الهۀ مهر
« November 2006
  
صفحه اصلی
  

یکشنبه، ۳ دی، ۱۳۸۵

خدا ناصر عبدالهی را بیامرزد...

درود بر تو:

شب یلدا و پائیز خوبم نیز به پایان رسید.

دو سه شب پیش شنیدم، ناصرعبدالهی پس از نزدیک یک ماه و نیم ناراحتی کلیه، در گذشت. حالا بگذریم که دلیلش چه بود؟ آیا تو و من میدونیم یا نمیدونیم!... آرزو میکنم خدایش بیامرزد.

گشتم تا آهنگی که سبک جنوبی و نزدیک به موسیقی های دلخواه و شاد داره، را به نام « ضیافت » از او برایت پیدا کردم.

abbas

به هر حال یکی از خوانندههای مطرحِ موزیک پاپ ایران بود. 

naser.JPG 

روی عکس کلیک کن تا آهنگ ناصریا رو بشنوی.

 خدا به خانم و فرزندانش و خانواده اش صبر بدهد.

تا درودی دگر و دلی شاد برای تو دوست گلم، بدرود.


پيام‌هاى ديگران (21 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت ۰۲:۳۳  | آرشيو تکی اين نوشته

جمعه، ۱ دی، ۱۳۸۵

شب چله را چگونه گذراندیم؟

 درود بر تو :

امیدوارم شب یلدای خوبی را پشت سر گذاشته باشی. و اما در مورد شب بلدای من، چون مامان اینا طبقه دوم زندگی می کنند و برای من بالارفتن از یک طبقه هم خیلی دشوار است، تصمیم بر این شد که مادر و پدرم به اینجا بیایند و ما در خدمتشون باشیم و من نقش مادر بزرگ را ایفا کنم.

من منتظر بودم که مامانم اینا تشریف بیارند تا شب را به نیمه برسانیم، که تلفن زنگ زد و مامان گفتند که بیا با من و پدر بریم رستوران ایرانی، منم بلافاصله گفتم نه مامان جان اونجا پله داره و من توانائیش را در خودم نمیبینم و نمیام. مامان با حالت گله مندانه گفت آخه امسال ما میخواهیم بریم رستوران و اگه تو نیایی ما هم نمیریم و ... منم که حس مادر پدر پرستیم گل کرد، گفتم باشه باشه میام، بیایید دنبالم تا بریم. (البته چند قطره اشکی هم از چشمان ابریم جاری شد که چرا من در این موقعیت جسمی هستم و تا اومدم بد بین بشم زود به خودم اومدم و اشکهام رو پاک کردم) خوب دنیا که به آخر نرسیده شهلا، از تو خیلی بدتر هاش هستند و گله نمیکنند.مگه نمیخواهی در هومئوپاتی سر بلند بیرون بیایی؟!

abe raket.gif

رفتیم به رستوران حافظ و جای تو هم خالی، خیلی خوش گذشت، شام و نوشیدنی سفارش دادیم و دیگر دوستان ایرانی را ملاقات کردیم که همه من را خجالت دادند و سر میز ما آمدند تا با هم حال و احوال داشته باشیم. البته در میان سالن نیز خانمی بود که با موزیک عربی میرقصید.

Resize of Resize of Resize of Shabe Yalda 0130.jpg         Resize of Resize of Resize of Shabe Yalda 00201.jpg

چند تا دختر بچه کوچولو هم بودند که خیلی تلاش می کردند ادای رقصش را در بیارند.

یکی از دوستانم که چند ساله همدیگر را میشناسیم اومد سر میزمون و با هم حال و احوال کردیم و پرسید کی از ایران برگشتی؟ وا تازه؟ دو ماه! خلاصه برایش گفتم که من در تهران نزد پزشک هومئوپات رفتم و آغاز به هومئوپاتی کردم.

این دوستم چون خودش این رشته را میخونه و از آن آگاه است به من گفت خیلی راه خوبی را پیش گرفتی ولی دکترت بهت چی گفت؟ گفتم که ایشون گفتند: بیماریت ام اس وحشی نیست و با این کار جواب میگیری،  دوستم نیز خیلی خوشحال شد ولی از من پرسید پس چرا حالت رو به بهبودی نیست؟ گفتم برای دکترم ایمیل نوشتم ولی جواب نداده! گفت خوب کار خوبی کرده، چون اون باید جواب بدن تو رو ببینه چیه و شاید اون چیزی که باید از نظر روحی در تو میدیده را درست ندیده و...و این حرفها... البته  فردا که شنبه و در ایران اول هفته است، به دکترم زنگ میزنم تا ببینم ایشون به من چی میگن؟!

