الهۀ مهر
« April 2005
  
صفحه اصلی
  
June 2005 »

سه شنبه، ۱۰ خرداد، ۱۳۸۴

ای ایران ای مرز پر گهر.....

درود بر تو ؛

(( پاینده مانی ای مام میهن ))

اطلاعيه

و بشنو از هادی خرسندی

نه من ديگر به اکبر ميدهم رأي

نه بر کانديد رهبر ميدهم رأي
نه بر سردار و نه غير نظامي
نه بر اصحاب منبر ميدهم رأي
وگر شرکت کنم در انتخابات
به شخص خود،به اين خر ميدهم رأِِِِِِي
و من ،

آنقدر صادقم که صداقت را ،

چون آبهای سرد گوارا ،

با شوق

در پیاله مسگون صبح

نوشیدم .

"حمید مصدق"

2.gif

هم میهن نازنین اگر کودکی در پایه دبستان، یا بزرگتر در خانواده ات است، بیا و از این کار انسان دوستانه که بوسیله دوست نیکمون (مهندس پیمان سعیدی) بر گزار می شود بهره ببر تا کودکت در برخورد با چنین مسائلی

.آگاهانه برخورد بکند

طرح ایمن سازی مدارس

آموزش عمومی آمادگی برای زلزله

در مقطع دبستان.... تابستان 1384

در پناه یزدان تندرست زیوید........تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (55 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت ۱۹:۰۹  | آرشيو تکی اين نوشته

یکشنبه، ۸ خرداد، ۱۳۸۴

صدای پای آب.......

درود بر تو :

میدونم که این شعر سهراب رو میشناسی (صدای پای آب) .

او بسیار زیبا می نوشت، درد دل و آنچه که در کوچه و بازار جریان داشت را روشن تر از دیگران می دید.

هم اینک گلچینی از شعر (صدای پای آب) برایت می نویسم.

<نقاشی از سهراب>

من الاغی دیدم، ینجه را می‌فهمید.
در چراگاه «نصیحت» گاوی دیدم سیر.
شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می‌گفت: «شما»
من كتابی دیدم، واژه‌هایش همه از جنس بلور.
كاغذی دیدم، از جنس بهار.
موزه‌ای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.

سر بالین فقیهی نومید، كوزه‌ای دیدم لبریز سئوال.
قاطری دیدم بارش «انشا»
اشتری دیدم بارش سبد خالی «پند و امثال»
عارفی دیدم بارش «تننا ها یا هو».
من قطاری دیدم ، روشنایی می‌برد.
من قطاری دیدم، فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت.
من قطاری دیدم، كه سیاست می‌برد (و چه خالی می‌رفت).

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

نامه ای که فکر می کنم، بیشتر شوخی باشه ازدوست نیکم

سيد سام الدين ضيائي بدستم رسید که گفتم تو هم بخونیش.

تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (46 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت ۰۲:۱۷  | آرشيو تکی اين نوشته

جمعه، ۶ خرداد، ۱۳۸۴

شهلا برنامهء پیک نیک می ریزد.....

درود بر تو :

امروز صبح بچه ها خونه نبودند و آقای همسر نیز سر کار بودند و من باید تنها در خونه می موندم تا ساعت ۴ پس از نیمروز تا آقای همسر بر گردند منزل.

ولی مگه میشد در این هوای خوب آفتابی که هر سال شاید چند روز (بر سر هم ۱ ماه) از داشتنش بهرمندیم، در خانه موند!!!!؟؟؟؟ پس من به دوستم(شکوه جوون) زنگ زدم و قرار پیک نیک گذاشتم. پس از آن با پدرم تماس گرفتم که ایشون نیز همراه ما بیایند آخه مامان هنوز در آمریکا هستند و نمی خواهم که پدرم تنها بمونند در خانه، خلاصه بنده تک و تنها کارها رو روبه راه کردم و گوشت چرخ کرده را برای کباب آماد کردم که در پیک نیک کبابی به بدن بزنیم(چشمک)، البته دیگر وسایل لازم را هم رو به راه کردم.

13 bedare_1384_60.bmp

(کنار دریاچه شهر مون ولی این عکس مال ۱۳ بدر است)البته امروز نیز شلوغ بود ها

در همین گیر و دار آماده سازی بودم که دوست بسیار نیکم (وحیدوو) آمد تا حالی از من بپرسد. ولی من وقت نداشتم باهاش حرف بزنم و بهش گفتم که، ما غربتی های ندید بدیده آفتاب ندیده، تا آفتاب را می بینیم میریم بیرون تا ازش کمال استفاده رو ببریم. <ببخشید وحید جان> شرمنده اخلاق ورزشیت.

13 bedare_1384_70.bmp

(کنار دریاچه شهر مون ولی این عکس مال ۱۳ بدر است)البته امروز نیز شلوغ بود ها

خلاصه با اینکه گرمای آفتاب برایم خوب نیست و بی حس ترم میکنه، ولی من خیلی عاشقشم و تمام بی حسی پاهام و کند راه رفتن را به جون می خرم تا کمی بتونم ازش لذت ببرم.

عصر هم پیاده با دوست جونم اینا پیاده رفتیم و در یک کافه ایتالیایی که کنار دریاچه است کافه نوشیدیم و ....... ولی وقت برگشت (در چند متری جایی که نشسته بودیم) دیدم دیگه نمیتونم راه برم چون صندل لا انگشتی پام بود خسته شدم، ولی کمی استراحت کردم و باز به راه ادامه دادیم و رفتیم در کنار خانواده نشستیم.

این هم جریان پیک نیک امروز ما بود، که کلی انرژی مثبت بدست آوردم.

..................

