الهۀ مهر
« نوشته قبلی
  
صفحه اصلی
  
نوشته بعدی »

Wednesday, April 23, 2008

این گلها تقدیمتون برای عذر خواهی...

 درود بر تو :

از تمام خانمها و آقایون شرمنده ام که با تعریف های من ناراحت شدند.

حالم بسیار جا آمده و خوبم، بنده را عفو نمایید.

دیگه تکرار نمیشه

عوضش برایتان یه عالمه عکس های خوشگل گذاشتم.

 

خیلی شرمنده شدم وقتی دیدم از جای جای دنیا تلفنی و ایمیلی....  همه را با این تعریفم نگران کردم. بدیش این بود که همه بهم گفتند

مراقب خودت باش خوب!!! انگار دست من بود و در کمال آگاهی خودم را به زمین کوبیده ام!!!

 

به پسرم نیز گفتم عزیزم معلومه که مراقب خودم هستم!! ولی اتفاق وقتی باید بیوفته می اوفته"چی گفتم"

 

ولی خیلی شرمنده از محبت هاتون شدم و تصمیم گرفتم اگر اتفاقی برایم افتاد، دیگر برایتان ننویسم

آخه من بدون شماها چیستم؟!

مثلن چی کار دارم بگم امروز خودم ولی به سختی از پله ها پائین رفتم!؟

ــــــــــ

 آها راستی یکی از دوستان نیک شمالی قدیمی ام ازدواج کرده، «آرش جان» شادباشهای مرا پذیرا باش گلم   به پای هم پیر شید نازنینم.

درسته امروز صدای گرمت را شنیدم ولی چون خیلی دوستت دارم می   خواستم بقیه دوستان نیز بدونند که تو رفتی قاطی مرغها 

تندرست ، شاد و پیروز زیوید... بدرود.

نظر شما چيست؟ (15 پيام‌)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت 18:25
پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:

 نويسنده: نازنین

Friday, April 25, 2008 ساعت 10:38

سلام شهلا عزیزیم
انگار غیبتت موجه بودی الان که خوبی بنظرم شهلا عزیز ما حتی اگر از این راه دور نتونیم همدری کنیم پس دیگه به چه دردی میخوریم خوشحالم که همیشه امیدواری درود بر تو بانو

 URL:  http://adatmikonimm.blogfa.com/


 نويسنده: شیدا

Friday, April 25, 2008 ساعت 05:21

ممنون از نظرت ودیگر هیچ...

 URL:  http://www.ghayemmooshak.blogfa.com


 نويسنده: سانی

Thursday, April 24, 2008 ساعت 21:32

شهلا جونم این جا برای نوشتن شادی ها و دردهاته. مطمئن باش اگه کسی میاد اینجا نوشته هاتو می خونه این رو هم قبول کرده که گاهی هم تو از ناراحتی هات بنویسی. نوشتن آدمو سبک می کنه روح آدمو جلا میده. ایشالا که دیگه موردی نباشه که تو زمین بخوری یا ناراحتی برات پیش بیاد اگه هم بود بنویس. دوستان اینجا تنها کاری که می تونن بکنن هم دردیه. و این که بگن بیشتر مراقب خودت باشی.
می بوسمت از راه دور و امیدوارم به زودی اون چشمان شهلا رو ببینم
ممنون از گلهای بی نهایت زیبا


 نويسنده: داستانک

Thursday, April 24, 2008 ساعت 19:38

من هم با نظر خاطره موافقم!

 URL:  http://haleheshgh.persianblog.ir/


 نويسنده: بیدار

Thursday, April 24, 2008 ساعت 14:28

من رضا هستم که در یک خانواده مسلمان در جنوب تهران بدنیا آمدم. در سن 11 سالگی پدرم را از دست دادم. با مشکلاتی که در این مدت برایم پیش آمد کاملا آرامش و امیدم را از دست دادم.
سعی کردم آرامش خود را از راههای مختلف بدست بیاورم. با گرفتن دوستهای زیادی چه مرد و چه زن و گذراندن وقتم با آنها سعی کردم به آرامش برسم. چندین بار از مواد مخدر و مشروبات الکلی و غیره استفاده کردم ولی باز هم نتوانستم خلع داخلیم را پر کنم، تا اینکه مجبور شدم ایران را ترک کنم.
حدود 10 سال پیش به آلمان آمدم در مدت 2 سالی که در آلمان بودم فکر کردم علت ناآرامی من رژیم ایران می باشد به همین خاطر شروع به فعالیتهای سیاسی کردم و تصمیم گرفتم برای آزادی خودم و مردم کشورم با رژیم فعلی بجنگم. فکر می کردم با جنگیدن و کشتن دیگران می توانم به آزادی و آرامش برسم. در این مدت که در آلمان بودم در پائین کمرم غده ای بوجود آمد که دیگر قادر به نشستن نبودم. مجبور شدم پائین کمرم را جراحی کنم.

