الهۀ مهر
« نوشته قبلی
  
صفحه اصلی
  
نوشته بعدی »

یکشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۵

یاد ایامی که در گلشن...

درود بر تو:

ساعت ۱۱؛۴۵ دقیقه پرواز برگشتم بود. ساعت ۸ وحیدوو اومد در اطاقم رو زد و گفت: خاله بیدار میشید؟ باید یواش یواش آماده بشیم. فاطی هم میخاد بیاد. چند ساعت پس از این ما در میدان قصر دشت بودیم و فاطی رو سوار کردیم و رفتیم فرودگاه.

Resize of Resize of Forood gahe shiraz.jpg

حالا بماند دل بنده کمی شور میزد ولی به روی مبارک نمی آوردم خلاصه یه کمی خیلی دیر شده بود... وارد قسمت بار شدیم و فاطی کمک کرد بار ها رو روی ریل گذاشتیم. همه چیز به خوبی و خوشی داشت تموم میشد، خانمه که پشت مونیتور نشسته بود گفت در کیفتون مورد مشکوک هست! من و فاطی به هم نگاه کردیم، فاطی گفت نمیدونم؟ من هم گفتم خوب منم نمیدونم چی باعث شک اینها شده.

خلاصه دل و روده کیفم رو ریختم بیرون، یک قلموی رژگونه داشتم که دسته اش فلزی بود و به خانمه نشون دادم ولی گفت نه خانم این نیست. حالا نگو خودش داره اونجا میبینه که چی در کیف است ولی به من نمیگفت... خلاصه دید که من چقدر چهره بی گناه و غیر مشکوکی دارم و دلم شور پروازم رو میزنه، گفت ببینید اینجا بیایید، «در کیفتون چاقو است» .

من به فاطی نگاه کردم و اون به من، تازه خانم یاد چاقویی که برای میوه پوست کندن در کیفش داشت، افتاد و گفت خانم این چاقو همیشه توی کیفم است ولی حالا چون میخواستم با خاله ام برم تا جلوی در هواپیما و اجازه گرفتم با ایشون برم شما خواستید من هم کیفم رو اینجا زیر دستگاه بزارم !!!!!!!!! خلاصه اینجاش به خیر گذشت.«حالا ساعت پروازم هم دلم رو نگران کرده بود»

حال در این میون من هم اونطرف با یک دختر ترشیده که پشت یک میز نشسته بود درگیر بودم. احمق به من میگه خانم با این مانتوی کوتاه، شما نمیتونید سوار هواپیما بشید.(آخه گوز چی کار داره به شقایق درد؟) حالا مانتوی بلندم کجا بود؟! منم داشتم از عصبانیت می ترکیدم. اون از بساط چاقوی میوه خوری انگار آرپیجی۷ دیده بودن اینم گیری که این دختره به مانتوی من داده بود. خوب من اینو از همینجا خریدم (البته از کیش، ولی منظورم این بود که از ایران خریدم) اگر با شئونات اسلامیتون جور نیست خوب چرا میفروشید؟! من الان کاری نمیتونم بکنم ...خانم شما یا برید یک مانتوی بلند بپوشید یا این فرم رو پر کنید، آدرس و شماره تلفن بنویسید و امضاء کنید. من، خانم من اینجا زندگی نمیکنم و آدرس و شماره تلفن هم ندارم، باشه هرجایی که زندگی میکنید آدرس همونجا رو بنویسید. تا دست به قلم شدم فاطی گفت ول کن شهلا جون نمیخاد بنویسی، ولی پروازم رو از دست میدادم اگه با اون زنیکه کل منکل میکردم و وقت برای لج بازی نبود و بلند گفتم، نه عزیزم مینویسم ببینم این منو از کجا میخاد پیدا کنه؟! انگار شهر هرته...

Resize of Resize of Resize of Shiraz 102.jpg

خلاصه از اونور هم یک سری از دوستانم برای خداحافظی اومده بودند و در سالن نشسته بودن و منتظر من، که همدیگر را برای آخرین بار ببینیم، مهم تر اینکه لیلا جون برایم بهار نارنج خریده بود تا به من بده که نه تونستم ببینمش، نه بهارنارنج ها رو بگیرم ازش... خلاصه فاطی تا جلوی در با من اومد که خلبان و میهماندار ها ی هواپیما و مسافرانش منتظر بنده بودند. از پله رفتم بالا خانمی ظاهرن بسیار مهربان با ملایمت ازم پرسید، چرا پس اینقدر دیر خانم عزیز؟ من، والا به این همکارانتون اون پائین بگید که گیر سه پیچه بیخودی به آدم میدن.....(دلت نخاد یک غذای مزخرفی هم دادن که نگو و نپرس) اونروز خیلی گرم شده بود.