هم یاری از زبان مهرداد

توی بازی ایران با ژاپن، یک تماشاگرنمای ایرانی چیزی پرت میکنه و میخوره به چشم یه خانم ژاپنی و اون خانم مسدوم میشه. در زمانی که داشتند به اون خانم کمک میکردند یه آقایه مهربون و با فرهنگ ایرانی کاپشنش را درمیاره و میندازدش روی اون خانم تا سردش نشه........ حالا اون خانم دلش برای اون آقای مهربون سوخته و دوست داره که اون آقای مهربون را پيدا کنه و کاپشنش را بهش پس بده اما نميدونه چطوری من فکر کردم که من توی وبلاگم بنويسم .

اگر دوست داری تو هم لینک مهرداد رو در بلاگت بگذار.

در پناه یزدان تندرست ، شاد و پیروز زیوید........ تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (37 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت ۰۲:۴۶  | آرشيو تکی اين نوشته

دوشنبه، ۲ خرداد، ۱۳۸۴

از غم عشق چه بايد کرد ؟؟؟

درود بر تو :

کم و بیش میدانی، من برای اینکه اینترنتم را تبدیل به یک خط بهتر بکنم در هفتهء پیش با وارد شدن در اینترنت کمی مشکل داشتم و چون خودم هم از کار با نرم افزار آگاهی بسیار کمی دارم نمی توانستم کاری جر تحمل انجام بدهم. البته وقتی به منزل دوستم می رفتم و با خواندن و دیدن پیامها و میل ها و آف های زیبای شما دوستان کلی روحیه می گرفتم و هنوز خودم را جزو شما می دیدم ولی چون در آنجا دست رسی به برنامه فارسی خیلی سخت بود در نتیجه من نمی تونستم برای شما عزیزانم پیام بنویسم اگر هم برای برخی از دوستانم نوشتم با سختی بسیار رو به رو می شدم.

بله تحمل کردم تا یک فرشته بیاد و این ISDN بدون سیم را برای وصل شدن به خط اینترنتی جدید آماده بکند. تا ۲ شب پیش که پسر خاله نازنینم (( از شهری دگر پس از بستن رستورانش)) بی توجه با این که چقدر خسته است، آمد و به کمک من شتافت.

<دستت درد نکنه محمود جونم>

Damavand2.jpg

من پس از چند روز یکه تقریبن در دسترس نبودم آمدم و با خبرهای بد رفتن دوستان گلم روبرو شدم. بله دیدم علی جان نویسنده بلاگ (هزار حرف نگفته) نوشته که ؛

من گفتم و گذشتم
چون نجوای باد در میان شاخساران
چون گنجشککی بر شاخه ای
چون قطره اشکی بر گونه ای
چنان که دیگران
...آنها هم
گفتند و گذشتند

ما می گوییم و می گذریم
این رسم زندگی است
این خود زندگی است
بیایید تا هستیم
از عشق بگوییم
..از شقایق های عاشق
...از بید های مجنون

و من می روم.

یک روز پس از آن لیلا دختر نیک ایران زمین، (الهه مهر)

یک دوست نیک و هم نام م (الهه مهر ) امروز گفت که؛

با تمام علاقه ای که به وبلاگم دارم
با تمام علاقه ای که به شما دوستان دارم
در این خونه گرم و صمیمی رو واسه همیشه می بندم

تقدیر این جوری رقم خورد که
خونه دوست داشتنیم رو به خاطر نامردمان، بدست فراموشی بسپارم.

آخه کجـــــــا می روید؟ چــــــرا دیگر نمی نویسید؟! کاشکی دیگه نمی آمدم ها...... آره آخه از همون اول از رفتن عزیزانم متنفر بودم و هستم. حالا امیدوارم که پس از کمی استراحت فکری باز هم به آغوش ما دوستان هم بلاگی باز آیید.

آخه عشق رو چه می کنید در کدام پستوی خانه دل نهان می کنید؟!!!!

از غم عشق چه بايد کرد؟؟؟

می توان گريه ی جانسوزی کرد . می توان قصه نوشت . می توان شعر سرود . می توان از غم عشق ماتم داشـت به دمی ديداری می توان راضی شد و به تمنای نگاهی . مــــــــی توان تشنه ی جانبازی شد .

از غم عشق چه بايد کرد؟؟؟

در خـم پيچ و خـم جنگل گيسوی عزيز می توان راه گشود . دورادور می توان با او بــــــــود می توان مست شد از عطر غرور . می توان دل خوش کرد به کلامــــی که شنيد و به گذر گاه رسيد . به گذر گاه تباهی . جنون . می توان از دو خط نامه ی سرد داغ شد و شعله کشيد از جهنم گذری کرد و از آتــش فرياد زد . فرياد ...می توان رفت در آن ستاره های چشم تو . مــــی توان نيست شد و هيچ نديد جزء دو نقطه ی سياه . می توان خـــود را ديد و لحظه ای غربت را حس کرد و در آن مرز چه غريبانه جان داد .

از غم عشق چه بايد کرد ؟؟؟

من نمی دانم بی هيچ تو بگو . تشـــنه ام تشنه ترين تشنه ها که از آتشی می سوزم . (حامد فردین)

............................

و از شما دوستان نیکم بسیار سپاسگذارم.

در پناه یزدان تندرست، پیروز ، شاد و (همیشه نویسان) زیوید....> بر گرفته از سخن دوست بسیار نیکم ساسان جان که او خود نیز راه نوشتن را نیمه کاره رها کرد و رفت. به هر روی دلم برای تک تک شما دوستان نیکم تنگ می شود....

آه هوای چشمانم بارانی شد.

تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (53 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت ۱۹:۱۲  | آرشيو تکی اين نوشته

چهارشنبه، ۲۸ اردیبهشت، ۱۳۸۴

لب خاموش ...........