خلاصه میهمانی خوبی بود و از دیدن دوستانم و صحبتهایی که بینمون شد خیلی خوشحال شدم. امیدوارم خدا به من و این جسم خسته ام کمک کنه تا در برابر خستگی ها با پیروزی و سرفراز بیرون بیایم.

....

اینم یک مسابقه که از قرار مال پیش از شب یلدا بوده است، ولی من حالا از طرف توتیا جانم انتخاب شدم، که ادامه اش بدم بازی شب یلدا نامش است:

از وبلاگ اورا  بدست آمده :
 کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه
خوب شروع کنیم

۱- در دوره دبستان با خط کش خودم تنبیه شدم.

۲- از مار و شیر و پلنگ خیلی خوشم میاد.

۳- از سوسک نمیترسم.

۴- تصمیم گرفتم از زندگیم لذت کامل را ببرم.

۵- هیچوقت گواهینامه نداشتم.

حالا شما ادامه بدید:

آونگ خاطره های ما

فاطی

بهوونه

پرسه

ریخت و پاش

بینیم شما که انتخاب شدید، چی برای گفتن دارید؟!

در پناه خداوند مهر، تندرست و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (22 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت ۱۷:۰۷  | آرشيو تکی اين نوشته

چهارشنبه، ۲۹ آذر، ۱۳۸۵

شب چله ها و خاطره هایی که گذشته و رفته اند

درود بر تو:

میدونی از خونه مادر بزرگ هایم چیز زیادی به یاد ندارم. ولی چرا، شب که خونه مادر بزرگ در اطاق پذیرایی اون بالا می خوابیدیم رو یادم میاد. صبح با صدای کو کوی یا کریم ها از خواب بیدار میشدیم و به همین دلیل هم هنوز صدای یاکریم ها من را به یاد خونه مادر بزرگم می اندازه. صبح مادر بزرگ چائیش دم بود و سیگار خارجیش به لبش و سفره صبحانه پهن. از وقتی یادم میاد مادر بزرگم خانم پیری بود و موهای سفیدش را دوست داشتم. توی مدرسه وقتی با دوستان دیگرم راجب مادر بزرگ پدر بزرگامون حرف میزدیم، من خیلی با سرفرازی کامل می گفتم مال من از هر دو طرف مادر و پدری، زنده هستند.

 شبهای یلدا میرفتیم خونه مامان مادرم، همه فامیل اونجا بودند و ما نوه های کوچولو  و شیطون و بعضی وقتها خراب کار، انار دون کرده و هندوانه و آجیل شیرین و خیلی چیزهای دیگر میخوردیم و تا آخر شب بیدار بودیم و خوش میگذشت.

 توی حیاط و بالکن پر بود از درختچه و گلهای گوناگون، از بوی گلهای شمعدانی خوشم نمیامد ولی اونهایی که در بالکن و دست پرورده بابا رضا بود را دوست داشتم و چون پدر بزرگم خیلی بهشون میرسید یواش یواش ازشون خوشم اومد.  یک خاله و دو دایی هنوز در خانه بودند  و من هم کوچولو و شیطون وقتی مادر بزرگم کشک می سائید نگاهش می کردم که چقدر با حوصله توی اون ظرفهای گلی که آبی رنگ بود، این کار را با حوصله انجام میداد. منم بهش دقت می کردم که این مامان بزرگ چه کار سخت و با زحمتی را  داره انجام میده، حتمن مچ دستش درد میگیره .البته زندگی ها مدرن تر شد و میکسر آمد و ایشون هم از این دستگاه بی نصیب نموندند. «این قسمت داستان که من تعریف کردم مال ۳-۴ سالگیم است»

 خونه مادر پدرم خیلی با حال بود، میرفتیم زیر زمین و با برادرم و دختر عمه پسر عمه ام، فوضولی می کردیم و از توی زیر زمین مادر بزرگ تبریزی خیلی چیزها میتونستیم پیدا کنیم. وقتی عموم میومد پائین و از توی همون صندوق به ما بادوم یا مَـویـز تبریزی یا تنقلات خوشمزه می داد خیلی خوشحال میشیدیم. یادم میاد توی حیاط  یک حوض آبی رنگ بود با یک شیر آب و کفتر چاهی های کنارش و گلدون های مامان که خیلی زیبا بودند.