بعد از چند ماه مداوا بهبودی خودم را بدست نیاوردم. با مشکلات اقامتی که داشتم مجبور شدم به هلند بیایم.
در هلند باز 5 بار دیگر جراحی شدم. ولی باز هم بهبودی خود را بدست نیاوردم. دکترها برای هفتمین بار می خواستند مرا جراحی کنند، ولی چون از لحاظ روحی و جسمی در شرایط خیلی بدی بودم نتوانستند؛ به همین خاطر مخصوصا برای بدست آوردن آرامشم داروهای قوی زیادی مصرف می کردم.
دکترها تصمیم گرفتند مرا حدود 2 هفته در بیمارستان روانی بستری کنند، ولی قبول نکردم. با داشتن تمام بیماری هایم نمازم را سر وقت بجا می آوردم. روزی 6 صفحه قران و معنی به فارسی آن را می خواندم. چندین بار این کتاب را دوره کردم و خیلی از خداوندی که او را نمی شناختم می خواستم که مرا کمک کند ولی هیچ احساس نزدیکی با او را نداشتم، به همین خاطر تصمیم به خودکشی گرفتم.
چندین بار سعی کردم از راههای مختلف خودم را بکُشم، ولی همیشه صدائی به من می گفت این کار را نکن، چون نخواهی مرد و از این وضعیتی که داری هم بدتر خواهی شد.

نمی دانستم که چه کار باید بکنم. امیدم را به کلی از دست داده بودم و مثل یک مرده متحرک منتظر یک واقعه بودم. در این زمان با یک خانواده مسیحی هلندی آشنا شدم. این عزیزان خیلی مرا کمک و محبت می کردند.
زمانی که این خانواده مسیحی برایم دعا می کردند آرامشم را بدست می آوردم. ولی زمانی که شروع به نماز و کتاب خواندن می کردم آرامشم می رفت و دوباره ترس و دلهره به سراغم می آمد.

از خداوند سوال می کردم: چرا زمانی که این مسیحیان برای من دعا می کنند آرامش می گیرم ولی وقتی که نماز و کتاب می خوانم آرامشم می رود.
روزها را به سختی می گذراندم، تا این که به یک کنفرانس مسیحی دعوت شدم. با گفتن دروغهای زیاد و بهانه های مختلف می خواستم به این کنفرانس نروم، ولی خداوند مرا به آنجا هدایت کرد. در این کنفرانس که موضوع آن شفا بود، با این که هیچ اعتقادی نداشتم، بعد از این که کشیش آنجا در نام عیسی مسیح برایم دعا کرد حدود 20 روز طول کشید که من کاملا شفا پیدا کردم؛ ولی نخواستم قبول کنم که عیسی مسیح مرا شفا داده است. به همین خاطر به هیچ کس چیزی نگفتم.

هنوز مشکل روحی داشتم و ترس و ناآرامی تمام وجودم را گرفته بود و نمی توانستم آزاد بشوم. تا این که بعد از چند ماه به یک کنفرانس مسیحی ایرانی دعوت شدم.
با این که برای دیدن و تماشا و گذراندن وقتم رفته بودم، زمانی که در رابطه با تولد عیسی و زندگی او و کارها و مرگ او بر روی صلیب بخاطر گناهان من و زنده شدن او پس از 3 روز از مردگان را شنیدم؛ روح خداوند وارد قلبم شد و شادی عظیمی در من بوجود آمد و تازه فهمیدم که عیسی کیست.
از شادی نمی دانستم چه باید بکنم. دیگر ترس و دلهره نداشتم.
آخر جلسه به جلو رفتم و جریان را به کشیش آنجا گفتم و آنها برایم دعا کردند و از همان روز قلبم را به عیسی مسیح دادم و او را به عنوان نجات دهنده و خداوندم قبول کردم.

الان حدود 4 سال است که به عیسی مسیح ایمان آوردم و خداوند کارهای عظیمی در زندگی من انجام داده است.
و من هم تصمیم گرفتم او را با تمامی جان و تمامی قدرتم خدمت کنم، چون حقیقتا او شایسته است.