درود بر تو:

asemane tehran.jpg

(غروب تهران)

لب خاموش

امشب به قصه ي دل من گوش مي كني

فردا مرا چو قصه فراموش مي كني

اين در هميشه در صدف روزگار نيست

مي گويمت ولي توكجا گوش مي كني

دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت

اي ماه با كه دست در آغوش مي كني

در ساغر تو چيست كه با جرعه ي نخست

هشيار و مست را همه مدهوش مي كني

مي جوش مي زند به دل خم بيا ببين

يادي اگر ز خون سياووش مي كني

گر گوش مي كني سخني خوش بگويمت

بهتر ز گوهري كه تو در گوش مي كني

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش مي كني

سايه چو شمع شعله در افكنده اي به جمع

زين داستان كه با لب خاموش مي كني

هوشنگ ابتهاج

میدونی آخه دلم برات خیلی تنگ شده..........

متننم را رو به تو...توی نوعی نوشتم

(دستبردی به بایگانیم)

درود بر دوستان مهربانم: عزیزان سپاس از محبت هایتان که همیشه من را شرمنده میکنید........ من از چند روز پیش دست رسی به اینترنت ندارم زيرا کانال ارتباطیم با اينترنت را تبديل کردم به یک کانال بهتر و سریع تر که هنوز موفق به اين که بيام بهتون سر (از نوع اساسی) بزنم نشدم. حالا هم آمدم منزل يکی از دوستانم تا خبر ها را در وب سایتم و ایمیل هایم رو ببینم ........حالم خوب است .( البته در این میان یک گریپ نا قابل را پشت سر گذاشتم ولی حالا خوب هستم) از دوستان گلی هم که برای غبیت کبرا ی من دلشون شور افتاده و برایم میل و آف نوشتند بسیار سپاسگذارم ......حالا بدونید که من چه می کشم (با بی اینترنتی)........

تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (71 پيام)

نوشته شده توسط در ساعت ۰۲:۲۱  | آرشيو تکی اين نوشته

دوشنبه، ۲۶ اردیبهشت، ۱۳۸۴

راز و نیاز شبانه روزی من با خدا.....

درود بر تو:

سال پیش رفته بودم خانه دوستم که از مردم ترکیه است. به نام مریم که خیلی خانم، خودمونی و مهربان است. مریم ۲فرزند دارد یک دختر و یک پسر، که پسرش پارسال ۷ ساله بود.

حرف از وجود خدا بین من و فرزندان مریم پیش اومد که دخترش(مریم) زیاد مشتاق نبود ولی پسرش (علی جان) بسیار دوست داشت من دلایل وجود خدا را برایش شرح بدم و ایده من را بدونه.......

(این بچه ها از مادری مسیحی و پدری مسلمان هستند).

من برای این کودک خیلی راحت از وجود خدا حرف زدم. از ریزش برگها در پائیز و سبز شدن دوباره آن در بهار، از قوانین طبیعی که ما بر حسب عادات آن را خیلی نرمال می بینیم و برامون چیزی روز مره و با دیدی که روال عادی گرفته با آنها کنار آمدیم. گفتم اگر در همین کار های روزمره ما چیزی غیر همیشه بوجود بیاد برای ما چقدر زندگی کردن مشکل می شود.

بیماری خودم و اینکه نمیتونم مانند دیگران راه برم رو براش مثال زدم ولی او از من می پرسید خوب پس چرا این خدا را نمی توان دید؟ که دیگه موندم چه جوابی بدم آخه برای یک بچه هم سن او نمی شد دلایل زیادی را نام برد چون امکان داشت او از چنین وجودی از بیخ و اساسی زده بشه. خلاصه با کمک مامانش که به زبان ترکی براش شرح داد، تونستیم کمی راضیش کنیم.

پس از اینکه به خانه برگشتم و پای کومی ( نام کامپیوترم است) نشستم به نوشتن این شعر گونه پرداختم؛

عاشقتم اِی خدا

ا ی تو ا ی فاصله تمام لحظه ها

ای تو

ا ی خالق تمام خوبیها

ای تو که با تمام ندیدن قابل وصفی

و با تمام فصل ها

با تمام رنگها

وتمام فاصله ها ونزدیکی هامیتوان تو را دید.

چرا چرا چرا ؟

مرا اینقدر در خودت رها کردی

چرا با تمام خوبیهایت

مرا از لمس وجودت

و

لمس حضورت نا توان کردی

ای بخشندهء مهربان

که

لطف حضورت شادی مرا صد چندان میکند.

پس همیشه با من باش

که من بدون تو هیچم

از ژرفای خیال من مرو

تو را به اشک ماهیان دریا قسم میدهم ات

همیشه با من و در کنارم بمان

در وقت تنهایی

در میان شادی و نگرانی و غم

وقتی تصمیم برای کمک دارم بامن بمان

وقتی در خیال به ساحل دریا قدم می نهم

در جنگل و صحرا

همان که خودت آفریدی

با من باش

راز و نیاز شبانه روزی من.(شهلا)

(شعر، برگزیده ای از آرشیوم)

mordabe anzali.jpg

(مرداب انزلی)

در پناه خودش، تندرست، پیروز و شاد زیوی........... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (42 پيام)

نوشته شده توسط در ساعت ۰۵:۳۸  | آرشيو تکی اين نوشته

یکشنبه، ۲۵ اردیبهشت، ۱۳۸۴

25 اردیبهشت زاد روز بزرگ مرد سخن در ایران.

درود بر تو :

در زمانی که فردوسی با تمام مشکلات ناشی از حمله اعراب به میهنش و از بین رفتن تدریجی زبان پارسی می سرود، چه کسی می دانست وی دلش برای چه به درد آمده است؟!

درود بر فَــــرَ وَ شی پاک و جاویدش باد.