خونه هر دو تا مادر بزرگ را دوست داشتم و بهشون عشق می ورزیدم. تا پدر بزرگم «پدر مادرم» در تصادف زخمی و بر اثر توی جا خوابیدن به دلیل غرور زیادی که داشت و خونه نشین نبودنش، سکته کرد و پس از چند روز رفت به میهمانی خدا. مادر مامانم هم پس از یکسال از دوری بابا رضا دق کرد و آمبولی شد و رحمت خدا رفت. چند سال پس از اومدن من به اینجا دومین مادر بزرگم هم رفت پیش خدا و من کلن بی مادر بزرگ، بی ۱ پدر بزرگ شدم. البته منزل پدری پدرم هنوز هست ولی من هنوز به اونجا نرفتم، میدونی دیدن جای خالی مادر بزرگم را نمیتونم تحمل کنم.

 هرچند که مادر و پدرم این رسوم را مانند گذشته های دور، پاس میدارند ولی نگاه به اون زمان ها، بو و یاد خاطره های قدیم و بچگی ها را به یادم می آورند.

angel5.gif

البته که شکل تهران خیلی با پیش از این فرق کرده و به ندرت محله یا خانه های قدیمی دیده میشود. چیزی که من تمام وقت که در تهران دور میزدم میگفتم: که ای بابا اینجا ها چقدر تغییر کردند و اگر  آدم تنها بیاد بیرون گم میشه، ولی نارمک خیلی کم این باز سازی ها به چشم میخوره.(ناسیونالیست حتا در مورد محل قدیمی) 

شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی
باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،
شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داريم .

 شب یلداهای زیبا و به یاد ماندنی داشته باشی... بدرود.


پيام‌هاى ديگران (33 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت ۰۲:۵۲  | آرشيو تکی اين نوشته

دوشنبه، ۲۷ آذر، ۱۳۸۵

شب یلدا برای ما ایرانیا...

آيا ميدانی به چه دليل ما ايرانيان شب يلدا را پاس می داريم؟

درود بر تو:
دوست نيکم اين متن من رو بخوان، تا جای پرسشی برای برگزاری ميهمانی در شب يلدا برايت باقی نماند، که ما همه فرزندان مهر هستيم و بايد از جشنهای ملی (با نام يک ايرنی) آگاهی داشته باشيم. اين متن را سالهای پيش نيز در بلاگم نوشته بودم، ولی برای اينکه بدانی برای چه اين جشن را برگزار ميکنيم، باز نویس ميکنم:
ايران کهن
در ايران با ستان يعنی۷۰۰۰ سال پيش از امروز که از چين تا يونان بوده است در طولانی ترين شب سا ل دردامنه کوههای پامير(ميترا) چشم به جهان گشود و آن شب را  سبب تولد ميترا، يلدا نامگذاردند. 
ميترای پيامبرکه ييامبر مهر است با پوشيدن لباس وکلاهی قرمز (همان کلاه قرمزی که بر سر پاپ امروز می بينيم) به استمداد مستمندان ميشتافت و درنمی کوفت و هر آنچه که داشت بر پشت درِ خانه مستمندان می نهاد بدون بجای گذاشتن هيچ اثری از خود مبادا که آنها احساس شرمندگی کنند.