من سعی کردم داستان زندگی خود را خیلی کوتاه و مختصر برای شما عزیزان بگویم. امیدوارم باعث برکت همگی شما باشد.
اگر اطلاعات بیشتری لازم داشتید می توانید با من به شماره تلفن 31617092258+
تماس بگیرید.
خداوند همگی شما عزیزان را برکت دهد. آمین

 URL:  http://www.parsehonline.blogfa.com


 نويسنده: بیدار

Thursday, April 24, 2008 ساعت 14:24

درود بر شما
زندگی یک مسابقه است . دریک مسابقه دومیدانی ، همه در میدان مسابقه می دوند اما فقط مسابقه را کسی میبرد که اول شود . و او برای بدست آوردن جایزه نهائی زحمات زیاد کشیده . و شما هم برای رسیدن به سلامتی کامل باید زحمات زیاد بکشید .

 URL:  http://www.parsehonline.blogfa.com


 نويسنده: خاطره

Thursday, April 24, 2008 ساعت 11:41

سلام شهلاي عزيز
چه گلهاي قشنگي
منم فكرميكنم اينجا بايد جايي باشه كه هرچي خواستين بنويسيد
چون نوشتن آدم رو آروم ميكنه
شاد باشيد
مواظب خودتون باشيد

 URL:  http://khaterehkh.blogsky.com/


 نويسنده: احسان - سیما

Thursday, April 24, 2008 ساعت 06:54

درود فراوان

اولاً که اصلاً عذر خواهی لازم نیست
دوم اینکه شما خودت گلی دیگه احتیاجی به این گلها نیست

شاد و سلامت و سرزنده باشی شهلا جان

 URL:  http://smt.blogsky.com/


 نويسنده: dela

Thursday, April 24, 2008 ساعت 00:08

اون چیزی رو بنویس که فکر می کنی باید بنویسی...

______

دلای نازنینم خوب همین کار رو میکنم
ولی از نوشتن موارد ی که دوستانم ناراحت میشوند دیگر خودداری میکنم

چشمک

 URL:  http://dela65.uni.cc


 نويسنده: پونی

Wednesday, April 23, 2008 ساعت 23:36

نخیر بگو چی به چیه

تا قربون صدقت بریم و زود خوب شی

مگه نمیدونی دعا اثر داره؟

دعای گوشه نشینان بلا بگرداند

 URL:  http://pppooonnnyyy.blogfa.com/


 نويسنده: سیر

Wednesday, April 23, 2008 ساعت 20:47

با زیبایی گلها باش نه حرف ما پاینده باشی


 نويسنده: نگین شیــــراز

Wednesday, April 23, 2008 ساعت 20:25

من که دعوات نکردم خانمی .. کردم ؟

من فقط گفتم مواظب شهلای نازنین ما باش چون خیلی دوستش داریم ما ...

هنوزم میگم ... دلم میخواد همیشه سالم و خندون باشی چون برام عزیزی ...
_____

نازنین نرگس شیراز م
این واژه را سیمین جان از خودش گفته
"دعوا" مگه در این دنیای مجازی کسی هم با دیگری دعوا داره!؟
من فدای تمام محبت هایت گل من
شرمنده ام کردی با محبتت
بــــــوس
مـــــاچ

 URL:  http://www.parisima.blogfa.com


 نويسنده: سیمین روزگرد

Wednesday, April 23, 2008 ساعت 19:55

من که نخونده بودم اما اگه می خوندم حتما به جرگه ی دیگر دعوا کنندگان می پیوستم
!!!
_____

سیمین جون دوستان محبت داشتند
ولی یکی به من بگه ببینم
مگه حادثه خبر میکنه؟
از کی تا حالا آدم دلش
میخاد بیوفته
آسیب هم
ببیته!؟

 URL:  http://ghamnamecimin.blogsky.com/


 نويسنده: سیر

Wednesday, April 23, 2008 ساعت 19:49

درود بر مهر بانو
شما راحت باش ما دوست و همدرد هستیم


 نويسنده: یک دوست از دیار آشنا

Wednesday, April 23, 2008 ساعت 19:49

همیشه شاد باشی


لطفاً پيام خود را در قسمت زير وارد نماييد:

نام:

E-mail:

حفظ داده ها:

URL:

متن:

 

 

پس از يک‌بار کليک روی «فرستادن پيام»، لطفاً چند لحظه صبر کنيد تا پيام شما فرستاده شود! توجه کنيد که يک‌بار کليک کافيست!