شاهنامه فردوسي

اثر جاويدان حكيم ابوالقاسم فردوسي طوسي

ستايش کنـم ايزد پـاک را کـه گويا و بينا کند خـاک را

بموری دهد مالش نره شير کند پشه بر پيل جنگی دلير

بزرگترين شاعر دوره ساماني و غزنوي، حکيم ابوالقاسم فردوسي است. فردوسي در طبران طوس به سال 329 هجري بدنيا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و در آن ولايت مکنتي داشت. از احوال او در عهد کودکي و جواني اطلاع درستي نداريم؛ اينقدر معلوم است که در جواني از برکت درآمد املاک پدر بکسي محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهيدستي افتاده است.

فردوسي از همان ابتداي کار که به کسب علم و دانش پرداخت به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاريخ و اطلاعات راجع به گذشته ايران علاقه مي ورزيد. همين علاقه به داستانهاي کهن بود که او را بفکر نظم شاهنامه انداخت.

چنانکه از گفته خود او در شاهنامه بر مي آيد، مدتها در جستجوي اين کتاب بود. مدتي را که بر سر اين کار رنج برد بتفاوت 25، 30 و 35 سال ذکر ميکنند. آنچه محقق است اين است که وي براي نظم کتاب نه از روي ترتيبي که اکنون در توالي داستانها است کار کرده و نه اينکه بدون وقفه مشغول نظم و تصنيف آن بوده است.

به هر حال فردوسي نزديک به سي سال از بهترين ايام زندگي خويش را وقف شاهنامه کرد و بر سر اينکار جواني خود را به پيري رسانيد. به اميد اتمام شاهنامه تمام ثروت و مکنت خود را اندک اندک از دست داد. در اوايل شروع اين کار، هم خود او ثروت و مکنت کافي داشت و هم بعضي از رجال و بزرگان خراسان وسايل آسايش خاطر او را فراهم مي کردند. اما در اواخر کار که ظاهراً قسمت عمده شاهنامه را به اتمام رسانده بود در دوران پيري گرفتار فقر و تنگدستي گرديد، و در دوران قحطي و گرسنگي خراسان که در حدود سال 402 هجري قمري روي داد، از ثروت و دارائي عاري بود.

بايد دانست بر خلاف آنچه مشهور است، فردوسي شاهنامه را صرفاً بخاطر علاقه خويش و حتي سالها قبل از آنکه سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طي اين کار رفته رفته ثروت و جواني را از دست داد، در صدد برآمد که آنرا بنام پادشاهي بزرگ کند و بگمان اينکه سلطان غزنين چنانکه بايد قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را بنام او کرد و راه غزنين را در پيش گرفت. اما سلطان محمود که به مدايح و اشعار ستايش آميز شاعران بيش از تاريخ و داستانهاي پهلواني علاقه داشت، قدر سخن شاعر را ندانست و او را چنانکه شايسته اش بود تشويق نکرد.

سبب آنکه شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نيست. بعضي گفته اند که به سبب بدگوئي حسودان، فردوسي نزد محمود به بد ديني متهم گشته بود و از اين رو سلطان باو بي اعتنائي کرد. ظاهراً بعضي از شاعران دربار سلطان محمود که بر لطف طبع و تبحر استاد طوس حسد مي بردند خاطر سلطان را مشوب کرده و داستانهاي شاهنامه و پهلوانان قديم ايران را در نظر وي پست و ناچيز جلوه داده بودند. بهر حال گويا سلطان شاهنامه را بي ارزش دانست و از رستم بزشتي ياد کرد و چنانکه مؤلف تاريخ سيستان مي گويد، بر فردوسي خشم آورد که "شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".

و گفته اند که فردوسي از اين بي اعتنائي محمود بر آشفت و آزرده خاطر گشت و بيتي چند در هجو سلطان محمود گفت و از بيم محمود غزنين را ترک کرد و با خشم و ترس يک چند در شهرهائي چون هرات، ري و طبرستان متواري بود و از شهري به شهر ديگر ميرفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود طوس درگذشت. تاريخ وفاتش را بعضي 411 و برخي 416 هجري قمري نوشته اند.

گويند که چند سال بعد، محمود را بمناسبتي از فردوسي ياد آمد و از رفتاري که با آن شاعر آزاده کرده بود پشيمان گرديد و در صدد دلجوئي از او برآمد و فرمان داد تا مالي هنگفت براي او از غزنين به طوس گسيل دارند و از او دلجوئي کنند. اما چنانکه تذکره نويسان نوشته اند، روزي که هديه سلطان را از غزنين به طوس مي آوردند، جنازه شاعر را از طوس بيرون مي بردند؛ از وي جز دختري نمانده بود، زيرا پسرش هم در حيات پدر وفات يافته بود و استاد را از مرگ خود پريشان و اندوهگين ساخته بود.

شاهنامه نه فقط بزرگترين و پر مايه ترين مجموعه شعر است که از عهد ساماني و غزنوي بيادگار مانده است بلکه مهمترين سند عظمت زبان فارسي و بارزترين مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ايران قديم و خزانه لغت و گنجينه ادبيات فارسي است.

فردوسي طبع لطيف و خوي پاکيزه داشت. سخنش از طعن و هجو و دروغ و تملق خالي بود و تا ميتوانست الفاظ ناشايست و کلمات دور از اخلاق بکار نمي برد. در وطن دوستي سري پر شور داشت. به داستانهاي کهن و به تاريخ و سنن آداب نيک ايران قديم عشق مي ورزيد؛ و از تورانيان و روميان و اعراب به سبب صدماتي که بر ايران وارد آورده بودند نفرت داشت.

