورد و قبول کرد. از آنجاییکه بنده خیلی سرتق تشریف دارم، خودم به تنهایی راه افتادم از پله ها پائین بروم . خوب با سختی و تحمل سنگینی پاهام و سرگیجه با یک دستم نرده ها را و دست چپم با تکیه و فشار به دیوار چسبیدم.

 

ولی روی پله سوم یا چهارم بود که احساس خستگی کردم، میدونی در زمانی که خسته میشم به هیچ وجه طاقت نمیارم و خودم را به اولین جایی که میشود نشست می اندازم. خوب در اون زمان چون من با پله فاصله مناسبی نداشتم وقتی با خیال راحت خودم را ول کردم و اومدم پائین، چشمت روز بد نبینه، قسمت پائین ترین مهره کمرم"دنبالیچه" گارامپ خورد به لبه پله و صدایی وحشتناک ازش در اومد

.http://powerforen.de/forum/image.php?u=1910&dateline=1019926034

بد بخت پسره مشغول پائین بردن وسائل و ویلچرم بود که با این صدا زهره تــَــرَک شده به من نگاه کرد. بدبخت از ترس یا جا خوردنش هیچی نگفت تا من ازش پرسیدم شنیدی؟ گفت بله صدایش بدجوری بود.

حالا توی کمر من دردی پیچیده که از شدت به زیر شکمم میزد. خلاصه ولی من به کار خودم ادامه دادم و پائین اومدم و رفتم تا به مقصد رسیدم.

این چند روز دردش را تحمل کردم تا دیروز خانمی که برای فیزیو تراپویتم اومده بود خیلی من را ترسوند و تشویقم کرد که به عکس برداری از اون قسمت کمرم بروم.

تا امروز صبح که برای رفتن آماده شدم ولی اول گفتم باید به دکترم آقای "آل یاسین"تلفن بزنم، که تماس بر قرار شد و از ایشون پرسیدم! چون ایشون باید در جریان تمام اتفاقات جسمی بدن من باشند. خلاصه ایشون که در جریان افتادن من بودند و دارویی که برایم تجویز کرده بودند را خورده بودم و اثر خوبی داشت را میدانستند. گفتند که این کار"عکسبرداری" الزامی ندارد و بهتره اشعه ایکس به بدنتون نخوره، بنده نیز قبول کردم و نرفتم.

خلاصه درسته زندگی ما بیماران ام اس ی کمی خسته کننده به نظر میاد، ولی ما هم هیاجانات مختص خودمون را داریم.

وقتی این تلاش را میبینم خجالت میکشم. winked

http://blog.doccheck.com/uploads/Halb.jpg

 چیزی نشده که، پاشو خودتو جمع کن و نُنور بازی در نیار شهلا خانم.love

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (18 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 10:51  | آرشيو تکی اين نوشته

Friday, February 15, 2008

سپندار مزگان آیدون باد آیدون تر...

درود بر تو :

با اینکه چند روز از تاریخ این جشن گذشته، ولی با دیدن این ایمیل از وب سایت روزنه، حیفم آمد در موردش ننویسم! یا در بلاگم واردش نکنم.

سپندار مذگان نماد عشق ایرانی

Resize%20of%202002521202307788082_rs.jpg


اشا به معنی راستی و درستی است"

می‌دانم دل نبستن به جشن‌های این و آن در این روزگار غمگین و پر از گرفتاری سخت است ...! می‌دانم که هر بهانه‌ای برای شاد بودن در این روزگار غنیمت است

