درود بر تو :
دیروز صبح دوستم «سایه» به من زنگ زد و گفت بیام دنبالت بیارمت خونه مون و تنها ننشینی تو خونه آخر هفته ای!!؟
همون موقع هم داشتم با آقای همسر تلفنی حرف میزدم، از ایشون پرسیدم که تو چی میگی؟ برم یا....
ایشون گفت ببین حالت چه جوره و اگر تونستی برو خوب."از حاج آقامون اجازه گرفتم"
که من هم به دوستم که پشت اون یکی خط بود گفتم باشه میام و نیم ساعت بعدش اومد دنبالم
گفتمش من از روی ویلچر بلند میشم و تو بی زحمت پله پله باید ببریش پائین، در همین گیر ودار بودیم که آقای همسایه از در خونه مثل تیر زد بیرون و رفت پائین از پله ها
من صداش کردم "آقای فلانی" یه زحمت برای من میکشید؟

بله خواهش میکنم ، بفرمائید و تا حرفش تموم بشه اومده بود بالا. منم گفتم زحمت بکشید این ویلچر من را ببرید پائین از پله ها 
چشمی گفت و صندلی را برداشت و باز غیبش زد و گذاشتش پائین پله ها.(خلاصه به دادمون رسید، اساسی)
تا من بیام با بدبختی خودم را به پله ها برسونم دست دوستم را نیز چسبیدم تا به اونجا برسم"تمام این راه شاید یک متر و نیم باشه"
خلاصه چسبیدم به نرده ها و شروع کردم رفتن به پائئین، آقای همسایه بالایی مون اومد رد شد از بغل دستم و رفت پائین پله ها ئ دید که من دارم جون میکنم با پائین رفتن از پله ها، در را باز کرد و رو به من ازم پرسید : کاری از دستم بر میاد تا کمکتون کنم؟
گفتم بله بی زحمت ویلچرم را بیارید بالا و من هم این دو پلله ای که پایند رفتم بر میگردم"البته لب پله نشسته بودم" و ایشون گفت که باشه من برم آشغال ها را بزارم تو سطلش و میام.گفتم باشه بفرمائید.
ولی یک نیروی اعجاب انگیز، همراه با غیرت آذری در رگهایم جریان پیدا کرد، به خودم گفتم پاشم، تا آقاهه بیاد من پائینم
که موفق هم شدم 

البته دوستم هوامو داشت ها، ولی توی یک چشم به هم زدن 13 تا پله باقیمانده را رفتم.
آقاهه اومد و با دیدن من که پائین روی ویلچرم بودم از تعجب داشت شاخ در می آورد 
گفتم بله، خواستن توانستن است. ولی سپاس از محبتتون 
خلاصه رفتیم منزل دوستم و آقای همسر نیز به من پیوست، تا آخر شب اونجا بودیم.

دیدی !!!!


امروز هم به خانم هربالایفی گفتم که اینجوری شده
و ایشون خیلی خوشحال شد و گفت تو این نوشیدنی ها رو بنوشی تازه بهتر از این هم میشی

خلاصه خواستن توانست است همینه دیگه
تا درودی دگر بدورد.