بسی رنج بردم در اين سال سی عجم زنده کردم بدين پارسی

بهر حال استاد طوس مردي پاکدل و نوعدوست و مهربان بود و نسبت به تمام مردم محبت داشت، اما دشمنان ايران را بهيچ وجه نمي بخشود . عشق و علاقه او نسبت به شاهان و پهلوانان ايران زمين از هر بيتي که در باب آنها گفته، آشکار است و بهمين علت بايد او را دوستدار عظمت ايران و مبشر وحدت و شوکت ايران شمرد.

درود بر فَــــرَ وَ شی پاک و جاویدش باد.

در پناه یزدان تندرست، پیروز و شاد زیوی........تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (22 پيام)

نوشته شده توسط در ساعت ۰۴:۲۰  | آرشيو تکی اين نوشته

شنبه، ۲۴ اردیبهشت، ۱۳۸۴

چند خبر از چند جا.........

درود بر تو :

یک روز آمدی و یک روز هم میروی.

من خیلی وقته که با این مورد کنار اومدم ولی خوب هر بار تحمل این رفتن ها برایم درد بار است.

هاله جون دوست نیکم ، از رفتنت خیلی حالم گرفته شد.

بیا بگشای در بگشای ....

۱ ـ هاله دوست نیک مون نویسنده بلاگ سرزمین آفتاب، بدون هیچ حرفی درِ کافه رو

بست و رفت.

من خیلی وقته که با این مورد کنار اومدم ولی خوب هر بار تحمل این رفتن ها برایم درد

بار است. هاله جون دوست نیکم ، از رفتنت خیلی حالم گرفته شد. امیدوارم تندرست باشی و خطری تهدیدت نکند.

۲ـ ایران بابت ماجرای فرح کریمی از هلند عذرخواهی رسمی کرد.

۳ـاستاندارد سازی مدارس در زمینه ایمنی و بهداشت و زیر ساختها.....

۴ـ به دوستانه هم سری بزن ببین چه عکسهایی انداخته......

۵ـ و نگاهی به قسمت گفتگوی آخرین نویسنده بلاگ بیلی و من با رضا شکراللهی نویسنده‌ی وبلاگ خوابگرد ........

<عکس از بلاگ دوستانه>

در پناه یزدان تندرست و پیروز زیوی.........تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (29 پيام)

نوشته شده توسط در ساعت ۰۰:۳۵  | آرشيو تکی اين نوشته

پنجشنبه، ۲۲ اردیبهشت، ۱۳۸۴

چگونه پرچم ایران بوجود آمد.

درود بر ايرانيان آزاده

در بارهء تاريخ

fflag-title.GIF (784 bytes)

پرچمی که خواسته ما ایرانیان بدون وابستگی به هر آئینی است.

realflagfinal2.jpg (27278 bytes)

پرچم ايران پیش از سال ۱۳۵۷

بخش دوم

پرچم در دوران صفويان

در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود۲۳۰سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زادهً ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها ترسيم کنند. پرچم ايران در بقيهً دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند. البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي بيننده. در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن. به استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش.

پرچم در عهد نادرشاه افشار

نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد. درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود: " المک الله " سپاهيان نادر در تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن است و درون دايره خورشيد آن بازهم " المک الله " آمده است. بر اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است. زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.

دورهً قاجارها، پرچم چهار گوشه

در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد. دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داده شده بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد. يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود. در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش روس از ورود سفير ايران " ابوالحسن خان شيرازي " به دربار تزار روس کشيده، پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است. سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بود.

اميرکبير و پرچم ايران
ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي ۱۰ سانتي متر در گوشه بالائي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران درآمد.

انقلاب مشروطيت و پرچم ايران

با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل مجلس، نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: " الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا اشاره اي به ترتيب قرار گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير ذکري نشده بود. به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در ايران به صلح و صفا زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد. در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه کردند که انقلاب مشروطيت در مرداد (سال۱۲۸۵هجري شمسي ۱۹۰۶ ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم. بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد. در سال ۱۳۳۶ منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً ديگري در سال۱۳۳۷ در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عرضش باشد.

پرچم پس از انقلاب iriflag.jpg (6502 bytes)
در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال ۱۳۵۸ (۱۹۷۹ ميلادي) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشکيل مي شود و نشانهً جمهوري اسلامي (تشکيل شده با حروف الله اکبر) در وسط آن قرار دارد.

......................

پی نوشت:

بر داشته شده از بایگانی، برای دوستانی که در این مورد آگاهی ندارند. جالب توجه؛ این متن را به دو نوشتار جداگانه تقسیم کرده ام.

در پناه یزدان تندرست، پیروز و شاد زیوید..............تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (21 پيام)

نوشته شده توسط در ساعت ۲۰:۵۲  | آرشيو تکی اين نوشته

چهارشنبه، ۲۱ اردیبهشت، ۱۳۸۴

چگونه پرچم ایران بوجود آمد.

بخش اول

درود بر ايرانيان آزاده

در بارهء تاريخ

fflag-title.GIF (784 bytes)

پرچمی که خواسته ما ایرانیان بدون وابستگی به هر آئینی است.

realflagfinal2.jpg (27278 bytes)

پرچم ايران پیش از سال ۱۳۵۷

جای آن دارد که قبل از هر گونه پيش داوری يا جبهه گيری بگويم که من به هيچ گروه يا ارگانی وابسته گی ندارم و تنها يک ميهن پرست هستم و گوينده

******* چو ايران نباشد تن من مباد *******

و هدفم از بيان اين مطالب فقط آگاه کردن نسل جوان است ... که به ميهن خود و تمام داده های ایزدی که در آن است سر افراز باشند و افتخار کنند. به برخی از دوستانم نیز قول داده بودم در اين مورد متنی تهيه کنم .