g9.jpg 


به همين دلیل مردم آنزمان بر اين پندار بودند که کسی از آسمان ميايد، مهر ميايد و مهربانی را بر روی زمين گزارده و ميرود.
پارسيان از آن پس همواره زادروز اين پيامبر مهر را بمدت يک هفته بزرگ ميداشتند باروشن نمودن چراغهای پی سوز و تزئين کاج سوزنی وشيرينی وتنقلات آنزمان جشن و پای کوبی ميکردند.
اين سنت  بين ايرانيان همچنان ادامه پيدا ميکند تا زمان (پیام آور آئین بهی، زرتشت) که ايرانيان به دين زرتشت گرويدند و همچنان اين آئين را همواره گرامی داشتند.
درسنهء ۶۰۰ پس از ميلاد مسيح درقستنطنيه يک کشيش والا مقام به نام (نيکولاس) وجود داشت که ايشان به ايران سفرهای بسياری کرده بودند که در اوايل سلطنت انوشيروان عادل بوده است.
نيکلاس پس از باز گشت به قستنطنتنيه برگذاری اين آئين درايران را به آگاهی ديگر کشيشان رساند وچون برای زادروز عيسی مسيح مبداء تاريخی بخصوصی نداشتند زادروز ( سرور ميترا ) را برای عيسی مسيح درنظر گرفتند که با همان آئين ميترائی جشن خود را برگذارکردند.
و تاریخ میلاد مسیح، همانند زادروز ميترا، برای مسيحيان به این روز شد.   

Nikolaus.gif

واينکه چطور اين تاريخ از ۲۱ دسامبر به ۲۴  منتقل شد باید گفت که، چون که در آن زمان گاه شماری وجود نداشته بنابر اين روز در اين هفته انتخاب شده است که زياد جای نکوهش باقی نمی ماند.

هم میهن نیکم شب یلدا ی خوب و شادی را برایت آرزو دارم.

در پناه خدای میترا و همه ایرانیان، تندرست ، شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود. 


پيام‌هاى ديگران (17 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت ۲۳:۱۶  | آرشيو تکی اين نوشته

یکشنبه، ۲۶ آذر، ۱۳۸۵

Baby Partyخواهرم

درود بر تو:

 شهلا بالاخره و به امید و یاری خدای بزرگ، داره خاله حقیقی میشه. همین حالا از جشن پیش از زایمان خواهرم که بهش میگن:

«Baby Party»

برگشتم. آخه میدونی اینجا پیش از بدنیا آمدن بچه، جشن میگیرند و هر چه که یک نوزاد احتیاج داره، برایش کادو می آورند.(البته زحماتی که مامانم برای سیسمونی کشیده جداست و این عکسها هم قسمتی از آن است)

Resize of Resize of Nazilas Babyw PARTY 0080.jpg

البته خاله شهلای دختر گلمون، که من بهش میگم ((خانم گل)) کمی بی دقتی کرد و از کادو هایش عکس نگرفت، امیدوارم مرا ببخشی خاله جون فدات بشه.

Resize of Resize of Nazilas Babyw PARTY 0060.jpg

خانم گل، پدرش ایتالیایی و مادرش که خواهر اینجانب است، ایرانیست.

Resize of Resize of Nazilas Babyw PARTY 009.jpg

من خیلی ذوق و شوق دارم چون خاله حقیقی میشم و دلم میخاد هر چه زودتر این سه هفته باقی مانده تموم بشه تا بتونم خانم گل را در آغوش بگیرمو با وجود اینکه خواهرم مخالف 100% قربون صدقه گفتن است، قربون صدقه اش برم.

Resize of Resize of Resize of Nazilas Babyw PARTY 021.jpg

این هم بسته کادو های خانم گل است که «خاله شهلا» از نقاشی هایی که بدست کودکان رویش ثبت شده، خیلی خوشش اومد و برای اینکه تو نیز از دقت نظر اینجایی ها برای هنر کودکان آشنا بشی، برایت عکس گرفت.

امیدوارم همه کودکانی که پا به این دنیا میگذارند زیر سایه مادر و پدرشون و با تنی سالم زندگی را آغاز کنند و همیشه خوشبخت باشند و این دختر خواهر من نیز همینجور.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (23 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت ۰۳:۲۳  | آرشيو تکی اين نوشته

چهارشنبه، ۲۲ آذر، ۱۳۸۵

ادامه سفرنامه...

درود بر تو:

بهت قول داده بودم که عکس هایی از یزد را اینجا برایت بگذارم. پس از بازدید  از اصفهان همراه دوست نیکم به یزد سفر کردیم. وقتی رسیدیم، دوست گلم از من پرسید: هتل سنتی یا مدل جدید میخواهی بری، منم که عاشق مکان های سنتی هستم گفتم بریم یک هتل قدیمی.  به هتل یا «کاروانسرای مشیر»رفتیم که خیلی مکان زیبا و برای منِ سنتی پسند، خیلی جالب بود.