Resize of Resize of Resize of Shiraz 131.jpg

چند شب پیش فیلم «عروسی به سبک ایرانی» رو دیدم. دلم خیلی شیراز رو خواست و براش تنگ شد. یاد دوستانم کردم و حسرت سریع گذشتن لحظات رو خوردم و کلی اشکم روان شد. چون دقیقن همه جاهایی رو که منم هم رفتم نشون میده، وااااااااااااااااااای از حافظیه اش، دلم خیلی خواست دوباره اونجا بودم.اگر فیلم رو ندیدی، حتمن ببینش...

((این عکسها را هم وحیدوو جوونم زحمت برداشتنش رو کشیده))

با آرزوی روزهایی بهتر از دیروز داشتن برای شما هم میهنان نیکم، من که دو روزه، آخ نه دو ماهه مهمون بودم و صدسال دعاگو هستم. در آخر نیز از دوستان شیرازیم بسیار سپاسگذارم.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


نظر شما چيست؟ (30 پيام‌)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت ۱۶:۰۵
پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:
نويسنده: لیلا
دوشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۱۶:۴۸

بوووووووووووووووس بازم بیا

URL: http://mehr61.blogspot.com

نويسنده: نازمهر
دوشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۱۳:۳۷

خاله شهلا جون فکر کنم توی فصل زیبایی رفتی شیراز.
بهرحال ما که سعادت نداشتیم ببینیمتون.
راستی اگه این مانتویی که توی عکس پوشیدی توی فرودگاه تنت بوده پس بیخود نیست چشم اون حاجخانوم دراومده بوده دی:

URL: وارد نشده است

نويسنده: شهــــلا
دوشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۱۳:۰۹

رو به سان:

سان نازنین، من شما را بجا نمیارم!!!!

اگر بلاگ می نویسی آدرست را مثلن به این صورت در

اینجا بنویس« 21mehr.com »

URL: http://21mehr.com

نويسنده: سان
دوشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۱۲:۵۱

ولی عکسی که من از شما گرفتم بهتر شده!

URL: http://

نويسنده: پوپک
دوشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۱۲:۳۱

من یه بار از مشهد میومدم تهران یه آچار تو کیفم بود! خانومه چنان نگاههای مشکوکی میکرد که نگو . آخرش هم گفت بااین یه ضربه تو سر خلبان بزنی که کارش تمومه! منم کلی به همسر غر زدم که تهران آچار قحطی بود که از اینجا خریدی؟؟

URL: http://poopaksahra.blogspot.com

نويسنده: mah
دوشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۱۰:۳۱

سلام علکم ... این اتفاق چاقو برای من هم افتاده پارسال شهریور یکدفعه برام موقعیتی پیش اومد که برم دانشگام کارای فارغ التحصیلیمو انجام بدم ساعت ۱۱ رد شده بود که رفتم صف بانک بعد دوان دوان رفتم آژانسای هواپیمایی بعد نهار خرده نخرده رفتم برای فرودگاه تهران از یه شهر نزدیک به تهران (تابلوئها کدوم شهرو میگم ) بعد رفتم تو فرودگاه خانم شما چاقو داری منم میگم نه !!! در کیفمو باز کردم دیدم بله مامانم برام میوه گذاشته همراشم یه چاقو ای بابا حالا در کیسه باز نمیشه با هزار زور کیسه رو پاره کردم چاقو رو میدم به زنه بعد دیدم دوباره صدام میزنه گفتم دیگه چیه گفت هیچیه باید برید حراست ... وا حراست برا چی ؟هیچی یه فرم پر کنید مقصد چاقو تونو بهتون بدن ..بابا .چاقو مال شما ... دیگه کفرم در اومده بود شانس آوردن بابام باز نشسته نیرو بود با آدم همچین فهمیده طرف بودن وگرنه یه چیزی بهشون گفته بودما ... حالا دویدنهام یه طرف ... ۴۵ دقیقه داخل هواپیما تو باند منتظر نشستیم همه به یک انسان پخته تبدیل شده بودیم ... با خودم گفتم کاش اینقدر عجله نمیکردم ... ولی خوب قانونه در همه دنیا هم خیلی سختگیرانه تر رعایت میشه اونم برای امنیته مسافرا که خودمونم شاملش هستیم ... شما به بزرگواریه خودتون ببخشید .. امیدوارم بازم به ایران بیاید ولی با خاطرا ت بهتر ترتر ..