پيشينه

نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد.

فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران، بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است.

محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است۶۰ سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند.

به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند ".

با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند. ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها تصوير نمي شد.

نخستين تصوير بر روي پرچم ايران

در سال ۳۵۵خورشيدي ( ۹۷۶ ميلادي ) که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در سال۴۱۰ خورشيدي ( ۱۰۳۱ ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب ايران در سال (۱۹۷۹ ميلادي).

افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير

در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد. در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد ) با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود. نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير قرار گيرد.

.......................

پی نوشت:

بر داشته شده از بایگانی، برای دوستانی که در این مورد آگاهی ندارند. جالب توجه؛ این متن را به دو نوشتار جداگانه تقسیم کرده ام.

در پناه یزدان تندرست، پیروز و شاد زیوید..............تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (39 پيام)

نوشته شده توسط در ساعت ۰۲:۱۲  | آرشيو تکی اين نوشته

دوشنبه، ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۸۴

زاد روزش پیروز باد........

درود بر تو:

یادم است که روزی با یکی از دوستانم (در این دنیای مجازی) حرفِ پیدا کردن دوستان قدیمی بود. من هم به او قول دادم که خاطرهء خودم را از پیدا کردن دو دوست قدیمی (یک دوست دختر و یکی دیگرش پسر ) برایش حتمن می نویسم. امروز دیدم که چون فردا <۲۰اردیبهشت >زاد روز یکی از این دوستانم است و بهترین فرصت برای گفتن این خاطره کمی تا قسمتی ......... حالا من نمیگم خودت بخون تا ببینی که این کار من برایم چی در بر داشت .......(چشمک).

۵ سال پیش از این بود که ؛ چندین و چند بار (با توجه به مشکل گرفتن شماره با کارت تلفن از اینجا) به ایرن زنگ زدم. با مشکلات بسیار (چون خونشون را چند بار تبدیل کرده بودند) مامانش رو پیدا کردم و به ایشون زنگ زدم . خوشبختانه مادرش هنوز من را به یاد داشت و پس از حال و احوال فهمیدم که پدرش جان به جان آفرین سپرده اند و برادر کوچک یا سومش نیز رفته اونور آب و تنها اون کوچولو تره که پس از گزشت ۱۵ سال دیگه جوان ۲۲ ساله ای شده، پیش مامانش مونده . خلاصه شماره رو دریافت کردم. میدونستم که میخاست بره آمریکا و حالا حتمن اونجا زندگی می کنه .

درست در روز دلخواهم بهش زنگ زدم.

اینجا ساعت ۷ صبح بود و با محاسبات من در آمریکا حدود ۱۲ شب می شد. خلاصه زنگ زدم و گوشی را خودش برداشت و من به زبان شیرین خودمان آغاز کردم به سخن و گفتم ؛

منزل آقای .....؟

بله.

آقای (نام کوچکش را بردم)

بله درسته، شما؟

این را باید خودت حدس بزنی دیگه من نمیگم.

خوب باشه ولی نشانه ای چیزی!!!!!!!!!!!!

باشه، ..........

و چند نشانی بهش دادم و وقتی فهمید من کی هستم داشت پر در می آورد و نمیدونی که از خوشحالیش چه میکرد.........

وقتی شناخت بهش گفتم {زاد روزت پیروز باد دوست نیکم}

گفت خودتی؟ پس از این همه سال !!!!! درست روز تولدم!!!!! هنوز یادته؟؟؟؟؟؟ آخ فدای محبتت آخه چه جوری هنوز من و تولدم یادت مونده؟؟؟

آره راست می گفت ۱۵ـ۱۶ سال بود که از هم خبر نداشتیم و بیچاره داشت سکته می کرد از خوشحالی و این تلفن پیش بینی نشده. در همین مکالمه گفت که ازدواج کرده (البته مامانش پیش از این بهم گفته بود) و دختری ۵ ساله دارند به نام <آریانا>. خودش نیز مهندسی اش رادر رشته نمیدونم چی چی گرفته !!!!!! ؟؟؟؟ یادم رفته و خانمش هم مهندس هست در رشته کامپیوتر.

خلاصه با رضا صحبت کرد و خیلی اسرار که به اینجا هم بیائید، خوشحال می شیم و از این تعارف های ایرانی تیکه پاره کردند و شماره موبایل و آدرس اینترنتی اش رو داد و ....(من اون زمان هنوز کامپیوتر نداشتم)

بیش از یک ساعت حرف زدیم. میدونی خیلی خوشحال شده بود و در خیلی موارد با هم حرف زدیم. ازم پرسید خوب چطوری دیگه من هم از دهنم در رفت گفتم خیلی بهترم، پرسید مگه چت بوده که بهتر شدی؟ گفتم نه چیز جدی نیست و اصلن مهم نیست. ولی گیر سه پیچه که بگو ببینم چیزی شده بوده؟ گفتم نه آقا( زیاد به دل نگیر، این از حرفهای خودش بود اون وقتها) گفتم که چیز مهمی نیست گورش رو گم میکنه و میره.

گفت چی؟ گفتم که من بیماری اِم اِس دارم........ خیلی ناراحت شد و تازه من به اون دل داری می دادم که خوب میشه و مهم نیست و .......

آره خلاصه پس از خدا حافظی دیگر به من زنگ نزد. چند بار من بهش زنگ زدم و با خانمش حرف زدم حتا به موبایلش زنگ زدم ولی بار آخر در پاسخ به اینکه من پرسیدم حالی از ما نمیپرسی، گفت شماره ات رو نمیدونم کجا نوشتم؟! بهش گفتم دوباره بنویس و دوباره براش گفتم. گفت نوشتم بله، بله همینجا خیالت راحت. پرسیدم کجا نوشتی دوباره یادت نره ؟

گفت نه ( روی جعبه دستمال کاغذی) نوشتم.