Krvansarye moshir dar yazd3.jpg 

هنگام ورود به داخل راهروي هتل ،اين عکس را از بالاي در ورودي گرفتم.

Resize of Krvansarye moshir dar yazd.jpg

اين راهروي ورودي هتل است که با قاليچه هاي قديمي و بالش هاي بته جغه دوزي، تزئین شده بود.( خب کاروانسراي توريستي بود)

DSCF04460.jpg

 اینهم حیاط زیبا و سر سبز کاروانسراست.

Resize of Esfahan va Yazd 023.jpg

و اما برای ناهار تصمیم گرفتیم به رستوران بریم که قرعه به رستوران مهر افتاد. آنجا نیز با تمام دکوراسیونی که داشت برای من خیلی جالب بود.

Resize of Resize of Resize of Esfahan va Yazd 093.jpg

حیاط  رستوران مهر که پر از آثار قدیمی و کاسه، کوزه ها، اجاق سه شعله و سماور هایی که از زمانهای دور و عهد عتیق است، دکور بندی شده بود.

Resize of Restsourane mehr.jpg

و اين خود رستوران است، با مجموعه اي از اجناس سنتي و مدرن

Resize of Esfahan va Yazd 018.jpg

اين هم بادگير نام دارد که در زمان هاي قديم، بهتر از کولرهاي امروزي، کاربرد داشتند. میدونی تمام دیوار ها کاهگلی و با رنگ بژ و سفید شده بودند.

Resize of Resize of Esfahan va Yazd 022.jpg

البته این تابلو به صورت افقی وصل بود و من عمودی ازش عکس گرفتم.

Resize of Resize of Esfahan va Yazd 021.jpg

وارد اطاق های رستوران و هتل میشدی بو و حال وهوای قدیم رو داشت .  ولی اجناس را به شکل و قیافه امروزی و جدید در آورده بودند که مورد توجه توریستها قرار بگیره و آنهایی که از خارج می آیند خود را در ایران قدیم فرض کنند.

خلاصه که باز هم «هوبور» جان دستت برای همه خوبی ها و محبت هایت درد نکنه، سپاس از تمام زحماتت نازنینم.

((هر جا که برم مهربونی هات پیش رومه))

به جای جایِ ایران عشق می ورزم و همه ایران سرای من است.

در پناه خدای مهر تندرست، شاد و بر همه مشکلات پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (26 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت ۰۳:۳۶  | آرشيو تکی اين نوشته

یکشنبه، ۱۹ آذر، ۱۳۸۵

Weihnachten... یا وایناختن

درود بر تو:

امسال وایناختن Weihnachten هم  به همراه مامانم رفتیم مرکز شهر، تا گردشی کنیم. البته اول کار من یک لیوان شراب داغ قرمز « Glühwein»گرفتم که کمی گرم بشم. ((و به یاد توتیا ی گلم و پسر سنبلم و دیگر دوستانم نوشیدم))

Resize of Resize of Weinachts markt 005.jpg

خوب سال نو ی مسیحی در راه است و همه مردم در تکاپو برای هر چه بهتر آغاز کردن سال جدیدشون هستند. خوب ما ایرانی ها هم در میهنمون نزدیک به آغاز سال نو همینجوری هستیم.

Resize of Resize of Weinachts markt 004.jpg

 شیرینی های اینجا با مال ما ایرانی ها خیلی فرق دارند. این رو هم بگم که من از طعم دارچین که در اکثر شیرینی های  این وقت سال در اینجا هست، خوشم نمیاد. ولی باید بگم که بادامی که با شکر بو دادند را می پسندم. 

Resize of Resize of Rotation of Weinachts markt 016.jpg

این هم درخت کریسمس که با برف مصنوعی سفید شده.

 دلم خیلی میخواست در مورد برخورد مردم میهنم با معلولین برایت بگم، که خیلی دلم از برخوردشون سوخت و اصلن با آدمهای اینجا قابل مقایسه نیستند. مثلن در اینجا وقتی میخاهی به یک مکان  عمومی وارد بشی حق توی معلول حرف اول رو میزنه و از بچه کم سن و سال تا آدمهای پیر، در را برای تو میگشایند و نگه میدارند تا تو رد بشی.