 Resize%20of%202002504821793111342_fs.jpg

یک نکته کوچک: شما که می خواهید شاد باشید، شما که می‌خواهید به عشقتان هدیه بدهید، اگر تنها کمی در میان این هیاهو نیمه علاقه‌ای هم به این کهن سرا دارید، برایتان فرقی می‌کند که هدیه‌ی تان را به جای 14 فوریه (25 بهمن ماه)، 29 بهمن ماه بدهید؟
بهترنیست به جای اینکه از ماه‌های دیگران استفاده کنیم ، از ماه خودمان استفاده کنیم؟
آیا بهتر نیست به جای اینکه زادمرگ یک کشیش مسیحی را جشن بگیریم، یک جشن کهن خودمان را زنده کنیم؟
آیا بهتر نیست یک جشن چند هزارساله‌ی ایرانی را به جای یک جشن چندصدساله اروپایی جشن بگیریم؟
آیا بهتر نیست به جای
ولنتاین غربی ، که هیچگونه به زبان فارسی نمی‌آید، اسفندگان (سپندارمزگان) را جایگزین کنیم؟
نگویید که هم این خوب است هم آن، خواهش می کنم نگویید
در این هجوم تبلیغاتی وسیع که در حال غرق شدن هستیم اگر کمی شل بجنبیم تا صد سال دیگر هیچ چیز از ما باقی نمی ماند...
آنقدر حجم تبلیغاتی شرق و غرب بالا است که کافی است کوچکترین چیزی از آنان را وارد کنیم

تا دیگر هیچ جایی برای رسوم خودمان نماند

Resize%20of%202002509859568220927_fs.jpg
می دانم بسیار چیزهای مهم‌تر وجود دارد. اما، بیایید تا این جشن به مغزاستخوانمان رسوخ نکرده،
جشن اسفندگان (سپندارمزگان)
را جایگزینش کنیم.
کمی فکر کنید :
آیا
جشن یلدا
بد است ؟
نوروزو چهارشنبه سوری
بد است ؟
پس چرا اسفندگان
(سپندارمزگان) چند هزار ساله که آغازش پشت زمانها گم شده است بد باشد... ؟

Resize%20of%202002558908001603059_fs.jpg
می‌دانم دیر است، می‌دانم کمتر کسی به این چیزها توجه میکند،ولی مهربانی کنید، اگر تنها حس کردید که این نوشته تلنگری است،برای دوستانتان هم بفرستید. اگر بخواهیم در آینده‌ای نزدیک می‌توانیم...
تنها چند روز مانده، تصمیمش آنقدر سخت نیست. تنها چهار روز هدیه تان را بیشتر پیش خودتان نگه دارید، همین
سپاسگزارم
 

Resize%20of%202002500294498834001_fs.jpg

ابوریحان بیرونی می نویسد : "اسفندارمذ ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگهبان زنان پارسا و درستکار است. به همین مناسبت این روز عید زنان به شمار می رود."


ایرانی باشید و پاسدار فرهنگ
پاینده ایران

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

 با سپاس از تمام ایرانیانی که این متن را خواندند.... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (21 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 17:10  | آرشيو تکی اين نوشته

Wednesday, February 13, 2008

سنتوری را دیدی!؟

درود بر تو  :

از شبی که این فیلم را دیدم حالم خیلی دگرگون شد.

 

سوالم اینه که چرا هنرمندان ما در آن کشور گل و بلبل باید اینجور زیر فشار خانواده باشند! چرا یک مادر سنتی و خرافه گرا، باعث بشود پسرش، پاره تنش اینجور بلا هاسرش بیاد؟ خیلی درد آور ترش اینجاست که چنین داستان حقیقیی درچنین فیلمی عنوان شود، ولی اجازه نمایش به آن ندهند!

گزارش جالبی از بی بی سی دارم که شاید نتونی اصل مطلب را در سایتش بخوانی، پس در اینجا وارد میکنم تا ببینی چه بر سر مون داره میاد/ حتا از دیدن فیلم هایی که درد و مشکل های جامعه را در بر دارد ممنوع میشویم.

در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۸۶ قرار بر روی پرده رفتنش بود ولی:

توقیف سنتوری، نشانه آغاز دوره ای تازه درسینمای ایران؟

 

سنتوری

سنتوری با تصمیم وزارت ارشاد اسلامی از جدول نمایش فیلم های سینمایی حذف شده است.

 

اگر همه چیز طبیعی پیش می رفت ، امروز، شنبه ششم مرداد، باید چهارمین روز نمایش فیلم سنتوری در سینماهای ایران بود .
 
 

نوبت نمایش عمومی این فیلم از روز چهارشنبه گذشته آغاز می شد و تهیه کننده و پخش کننده فیلم همه مجوز های لازم را برای تبلیغات و نمایش عمومی این فیلم از نهاد های مربوطه در وزارت ارشاد دریافت کرده بودند .

