درود بر تو :
داستان چند روز پیشم را برایت میگویم:
شنبه هفته پیشین "3 روز قبل" به تاکسی زنگ زدم و وقتی راننده اش آمد، با درخواست من برای پوشیدن کفشهایم رو به رو شد و البته چون کسی منزل نبود تا بهم کمک کنه، ایشون کمک کرد تا کفش هایم را پوشیدم.
ازش خواستم تا ویلچرم را پایین بیاورد و قبول کرد. از آنجاییکه بنده خیلی سرتق تشریف دارم، خودم به تنهایی راه افتادم از پله ها پائین بروم . خوب با سختی و تحمل سنگینی پاهام و سرگیجه با یک دستم نرده ها را و دست چپم با تکیه و فشار به دیوار چسبیدم.
ولی روی پله سوم یا چهارم بود که احساس خستگی کردم، میدونی در زمانی که خسته میشم به هیچ وجه طاقت نمیارم و خودم را به اولین جایی که میشود نشست می اندازم. خوب در اون زمان چون من با پله فاصله مناسبی نداشتم وقتی با خیال راحت خودم را ول کردم و اومدم پائین، چشمت روز بد نبینه، قسمت پائین ترین مهره کمرم"دنبالیچه" گارامپ خورد به لبه پله و صدایی وحشتناک ازش در اومد
.
بد بخت پسره مشغول پائین بردن وسائل و ویلچرم بود که با این صدا زهره تــَــرَک شده به من نگاه کرد. بدبخت از ترس یا جا خوردنش هیچی نگفت تا من ازش پرسیدم شنیدی؟ گفت بله صدایش بدجوری بود.
حالا توی کمر من دردی پیچیده که از شدت به زیر شکمم میزد. خلاصه ولی من به کار خودم ادامه دادم و پائین اومدم و رفتم تا به مقصد رسیدم.
این چند روز دردش را تحمل کردم تا دیروز خانمی که برای فیزیو تراپویتم اومده بود خیلی من را ترسوند و تشویقم کرد که به عکس برداری از اون قسمت کمرم بروم.
تا امروز صبح که برای رفتن آماده شدم ولی اول گفتم باید به دکترم آقای "آل یاسین"تلفن بزنم، که تماس بر قرار شد و از ایشون پرسیدم! چون ایشون باید در جریان تمام اتفاقات جسمی بدن من باشند. خلاصه ایشون که در جریان افتادن من بودند و دارویی که برایم تجویز کرده بودند را خورده بودم و اثر خوبی داشت را میدانستند. گفتند که این کار"عکسبرداری" الزامی ندارد و بهتره اشعه ایکس به بدنتون نخوره، بنده نیز قبول کردم و نرفتم.
خلاصه درسته زندگی ما بیماران ام اس ی کمی خسته کننده به نظر میاد، ولی ما هم هیاجانات مختص خودمون را داریم.
وقتی این تلاش را میبینم خجالت میکشم. 

چیزی نشده که، پاشو خودتو جمع کن و نُنور بازی در نیار شهلا خانم.
در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.