ولی در ایران نزدیک بود چند بار زیر ماشین برم و... حالا در این مورد خیلی حرف دارم برای گفتن و  این رو هم باید بدونیم که مردم همه جای دنیا گرفتارند و مشغله روحی دارند ولی برای منِ نوئی احترام دارند.

خوب این حرفها را بگذاریم برای بعد...

Resize of Resize of Weinachts markt 002.jpg

داخل اینهمه جمعیت، مردم خیلی  مراقب هستند که آدم راه خودش را بره و کسی مزاحم حرکت یک ویلچر سوار نشه... یادمه که روز نمایشگاه کتاب وقتی با ویلچر وارد سالن کتاب فروشی شدم، اون دوستی که ویلچر من را هدایت میکرد بهم با خنده گفت «شهلا من به عمرم اینقدر نگفتم ببخشید». چون بیچاره میخواست من را جلوی همه گیشه ها ببره و هی باید میگفت ببخشید، معذرت میخام... تا به چرخ من راه میدادند.

خلاصه که روزگار غریبیست...

روزهای خوبی همراه با تندرستی داشته باشی و در پناه یزدان تندرست زیوی...


پيام‌هاى ديگران (28 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت ۲۲:۵۱  | آرشيو تکی اين نوشته

پنجشنبه، ۱۶ آذر، ۱۳۸۵

همین سه سال پیش بود ها...

درود بر تو:

avator.gif 

  بله همین سه سال پیش بود که من تصمیم به داشتن تارنگار یا «وبلاگ» نویسی گرفتم. البته همونجور که ممکنه بدونی با تشویق و زحمتهای بسیار دادن به سعید دوست و هم میهن نازنینم.

 سعید حاتمی آموزگار من شد و بنده شاگرد تنبل ایشون و آغاز به فراگیری بلاگ نویسی کردم که همچین خنگ هم نبودم ها، باید از سعید بپرسیدsmug - ((حالا آقای سعید حاتمی نیایی بگی من کاری نکردم و این خواست خودت بود و...))

آخه میدونی با شما دوستان و هم میهنان  گلم در جای جای ایران و دنیا درِ آشنایی را برایم گشود و شما در تمام لحظات همراهیم کردید و دوستان گلی برایم بودید و هستید و خواهید ماند.«به یاری خدا»

خوب در این غربت برای نزدیک بودن به هم میهنان نیکم بخصوی هم دردانم تنها راه برای من این بود که بلاگر شوم. خیلی روزهای تلخ و شیرینی را پشت سر گذاشتم ولی از اینکه اینجا می نویسم بسیار خرسند هستم. از اینکه برخی از دوستان هم بلاگری را در برخی نقاط ایران دیدم نیز خیلی خوشحالم.

Französische Schokoladentorte zu Neujahr 

 این کیک دلخواه من است، شما هم بفرمائید.

در پناه یزدان یکتا تندرست، شاد و پایدار زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (51 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت ۱۶:۰۲  | آرشيو تکی اين نوشته

سه شنبه، ۱۴ آذر، ۱۳۸۵

چقدر زیباست این اصفهان و یزد و جای جای میهن عزیزم...

درود بر تو:

امروز ۵ روزی است که به منزل بازگشتم و یاد و خاطرات خوب این سفر و عکسهای زیبایش دلگرمی خاصی برایم دارد. البته همراهی دوست گرامیم «هوبور نازنین » نیز در شیرینی این خاطرات نقش اساسی دارد.

Resize of Esfahan va Yazd 040.jpg

 میدونی من کلاس چهارم و پنجم دبستان را در اصفهان بودم. اونوقتها اینقدر ساختمان سازی نشده بود و چهره قدیمی و سنتی شهر هنوز باقی مانده بود. ولی حالا اینقدر بزرگ شده که فرودگاهی که ما آنزمان خیلی دور از شهر بهش دسترسی داشتیم، به گفته هوبور دیگه داخل منطقه شهری شده. البته میدان نقش جهان هنوز همونجور مانند پیش از این است.

Resize of Esfahan va Yazd 039.jpg

البته این عکس را از داخل  ماشین، بی توجه یه اینکه خودم نیز در آن هستم گرفتم. یه جورایی نا خواسته هنرمندانه شده

Resize of Esfahan va Yazd 047.jpg

اینجا هم «پل خاجو» به دلیل وجود سنگفرش بسیار بد کار گذاری شده اش، که چرخ بنده گیریپاچ کرد و مجبور به پیاده راه رفتن شدم(حالا بماند به چه سختی)ولی تا همین اوایلش رفتیم.