این روزها در مجله های سینمایی و بیلبوردهای خیابانی ، تصویرهایی از بهرام رادان و گل شیفته فراهانی دیده می شود که بیننده را دعوت به دیدن فیلم سنتوری در سینماها می کنند ، اما این فیلم با تصمیم وزارت ارشاد اسلامی از جدول نمایش فیلم های سینمایی حذف شده است .

صادر نکردن مجوز نمایش برای فیلم در سینمای ایران امری بی سابقه نیست و می توان فهرستی بلند از فیلم هایی تهیه کرد که امکان نمایش عمومی نیافته اند ، اما توقیف فیلم مجوز دار بسیار کم سابقه است .

ماجرای سنتوری برای دست اندرکاران سینمای ایران حکایت از اتفاق تازه ای دارد و مجمع فیلم‌ سازان سینمای ایران، سومین نهاد صنفی است که با صدور بیانیه ای ضمن اعتراض به حذف سنتوری از جدول نمایش فیلم سئوال هایی مطرح کرده است.

توقیف نوعی سینما

از ساخته شدن فیلم سنتوری بیش از یک سال می گذرد . دراولین جشنواره ای که وزارت ارشاد دولت محمود احمدی نژاد آن را برگزار می کرد ، یعنی جشنواره سال ۱۳۸۴، بحث هایی بر سر آمدن یا نیامدن سنتوری، ساخته داریوش مهرجویی در گرفت که در نهایت این فیلم به نمایش در نیامد.

سنتوری علی رغم تبلیغات فراوان به نمایش در نیامد

پیش از سنتوری ، فیلم "آفساید" ساخته جعفر پناهی نیز علیرغم حضور در جشنواره نتوانست مجوز نمایش عمومی بگیرد . ماجرای آفساید برای سینماگران ایرانی ماجرایی عادی تلقی شد ، زیرا جعفر پناهی از سینماگرانی است که اغلب فیلم هایش در ایران امکان نمایش عمومی نیافته اند ، اما حذف فیلم مهرجویی از جدول نمایش فیلم ها برای سینماگران بیش از حذف یک فیلم و حذف نوعی سینماست ؛ زیرا هم مهرجویی از کارگردانانی است که اصراری بر ساختن فیلم هایی که نتواند مجوز نمایش بگیرد ، ندارد و هم این ماجرا همزمان شده است با استعفای برخی از مدیران سینمایی و اظهار نظرهای برخی از مشاوران هنری و چهره های سینمایی عضو "هیات اسلامی هنرمندان "که نزدیک ترین سینماگران به رییس جمهور کنونی ایران محمود احمدی نژاد هستند.

دومین اعتراض بزرگ در سینمای ایران برای دفاع از نمایش فیلم سنتوری شکل گرفته است که این نخستین اعتراض از این نوع است که سه نهاد صنفی سینمایی آشکارا به دفاع از یک فیلم برخاسته اند.
نکته دیگری که هم در بیانیه اتحادیه تهیه کنندگان و هم در بیانیه کانون کارگردانان به آن اشاره شده است ، توقیف سنتوری پس از طی مراحل قانونی و صدور مجوز توسط هیات نظارت بر فیلم های سینمایی است که در وزارت ارشاد شکل می گیرد.

 

داریوش مهرجویی نیز به این موضوع اشاره می کند و می گوید: "ما همه تغییراتی را که خواسته بودند انجام دادیم."مهرجویی گفته که تغییرات مورد نظر وزارت ارشاد را اعمال کرده است.

بیاینه اتحادیه تهیه کنندگان هم به این موضوع اشاره می کند و می گوید: "باعث تاسف است که فیلمی پس از نمایش در جشنواره بین‌المللی فیلم فجر و دریافت پروانه نمایش و عقد قرارداد نمایش در سوم مردادماه با سینما قدس، به دلا‌یلی که اعلا‌م هم نمی ‌شود، از چرخه اکران خارج می‌شود. این اقدام باعث می ‌گردد تا امنیت حرفه‌ای تولید و سرمایه‌گذاری آن دچار خدشه اساسی گشته و از میان برود."
اراده ای فرا قانونی...
******
به امید روزهایی بهتر از امروز برای میهن و هم میهنانم، هر شب سر بر بالین میگذارم.
اگر خواستی در اینجا میتونی ببینیش.
 