URL: وارد نشده است

نويسنده: سیمین روزگرد
دوشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۱۰:۱۸

سلام...
شهلا جان می گم حالا کی می خوان بیان دنبالت به جرم پوشیدن مانتوی کوتاه دستگیرت کنن!!!!!؟
...جالب بود...مثل همیشه دست نوشته های شما زیباست وخودمونی...
قربانت:سیمین

URL: http://ghamnamecimin.persianblog.com

نويسنده: سیمین روزگرد
دوشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۱۰:۱۳

سلام...
شهلا جان می گم حالا کی می خوان بیان دنبالت به جرم پوشیدن مانتوی کوتاه دستگیرت کنن!!!!!؟
...جالب بود...مثل همیشه دست نوشته های شما زیباست وخودمونی...
قربانت:سیمین

URL: http://ghamnamecimin.persianblog.com

نويسنده: بینگالا
دوشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۰۹:۴۵

اگه یه وقت هواپیما سقوط کنه مردم با مانتوی کوتاه اون دنیا چیکار کنن!! ;-)

URL: http://bingala.blogspot.com/

نويسنده: نسیم
دوشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۰۹:۲۰

مهم نیست دنیا خیلی سخت شده

URL: http://kavirms.special.ir

نويسنده: مرضی
دوشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۰۸:۴۳

راست گفتند که چهره امرزو از آئینه فردا خوش است!

URL: http://worldblue.persianblog.com

نويسنده: محمد جواد شکری
دوشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۰۸:۴۰

من فکر می کنم این نبودن شما در ایران بوده که باعث شده حضورتون براتون خاطره انگیز باشه......وگرنه هر کجا که باشم هستم

URL: http://www.raha33.blogfa.com

نويسنده: محمد جواد شکری
دوشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۰۸:۳۷

سلام....همیشه برای ادمهایی که چیزی را ندارند بدست آوردن حتی چند روزه اون هم خاطره انگیزه

URL: http://www.raha33.blogfa.com

نويسنده: بلفی
دوشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۰۷:۰۶

نمیدونستم ایران هستید. گویا سعادت دیدنتون رو نداشتم. آرزو میکنم بهتون حسابی خوش بگذره و با خاطرات خوش بار سفر ببندید.

URL: http://www.bellefille.persianblog.com

نويسنده: vahidoo
دوشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۰۶:۰۷

خاله جون امیدوارم همیشه خوش و خرم باشی و ما هم افتخار بودن در کنار شما رو داشته باشیم ، به امید فرداهای بهتر

URL: http://www.vahidoo.com

نويسنده: رها
دوشنبه، ۹ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۰۱:۴۰

فرودگاه هم فاطی کماندو داره؟.... مگه دانشگاهه!!

URL: http://uc.blogfa.com

نويسنده: دزدکی
یکشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۲۳:۳۷

و این بود جلوه ای از زیبائی و مهمان نوازی مردم ایران

URL: http://dozdaki.blogfa.com

نويسنده: اهري
یکشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۲۲:۴۷

از ایران برای همیشه یادگاری خواهد بود که به زبان آید

URL: http://1ahari.blogfa.com

نويسنده: وارطان
یکشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۲۲:۲۴

شهلا جان خوب راست میگه مانتوت خیلی کوتاه دیگه (چشمک).در مورد حس وطن پرستی هم حق با رامتینه! (اینبار چشمک با کلی خنده).مانتو کوتاه می پوشی رفتی آلمان زندگی می کنی حتما باواریا هم می خوری اونم بی دغدغه می خوای وطن پرست هم باشی...قباحت داره.

