چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
چند روز پیش این لینک را دریافت کردم که با دیدن عکسها و شنیدن موزیکش مملو از احساس های پاک میهن پرستی شدم.
حتمن میدونی که چقدر دل تنگتم "مام میهن" ولی حالا امکان دیدار را نداریم.

آلبومی زیبایی از آقای " افتخاری" به نام «صیاد» است.
که من هنوز نشنیده بودمشخلاصه با پیشنهاد دوست گلم «پونـــی» که گفت قسمتی از شعر این موسیقی را در گوگل وارد کنی حتمن می یابیش 
این موزیک را در اینترنت جستجو کردم و یافتمش، اگر میخواهی تو هم میتونی به آن گوش بدهی.
دیروز به دکترم زنگ زدم، برای دانستن پاسخشون و نتیجه گیری در مورد داروهایی که هفته پیش گرفتم و خوردم...
و دارویی که پیش از این، یئنی زمانی که برای آخرین بار بیمارستان بودم و خریده بودم را تجویز کردند که حالا زمان خوردنش است
دیروز که دارو را خوردم اثر بدی ندیدم
بلکه خوب هم بود
"حالا اگر مانند پله بالا پائین رفتنم ناز نکنه و دیگه نتونم انجامش بدهم"
امیدوارم که این داروهایم هر روز بهتر از دیروز به بیماران ام اسی پاسخ های نیکی بدهد .

با آقای دکترم "آل یاسین" همیشه در باره موارد گوناگون زندگی سخن میگوییم.
ایشون: اینجور که می بینم از طرفداران پر و پا قرص <شاملو> هستید!!؟
من: بله خوب از سنین نوجوانی با اشعار ایشون آشنا شدم و بسیار اشعارش را دوست می دارم.
در مورد خدا و اینها صحبت شد و من نیز طبق معمول و خیلی راحت گفتم من خدایی در دل خودم دارم
پرسیدند از فروغ خوشت میاد؟
نه اصلن آقای دکتر، اشعار اون خدابیامرز همش سراسر از افسردگی هایی بی نظیر سرچشمه می گرفته!!!
بله این به آدمی با خصوصیات مثبتی که شما دارید قشنگ هم خوان است.
در مورد خدا شعری به نام (عصیان بندگی) دارد که بخونی بد نیست...

به ابیاتی از این شاعر اشاره میکنم:
عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم
چیستم من از کجا آغاز می یابم
گر سرا پا نور گرم زندگی هستم
از کدامین آسمان راز می تابم
از چه می اندیشم اینسان روز و شب خاموش
دانه اندیشه را در من که افشانده است
چنگ در دست من و چنگی مغرور
یا به دامانم کسی این چنگ بنشانده است
گر نبودم یا به دنیای دگر بودم
باز ایا قدرت اندیشه می بود ؟
باز ایا می توانسم که ره یابم
در معماهای این دنیای رازآلود
ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز
سر نهادم در رهی تاریک و پیچاپیچ
سایه افکندی بر آن پایان و دانستم
پای تا سر هیچ هستم ‚ هیچ هستم ‚ هیچ
سایه افکندی بر آن پایان و در دستت
ریسمانی بود و آن سویش به گردنها
می کشیدی خلق را در کوره راه عمر...




آسمان خيس شد از اشک زمين
ابرها نمناک است
و دلم مهتابي
وحیدوو
تا درودی دگر بدرود