در پناه یزدان تندست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.

پيام‌هاى ديگران (15 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 21:08  | آرشيو تکی اين نوشته

Monday, February 11, 2008

خواستن توانستن است...

  درود بر تو :

http://www.handykoelsch.de/phpBB/avatars/Sonnenschein.gifآفتاب بد جوری می تابید، حس ایرانی بودن را حسابی اکتیو میکرد، من و طرلان هم دیدیم که هوا بس جوانمردانه خوش شده و تصمیم گرفتیم به مرکز شهر برویم تا آفتاب، بستنی و ناهاری بزنیم در رگهای همیشه تشنه آفتابمون. پس تاکسی سفارش دادم .

به طرلان گفتم هوای من را داشته باش تا من به تنهایی از پله ها پائین بروم. برای تمرین کفش ورزشی پوشیدم و ۵ تا پله را پائین رفتم، دیدیم خیلی راحت انجام شد!! خیلی راحت تر از اون چه که فکرش را میکردیم.

دخترم نیز با دوستانش قرار گذاشت تا یکدیگر را در این ۱شنبه آفتابی ببینند.

Die Grafik "http://www.free-blog.in/uploads/c/ChatNoir/4495.jpg" kann nicht angezeigt werden, weil sie Fehler enthält.

خلاصه تاکسی آمد و ما به سمت مرکز شهر رفتیم. چقدر زیبا بود به تنهایی پیمودن پله ها، خیلی از خودم و تصمیمم خوشم آمد. وقتی رسیدیم طرلان گفت مامان خیلی از این همتت خوشحال شدم. بله راست میگه، دیگر در منزل زندانیِ پاهایم نیستم.

دیدی شد!؟ یک سال و نیم صبر و تحمل اولین نشانه های تندرستی را نشونم داد و بیش از پیش در کاری که میکنم «هومئو پاتی» استوار و پایدار تر شدم. توی شهر که بودیم خواهر خوبم و دختر گل و شوهر خوبش نیز به رستورانی که ما بودیم  آمدند. ((البته اولین حرفی که از دهانشون بیرون آمد شاد باش برای کاری که من در انجام دادنش پیروز شدم))

http://www.irena-und-regenbogenkids.de/images/sunflower.gifبه هر حال پایان شب سیاه سپید است.http://www.irena-und-regenbogenkids.de/images/sunflower.gif

 خدایی خیلی در این مدت سختی کشیدم، ولی خوشحالم که ثمرش را دیدم. حالا باید بگویم که در کار های دیگرم نیز خیلی بهتر شدم، مثلن جا به جا شدن بر روی تخت یا از جای خود بلند شدنم خیلی راحت تر شده. یا توالت رفتنم را بیشتر مواقع خودم به تنهایی از جایم بلند میشوم. اون حس سوزن سوزن شدن در ماهیچه های بدنم را خیلی وقته دیگر ندارم. چشم چپم نیز خیلی بهتر شده و دکترم پشت سر هم میگفت« Gott sei dank» خدای را سپاس که اینقدر خوب تر شده.

اما هنوز خیلی به تمرین های پیاپی نیاز دارم، و هنوز میگویم:* خواستن توانستن* است.

خیلی لوس بازی های مختلفی را دیدم ولی به رو نیاوردم و ازشون گذشتم تا روز بهبودیم را زود تر ببینم. که حال میبینم آنروز نزدیک و نزدیک تر میشود. 

امیدوارم همه بیماران "ام اس" ی به همین زودی ها تندرستی کاملشون را بدست بیاورند. 

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (38 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 13:46  | آرشيو تکی اين نوشته

Saturday, February 9, 2008

چه خوش آن روزی که یا ر باز ......

درود بر تو :

نمیدونم تا چه حد به موسیقی اصیل علاقمند هستی!؟ ولی صدای این پدر و پسر محشره.

بله منظورم استاد شجریان و پسر گلشون همایون شجریان است.