و من دیگر به این دوست ....... زنگ نزدم.

آره این بود نازنینم، خاطره پیدا کردن یکی از دوستان دوران جوانی که با هم کلی خاطره داشتیم ولی هر چه بود برای گذشته ها بوده و امروز دیگر پیدا کردن اون مدل دوستی امکان نداره. چون ما امروز زندگی می کنیم و نباید انتظار صمیمیت و نزدیکیِ سالیان پیش را از هم داشته باشیم.

01.jpg

پی نوشت ؛

گذشته ها گذشته و هیچگاه نمیتوان زنده اش کرد حتا یک ثانیه پیش از همین لحظه که در آن هستیم.

در پناه یزدان تندرست، پیروز و شاد زیوی......... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (38 پيام)

نوشته شده توسط در ساعت ۲۲:۴۴  | آرشيو تکی اين نوشته

یکشنبه، ۱۸ اردیبهشت، ۱۳۸۴

8 مای سالگرد پایان جنگ دوم جهانی........

<درود بر تو :

امروز ۸ ماه مِی روز سالروز پایان جنگ دوم جهانی است، امروز ۶۰ سال از این جنگ خانمان بر انداز که هیتلر احمق پایه گذارش بود می گزرد.

و کسانی که در این جمع حاضر شدند با این شمع ها مخالفت خود را با نازی ها و پیروان ایده نازیسم اعلام کردند.

"Nie wieder Krieg, Rechtsradikalismus und Rassismus"

این عکس از کسانی است که می گویند، دیگر نه جنگ نه رادیکالیسموس.

و اینجا دانشگاه " Humboldt-Uni " است که تظاهر کننده ها برای "سپاسگزاری از کسانی که در بدست آوردن آزادی و بر قراری دمکراسی در آلمان زحمت کشیدند"، آمدند.

مردم برای بزرگ داشتن مبارزات کسانی که در این جنگ جان سپردند به اینجا ( Brandenburger) آمدند.

و در این عکس هم می بینی که اینجا برای قدر دانی از کسانی که شهید شدند لباس سیاه نمی پوشند و عزا نمی گیرند و تو سر و کله خود نمی کوبند. بلکه جشن بر پا می دارند و شادی می کنند. چونکه امروز در کمال آسایش زندگی راحتی دارند.

شاید ندونی که بیشتر مردم آلمان ضد نازیسم هستند و با طرفداران این ایده نیز اینجا برخورد قانونی میشه ولی نه اینکه فکر کنی برخوردی مثل آنچه که در کشور ما با مخالفینشون انجام میشه، نه عزیزم اینجا بر خورد دموکراتیک حق مسلم هر انسانی است.

Der "Führer" Adolf Hitler (Foto: dpa / Montage: T-Online)

این مردک احمق نزدیک به ۶ میلیون و اندی از یهودیان را در آتش سوزاند که در بین آنها هم میهنان ایرانی ما نیز بوده اند. (به اضافه دیگر افراد بی گناه که در این جنگ کشته شدند. حالا وقت این حرفها نیست.)

ما در اون روزی که فوتبالست های آلمانی برای بازی به ایران آمدند ( برای کمک به بچه های زلزله بم) دیدیم هنگامی که فوتبالیست های آلمانی وارد زمین شدند برخی از هم میهنان نا آگاه دست خود را به روش نازیست ها برایشان بلند کردند و حتمن پیش خودشون فکر می کردند که این رسم احترام به آلمانی هاست ولی غافل از اینکه مردم در اینجا با چنین کاری ۱۰۰٪ مخالفند و اصلن با هیتلر و نازیسم مخالفند. چون هیتلر نیز چنگیز دوم تاریخ است. (حالا نام خون خوارن دیگر بماند در این مبحث جایش نیست)

اینجا باید یاد آور بشوم که قرار داد صلح جنگ ۳۰ ساله اروپا در شهری که ما زند گی می کنیم (Münster) بسته شده است.

در پناه یزدان تندرست، پیروز و شاد زیوی...... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (36 پيام)

نوشته شده توسط در ساعت ۱۳:۵۳  | آرشيو تکی اين نوشته

جمعه، ۱۶ اردیبهشت، ۱۳۸۴

این رئیس جمهور ها...........

درود بر تو :

به اینجا نگاه کن که طنز نویس نامی ایران نوشته است.

اين رئيس جمهورها!


نامزدهای انتخابات در ايران چه برای جامعه شناخته شده باشند و چه ناشناخته باشند، معمولا در تبليغات خود مجبورند خود را به گونه ای که مردم دوست دارند معرفی کنند. در نوشتن زندگينامه تبليغاتی بايد به بسياری از نکات توجه کرد:

او فرزند يک چوپان بود

نامزدهای انتخابات بايد دوران کودکی شان را مثل اوليورتويست گذرانده باشند. بهتر است فرزند چوپان يا آهنگر يا کشاورز يا يک معلم فقير بوده باشد، کارشناسان توصيه می کنند که وی بايد دوران کودکی سختی را گذرانده و حتی الامکان مدتی را نيز در گرسنگی بسر برده باشد. در مورد تعداد اعضای خانوار حداقل پنج و حداکثر هشت خواهر و برادر توصيه می شود. معمولا نامزدهايی که تعداد اعضای خانوارشان کم باشد رای کافی را در انتخابات نمی آورند. همچنين بهتر است در شهرستان يا در صورت امکان در روستا بدنيا آمده باشد، در صورتی که نامزد مذکور در کوه بدنيا آمده باشد، شانس ويژه ای در انتخاب شدن خواهد داشت.