URL: http://jomhour.blogfa.com/

نويسنده: سمیرا
یکشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۲۱:۴۹

سلام. خوب این بحث گیر دادن رو ما همیهش با خودمون داریم! تازه شما مانتو را از کیش خریده بودی و در شیراز بهت گیر دادن! ما از تهران میخریم و همین تو تهران هم بهمون گیر میدن!!! / امیدوارم از این به بعد هر وقت میایی خوشی باشه و خوشی... و بیشتر هم بیایی و وقتی هم امدی بیشتر ببینیمت

URL: http://samira5.persianblog.com

نويسنده: امید
یکشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۲۱:۰۵

متاسفم که هنوز این مسائل در فرودگاه های ایران وجود دارد.بعد میگن چرا توریست به ایران نمیاد؟ در مورد چاقو فکر کنم حق با اونا بود!

من فیلم ازدواج به سبک ایرانی رو دیدم ...خیلی باحال بود.

URL: http://www.omid66.blogfa.com

نويسنده: دنیا
یکشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۲۰:۳۳

امیدوارم دوباره که اومدی ایران و رفتی شیراز دیگه از این مشکلات به وجود نیاد..

URL: http://mehrvazh.blogspot.com

نويسنده: فاطی
یکشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۲۰:۲۸

الان کلی خندیدیم...با اون چاقو میوه پوست می گرفتم...به من چه...خداییش قیافه هاشونو یادته:ي

URL: http://fatik.blogspot.com/

نويسنده: زیتا
یکشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۱۹:۰۴

سلام.عزیزم میدانم که دلتنگی.من هم همینطور هستم.اگر بتونم همین حالا ٫شده برای یک هفته میرم ایران و برمیگردم٫ولی برمیگردم.میدونی؟ بر میگردم.

URL: http://www.ertebatbamihan.persianblog.com

نويسنده: mardakname
یکشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۱۸:۰۳

بیا پایین منبر بابا :دی

خوش با سعادت

URL: http://mardakname.blogfa.com/

نويسنده: شهــــلا
یکشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۱۷:۰۵

شما خیلی عصبی و ناراحت برخورد میکنی
رامتینِ نازنینم این رو بدون که هر کس بنابه دلایل خودش حالا یا اجبارن یا هر دلیل دیگری مجبور به هجرت کردن میشود.
جای این نیست که محکوم به رفتن و نموندن بشه
و با نگاهی مانند نگاه شما و برداشت به نظر خودت منطقی، کنار بیاید.
ای کاشک به قول شما بدون دغدغه در اینجا زندگی می کردم.
دوست و هم میهن نیکم این که من در اینجا زندگی میکنم دلیل بر خوشبخت و بی خیال و بی دغدغه زندگی کردنم نیست،
ای کاشک در ایران بودم و در همون زلزله بم از این دنیای آشغالی(حالا چه اینجا چه اونجا) با بمی ها میرفتم زیر انبوه خاکهای کویر...
نمیدونم چند سال داری ولی از بیانت مشخصه که سن زیادی نداشته باشی چون تجربه کمی داری.
پس بیا و چشمانت را بیش از این که باز است باز کن و دور رو برت را خوب ببین که خیلی حرفهایت دردم آورد. [ناراحت]

URL: http://21mehr.com

نويسنده: رامتین
یکشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۱۶:۴۳

شهلا خانم بیخودی حس وطن دوستانه به خودت نگیر شما
اگه خیلی دوسش داشتی رهاش نمیکردی بری اونور بدون هیچ دغدغه ای واسه خودت زندگی کنی
شما که غریبه نیستید اینجا چیزی واسه به به و چه چه کردن نداره . بیخودی سر خودمون گول نمالیم

URL: http://ramtin2004.blogfa.com

نويسنده: سیاوش تی
یکشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۱۶:۱۸

سلام بر بانو الهه
و سلام بر وحیدوو عزیز
زین به بعد یاد شیراز یاد گل و بلبل و شما دوست عزیز
همواره موفق باشید

URL: http://www.aaahoo.blogfa.com

نويسنده: بچه مخفی
یکشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۱۶:۱۶

تازشم اول شدم! هیه:)

URL: وارد نشده است

نويسنده: بچه مخفی
یکشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۱۶:۱۶

اینا که همش خاطرات دردناک بود!!:)) من اگه بودم دیگه پشت سرمم نیگا نمیکردم! واه شاید آدم دلش بخواد توی هواپیما سیب پوست بگیره یا خیار بخوره بدون چاقو که نمیشه!! ششششششش:))


(اما امیدوارم دوباره برگردی به وطنت:) هر جا رو که دلت خواست بدون نگرانی از وقت نداشتن و ترس از دیر شدن بیای ببینی و خوش بگذره بهت و شاد باشی)

URL: وارد نشده است