در تاریخ ۸ فوریه در مونستر میهمان ایشان بودیم.

Resize%20of%202z0.jpg

من و کوروش جان پسر خاله ام برای رسیدن به سالن با ویلچر باید از راهی به غیر از آنجایی که همه با پاهاشون میرفتند، میرفتیم. که در مسیر خیلی ناخوداگاه با خودش رو به رو شدیم، «همایون شجریان» که چقدر آقا و افتاده است.

پس از حال و احوال ... وقتی ازش پرسیدم میتونیم با شما عکسی بگیریم، بلافاصله قبول کرد و دوربین را به یک آقای آلمانی دادم و از ما عکس گرفت. بله من و پسر خاله ام و همایون در یک عکس.

«جای آقای همسرم نیز خالی بود»

Resize%20of%20Homayoun-Concert-London0.jpg

دلم میخاهد باز از این آقایی و دعای خیر کردنش برایت بگویم، وقتی میخواستیم عکس را بگیریم من گفتم آخه دلم میخاست ایستاده باهاتون عکس داشته باشم! گفت ایشالا می ایستید. این از اول دیدارمون.

وارد سالن کنسرت شدیم . البته اول برنامه گذار پس از آلمانی صحبت کردنشون وگفتند.کمی هم فارسی با همه ایرانی های حاضر سخن گفتند که پس از ایشون شهردار شهرمون از هنر ایرانی و آوای سخن گفتنشون که شعرگونه است، بسیار نیک گفتند. نوازتده هایش «گروه دستان» نیز محشر بودند.

آدم را به سیر و سلوکی آسمانی دعوت می کند این نوای سازهای شنیدنیشون و با هر آنچه نادیدنیست آشنا، خلاصه جای همه تون خالی بود. بخصوص سیاوش نازنینم که تمام وقت جلوی چشم من هویدا بود.

با خواندن تصنیفی که با شعری از (سیاوش کسایی) به نام وطن بود و با شنیدنش آسمان چشمانم ابری شد و بارانی تا حتا به هق هق افتادم. پس از آن با در خواست حاضرین، مرغ سحر را نیز خواند. خیلی عالی بود و دیگر کنسرت تمام شد.

 تا درودی دگر بدرود...


پيام‌هاى ديگران (28 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 13:54  | آرشيو تکی اين نوشته

Thursday, February 7, 2008

شب همیشه پیدا می شود و دلها را به لرزه می اندازد...

 درود بر تو :

 شنیدن این موزیک به من خیلی  آرامش میدهد.

عاشقم!؟ خوب بله، مگه نمیدونستی؟

عاشقم اساسی و دلم برای عشقم نیز بسیار تنگ شده.

زندگی بی عشق،  جان فرسودن است

 حرفی با همه خواننده هایم دارم:

 نازنینان 

پس از گذشت زمانی نه چندان دور متوجه شدم که هر موردی در زندگی به موقع خود اتفاق می افتد. حواث و تجربه ها ایجاد فرصت است، حوادث و تجربه ها برای ما تنها فرصت هستند، نه کمتر نه بیشتر.

نه همان وقتی که ما می خواهیم، ولی این اتفاق همان قسمتیست که همیشه میگوییم از جانب خدا برای ما رغم خورده!!!

خوب شاید درست باشد ولی همه ما این را میدانیم که خدا به همه مون یکسان عقل و شعور، در انتخاب داده است و باید همیشه سپاسگذار باشیم.

اینروزها از خیلی از هم میهنانم میشنوم که خیلی گرفتارم، خیلی درگیرم، کارم بسیار است، فرصت ندارم، سرم خیلی شلوغ شده...

خلاصه همه ایشان بهانه ای برای در رفتن از زیر مسئولیت های اجتماعی شان پیدا میکنند و حرفی میگویند... و یا اصلن پرسیدن حال افراد بیماری که  اطرافشون زندگی میکنند. بد بختانه افراد بیماری که ازشون همچین دور هم زندگی نمیکنند. «ولی اونها راهیچوقت ندیدند»

به یاد شعر فروغ افتادم:

حـوصله آب ديـگه داشـت سـر می رفت خودشو می ريخت تو پاشوره در می رفت.