محسن رضايی فرزند چوپان، احمدی نژاد فرزند آهنگر، قاليباف فرزند خانواده ای فقير و ساير نامزدها نيز فرزندان خانواده های کم درآمد هستند. معمولا هرچه اتهام فساد مالی در مورد وضع فعلی کانديداها بيشتر باشد، بهتر است کودکی آنان فقيرانه تر نوشته شود.

مراحل يک زندگينامه: از پاريز تا پاريس

ولادت: در يک خانواده شهرستانی فقير و درحال گرسنگی زندگی می کرد.
کودکی: هر کتابی دستش می رسيد، می خواند، چشمانش ضعيف شد.
نوجوانی: با بچه ها بازی نمی کرد و بدنبال سرنگونی رژيم شاه بود.
جوانی: به دليل لياقت و توانايی و نبوغ خود وزير يا وکيل يا سفير يا فرمانده جنگی شد.
ميانسالی: به دنبال تحصيلات در رشته جغرافيا يا مهندسی و مديريت رفتار شبکه رفت.
پيری: به فکر نجات مردم، مبارزه برای دموکراسی و اجرای عدالت افتاد.

بهتر مبارزه کنيم!

................................. بهتر است که خودت بخونیش نازنین.

اینها حقایق تلخ امروز ایران است.

.................................

و اما یک مقاله آموزشی که توسط وبلاگ ایران طنین نوشته شده است.

Hotlink Protection چیست؟

و به مریم دوست گلم که هم دردم نیزاست، سر بزن و اگر میتونی در این نشست که به نفع بیمارانی که اِم اِس دارند است شرکت کن.

ببین میتونی در این کار با موج پیشرو هم گام شو و به دیگران نیز پیشنهاد کن که با انجام این کار، سلامت فرزندان و آیندگان را زمینه سازی می کنید.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی........ تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (37 پيام)

نوشته شده توسط در ساعت ۲۱:۳۵  | آرشيو تکی اين نوشته

پنجشنبه، ۱۵ اردیبهشت، ۱۳۸۴

تفاوت عشق و دوست داشتن به ایده من.....

درود بر تو :

تفاوت عشق با دوست داشتن را از دکتر شریعتی برایت نوشتم، که با آن نا آشنا نیز نبودی .

ولی این برای خود من جای بسی تفکر دارد که چنین شخصی (دکتر شریعتی) چگونه می تواند از عشق متنفر و گریزان باشد؟ چگونه میتوان گفت که عشق چنین است و چنان است؟ ما بدون وجود عشق چگونه میتوانیم دنیا و مشکلاتش را تحمل کنیم؟ به چه امیدی برای فردا هایمان بمانیم؟ با احترام به ایده تک تک هم میهنانم بخصوص استادی توانا چون ایشان، ایده خودم را برایت در مورد ((تفاوت عشق و دوست داشتن)) میگویم ؛

عشق من، خدای من است. بله همان خدایی که نه ازش میترسم نه ازش انتظار تنبیه دارم و هیچگاه بدون حضورش روزم را سپری کردم که بهترینم بوده و هنوز نیز است.

و دوست داشتن به ایده من گذرا است.

بله من عاشقم، عاشق فرزندانم، عاشق تمام نزدیکانم، عاشق جای جای میهنم، عاشق فرد فرد هم میهنانم، عاشق کودکان یتیم بم و زرند، عاشق دوستی که برایم عشق در دنیای مجازی شده است و در تمام لحظاتم از آغاز، شریک غم و درد و شادیم بوده و راهنمایم بوده است.......

(دوست گلی همچو تو)

مرده بدم زنده شدم ، گريه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

...............................

بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمیشود داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود

دیدهء عقل مست تو، چرخهء چرخ پست تو گوش طرب به دست تو، بی تو بسر نمی شود

خمر و خمار من توئی، باغ و بــهار من توئی خواب و قرار من توئی، بی تو بسر نمی شود

جان ز تو نوش می کند، دل زتو جوش می کند عقل خروش می کند، بی تو بسر نمی شود

جاه و جلال من توئی، ملکت و مال من توئی آب زلال من توئی، بی تو بسر نمی شود

بی تو اگر بسر شدی، زیر جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی، بی تو بسر نمی شود

دل بنهند بر کنی، توبه کنند بشکنی این همه خود تو می کنی، بی تو بسر نمی شود

گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی، بی تو بسر نمی شود

خواب مرا ببسته ای، نقش مرا بشسته ای وز همه ام گسسته ای، بی تو بسر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم،بی تو نه مردگی خوشم سر زغم تو چون کشم، بی تو بسر نمی شود

<<مــــــــولانا>>

در پناه یزدان تندرست ، پیروز و شاد زیوی........ تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (26 پيام)

نوشته شده توسط در ساعت ۰۴:۳۸  | آرشيو تکی اين نوشته

چهارشنبه، ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۸۴

نگاهی به تفاوت عشق و دوست داشتن از دید استاد معرفت.

درود بر تو:

یادته بهت میگفتم عشق با دوست داشتن متفاوت است؟

حالا که گفتار <دکتر شریعتی> استاد بزرگ معرفت رو میخونم می فهمم که عشق چقدر بد بختی میاره و خیلی بیچاره است .

من نوشتار ایشون را به چند بخش قسمت میکنم و برایت اینجا می نویسم تا هر دو بیشتر یاد بگیریم.

0010.jpg

۱ـ دوست داشتن از عشق برتر است.

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینائی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریضه آب می خورد و هر چه از غریضه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز هم گام با آن اوج می یابد.

عشق در غالب دل ها در شکل ها و رنگهای تقریبن مشابهی، متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها بر خلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت که به شمارهء هر روحی، دوست داشتنی است.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست........

عشق در هر رنگی و سطحی، با زیبائی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است و اگر