اینها را برای گوشزد کردن به توی دوست می نویسم که از زندگیت در برابر خدایت سپاسگذار باشی نازنینم. به اطرافیانت بیشتر محبت کنی و اگر دوست بیماری داری بیشتر هوایش را داشته باشی.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی...بدرود.


پيام‌هاى ديگران (25 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 17:12  | آرشيو تکی اين نوشته

Sunday, February 3, 2008

رضایت از زندگی با مراقبه...

  درود بر تو :

با متن جالبی در ویکی پدیا رو به رو شدم. بله مراقبه یا "مدیــتـِــیشِـــن" که ۴-۵ سال پیش کار هر روزه من بود. با لباسی راحت در خلوت خودم با سکوتی مخصوص می نشستم و به آهنگی ملایم بدون شعر گوش میدادم. به گفته های خانمی که صدایشان بر روی سی دی بود گوش فرا میدادم و در خیالم، خودم را  تنهایی و بدرو از هرگونه بیماری، بالای کوه های ایران، سهند یا سبلان،دماوند یا کنار دریای شمال که برایم خیلی آرامش به همراه داشت می بردم و کلی انرژی ذخیره میکردم. میدونم متن پائین طولانی میباشد، ولی اگر بخوانیش  به آزادی تفکراتت خیلی کمک میکند. «حال خود دانی»

********

تندیس بزرگی از شیوا در حال مراقبه، در بنگلور.

تندیس بزرگی از شیوا در حال مراقبه، در بنگلور.

 مُراقِبـِه، درون‌پویی، خودپژوهی، یا مدیتِیشِن مراقبه " تربیت"و "کنترل" ذهن توسط تکنیک های درون نگرانه برای رسیدن به" شادی" آگاهی" و" آرامشی" عمیق و طولانی و غیر وابسته به غیر است. مراقبه به یک معنا تسلط بر ذهنی است که کماکان بر شما مسلط است. مراقبه درک حقیقت نجات خویش به دست خویش و درک تغییر جهان خویش به واسطه ی تغییر ذهن است .مراقبه دانش شناخت و دگرگون کردن خویش و دنیای خویش است.تمام آین های درون انگارانه و چندین دین بزرگ به خصوص ادیان شرقی نظیر هندوئیسم و بوداگرایی آیینهای مراقبه را نیز در بر می‌گیرند. اکثر روشهای محبوب مراقبه ریشهٔ شرقی دارند. از روشهای معروف مراقبه شرقی می‌توان به مراقبه متعال (تی ام)، مراقبه ذن و مراقبه ویپاسانا نام برد.استادان بودایی به تبعیت از بودا بسیار در رشد و گسترش عمل مراقبه کوشیده اند.

انسان همواره در زمان گذشته یا آینده سیر می‌کند و همیشه در هراس از آینده و غم و افسوس گذشته‌است و از لحظه زنده و پویای اکنون غافل است. انسان نیروی درونی خود را به این طریق از دست می‌دهد. مراقبه تمرینی است که به انسان می‌آموزد چگونه در زمان حال زندگی کند و نیروی ذهنی خود را در راه هدفی که می‌خواهد به کار گیرد.

از بودا پرسيدند : تو و شاگردانت چه مي كنيد؟ او پاسخ داد : “ مي نشينيم، راه مي رويم و غذا مي خوريم ” . پرسشگر گفت : اما همه كس اين كارها را مي كند. بودا پاسخ گفت : “ اما وقتي كه ما مي نشينيم ، مي دانيم كه نشسته ايم و وقتي راه مي رويم مي دانيم كه راه مي رويم"

این به معنای متعلق و اسیر زمان گذشته و آينده نبودن است. ما با مراقبه و تمركز در زمان حال زندگي مي كنيم .باید دانست رنج و اندوه۱ با گذشته و آینده و ۲ با در نظر گرفتن ارزیابی امور و ارزش ها در ذهن معنا پیدا می کنند.با مقایسه وضعیت ها در آینده و گذشته است که دچار حالت غم و غصه می شویم.آیا کسی که یاد گرفته این ذهن از هم گسیخته راـــ که گویی کار آن مقایسه دائم وضعیت ها و شرایط و مفاهیم و امور با هم است ـــ در کنترل درآورد آیا به تجربه اندوه دچار خواهد شد؟ افسردگی و اضطراب ضربه ی کاری ذهن تربیت نشده از شدت مقایسه و ارزیابی همه چیز با هم به وجود انسان است.راز آموزه بودا وقتی می گوید آموزه من غذا خوردن وقت غذا خوردن است همینجاست .بودا می گوید وقتی یک انسان معمولی غذا می خورد مشغول هر کاری است جز خوردن غذا بدین معنی که ذهن این شخص حین خوردن غذا بیشتر در حال مقایسه و ارزیابی افکار و وضعیت ها و احوال خویش است تا لذت بردن از غذا و سرایت این وضعیت به تمام لایه ها و زوایای زندگی او مانع از این می شود که او از زندگی که چیزی جز همین آنات و لحظات نیست لذت برد .بودا به درستی به معنای خوشبختی اشاره می کند آیا خوشبختی غیر از این است که با وجود تمامی سختی ها و مصائب بتوانیم از آنچه که در حال انجامش هستیم لذت ببریم؟

مراقبه به یک معنای اساسی فنون تربیت ذهنی است که چونان پسربچه ای بی تربیت و چموش، امان از پدر و مادری که او را از جان بیشتر دوست دارند گرفته است.

نتیجه مراقبه رضایتی معجزه آساست. اما چرا معجزه آسا؟ برای اولین بار است شخص نه از به دست آوردن چیز ها نه از رسیدن به موقعیت های اجتماعی و مالی و نه از رسیدن به هوس ها و آرزوها بلکه از آرامشی عمیق و طولانی که از نتایج زیستن در زمان حال است و او در خویشتن و نه در هیچ جا و هیچ کس دیگر یافته احساس رضایت می کند حال اوشاد است اما نه آن شادی که علت آن در خارج است و ۱ مقطعی و ۲ سطحی است بلکه این شادی یک شادکامی اساسی ست زیرا چون از جنس وجود شماست بسان شفایی برای جان ماست.نه بسان شادی های روزمره ما که همگی محدود ، مصنوعی و سطحی هستند و مانند یک قرص مسکن عمل می کنند نه شفای کامل .مراقبه شفای کامل روح قبل از مرگ است.

tree.jpg

مراقبه توانایی پاسخ به بسیاری از مشکلات را دارد.از دستیابی به یک آرامش اعصاب فوری پس از جر و بحث با دیگران تا توانایی انجام جادویی ترین و باور نکردنی ترین کارها که از لاماهای تبتی نقل می شود. این طیف وسیع امکانات نشانگر توانایی های درونی ماست که منجر به آن چیزی می شود که آن را خوشبختی و شادکامی و اقتدار می نامیم که انسان‌ها معمولاً آن را بیرون از خود می جویند و طبیعتا به دلایل اساسی در مواجهه با آن با شکست مواجه می شوند.زیرا که خوشبختی امری اساسا ذهنی است و چون خوشبختی در اشتراکی ترین معنای خود چیزی جز "حس رضایت خاطر" به زندگی نیست و از آنجا که حس رضایت خاطر به زندگی اصولا به تربیت ذهنی و درجه خود ساختگی ما بستگی دارد برای همین کسی که خوشبختی را در بیرون از خود می جوید هیچوقت در خود احساس رضایت خاطری که "عمیق"و "طولانی"است را نخواهد کرد.

مراقبه شخص را در دراز مدت دچار بصیرتی باطنی می کند این بصیرت یا آگاهی مانند خواندن فلسفه ارسطو یا خواندن جنگ و صلح تولستوی و آثار شکسپیر نیست این آگاهی یک بصیرت درونی و یک درک باطنی یست که معمولاً فرزانگان را صاحب آن می دانیم این آگاهی موصوف به مکتبی و ساخت کسی نیست ، مکاشفه ای تدریجی و آرام حاصل از درون پویی ست .

چرا مراقبه می کنیم؟

دلایل بسیاری برای لیست کردن وجود دارند که هر کسی می تواند مهم‌ترینشان را برای خود داشته باشد اما کلی ترین و اساسی ترین آنها از این قرارند:

1-شفای روح و جسم یعنی ایجاد هماهنگی در ذهن و سیستم های بدن برای زدودن عارضه های روحی و جسمی

2-ایجاد تمرکز برای زدودن اندوه و اضطراب توسط زیستن در زمان حال

3-ایجاد حس بی نیازی

4- ایجاد شادی عمیق و بلاشرط و غیر وابسته به افراد و اشیاء

5-ایجاد جذابیت وجودی

6-ایجاد اقتدار وجودی

7-ایجاد آگاهی تزلزل ناپذیر و عمیق به شکل روشن بینی و بصیرت باطنی.

8-ایجاد حس عمیق رضایت خاطر و خوشبختی

9- تخریب تمناها و هوس های مخرب و کنترل اساسی شهوت

10-ایجاد حس یگانگی با طبیعت

11-تقویت بنیادین اراده و عقل

و ده ها دلیل دیگر که نشانگر اهمیت حیاتی و فوق العاده مراقبه است .

______

همیشه همه به من میگویند خوش به حالت که روحیه ات اینقدر خوبه!؟

پس تو هم کمی وقت در روز برای خودت بگذار و به مراقبه بپرداز.

تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (19 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 21:32  | آرشيو تکی اين نوشته

Saturday, February 2, 2008

با این همه مشکل هنوز هم امیدوارم به روز بهبودی و راهم را ادامه میدهم...

درود بر تو :

از وقتی از ایران بازگشتم «اواسط اردیبهشت 86»  در خانه بسیار نشستم و از ترس نداشتن توان برای بالا رفتن از پله، خونه هیچکس نمیرفتم و میتونم بگم یه جورایی صدای اطرافیانم را در آورده بودم که شهلا اینکه نشد کار و تو همش توی خونه بمونی و...

 تا یک روز که زنگ زدم از کارمند شرکت بیمه ام پرسیدم که با توجه به بیماریم و مشکلاتش، من چه باید بکنم برای بیرون رفتن از خانه!؟ به من وقت دادند که یکی از هم کارانشون به خونه و دیدن من و موقعیتم و صحبت در مورد مسئله عنوان شده ام بکنند.
تا اینکه خانم مهربانی که از بیمه آمدند و با هم خیلی حرف زدیم، ایشون پیشنهاد دادند که با این صندلی چرخدار برقی میتوانم بیرون از خانه گردش بروم. تا چند روز پیش برایم چنین صندلی چرخداربرقی آوردند.
 
 البته هنوز سوارش نشدم و توی انباری گذاشته شده تا بتوانم پائین بروم و سوارش بشوم و باهاش به دَ دَر بروم."خوب با توجه به بادی نبودن هوا که رکن اساسی را دارد"

Winter Forest

 «امسال هنوز حسرت دیدن برف بر دل من مانده است»

 

scalamobil11.jpg

 برای کمک در بالا و پائین رفتن از پله ها، این وسیله که نامش را «Scalamobil» میگویند، نیز همین هفته پیش برایم آوردند.این یک صندلی پائین و بالا برنده است که میتوانم با کمک نیروی انرژی الکترونیکی باطری و یک هدایت کننده، مسیر پله ها را بگذرانم.

بنده خدا آقای همسر بیشتر وقتها که کسی برای نگهداشتن جلوی چرخ و کمک در بالابردن نبود، باید منه ۸۵ کیلویی    را به تنهایی بالا یا پائین میبرد.

  دیدی! من نیز از وسایل نقلیه نویی که دارم میگویم

((‌برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است ‌و گرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند در جهت موافق جريان آب حرکت کند !))‌ » شريعتی«

 اینرا میدونم که برای سر کردن و گذراندن این تراپی*هومئوپاتی*باید مثبت بنگرم تا روز آخر این درمان برسد.

 برای تندرستیت همیشه خدای را سپاسگذار باش و ببین همین پله هایی که روزی 85 بار ازشون بالا و پائین میری که خدای نخواسته در صورت نداشتن سلامتی چگونه درد سر آفرین میشوند!!!؟

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (27 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 11:25  | آرشيو تکی اين نوشته