Resize of Esfahan va Yazd 046.jpg

 از پل که داشتیم به سمت ماشین یواش یواش قدم می زدیم، توجه من به صدای گرمی جلب شد. به اطراف نگاهی انداختم تا چشمم به دو آقای تقریبن مسن افتاد که داشتند از ته دل آواز های قدیمی می خوندند. از آقای اولی اجازه گرفتم و پس از میانجی گری هوبور که ایشون مهمون هستند و... آقای خواننده اجازه فیلم برداری ازشون و صدای نازنینشون دادند.

Resize of Esfahan va Yazd 054.jpg

اینجا نیز کنار زاينده رود، البته فکر میکنم ورودی رودخانه به اصفهون نصف جهونس، و بيشه هاي ناژوان. اینجا هم باغ پرنده ها نام دارد.( این نام را داشته است!!!) چون اکنون پرنده ای در آن دیده نمیشود.

Resize of Resize of Esfahan va Yazd 0560.jpg

 فکر کنم این بیچاره ها پس از اون برف سنگین چند سال پیش در اصفهان  و فرو ریزی توری های این مکان زیبا، از خانه و کاشانه خود بیرون شدند. هر چند که من به هیچ وجه زندانی کردن جانوران را در دست آدمیزاد نمیپسندم، هزاری هم که بهترین زندگی برایشان مهیا  باشد.

Resize of Resize of Esfahan va Yazd 0520.jpg

 و این نیز آخرین عکس از زاینده رودِ زیبا برای تو دوست نیکم. در آپدیت  یا به روز رسانی، پیسنم عکسهایی از یزد میگذارم.

در پناه یزدان یگانه تندرست، شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (23 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت ۲۱:۴۶  | آرشيو تکی اين نوشته

شنبه، ۱۱ آذر، ۱۳۸۵

گزارشی از سفرم

درود بر تو:

من بازگشتم به منزل و کلی خاطره تلخ و شیرین با خود به همراه آوردم. اقوام و دوستان نیکم را دیدم. مثل توتیا، راوی، ریحانه، سانی، پوپک، دنیا، دزدکی،شبح، کیوان، سیاوش تی، بچه مخفی، یولیان، هوبور  و چند دوست دیگر که به دلایلی از نوشتن نامشون پرهیز باید کرد. البته خیلی از دوستان گل را ندیدم ولی باهاشون تلفنی حرف زدم اما دیدنشون خیلی بهتر بود.

خلاصه شهلا با امید ولی دست خالی بازگشت. خوب امید را که همیشه دارم و داشتم و خواهم داشت ولی دست خالی مربوط به داستانی است که از گفتنش... ........ معذورم. «می بخشی»

فردای روزی که دیدم موندنم در تهران هیچ فایده ای نداره و به همین دلیل از اعصاب خوردی که داشتم، فاصله گرفتنم و به یک مسافرت هوایی به اصفهان و زمینی به همراه دوست گلم از آنجا به یزد رفتم. که اول سانی و هوبور را ملاقات کردم و از دیدنش بسیار کِیفور شدم. خیلی خوش گذشت و در طول سفر کلی عکس جالب انداختم و از جاهای دیدنی هر دو شهر بازدید کردیم. که بدختانه از دیدن آتشکده ای که در یزد و داخل شهر بود، به دلیل دیر شدن وقت بازدید و  بسته بودنش، محروم شدیم.

میدونی آخه دوستانم خیلی گلند و همیشه همراه من بودند و خیلی زحمتم رو کشیدند. آخه پس از آغاز هومئوپاتی از نظر جسمی خیلی موقعیت خوبی نداشتم ولی کسانی که دور و برم بودند بسیار همراهیم کردند.(فامیل آقای همسر و دوستان گلم از جمله الههء مهربونم و ریحانه گلم و هوبور نازنینم و...)  

در همینجا یادی از شب آخرِ دیدار با دوستانم میکنم، که خیلی هم خوش گذشت و کلی شیرینی تر و خامه ای خوردیم البته جای دوستانی که نبودند را خالی کردم.

نمیدونم دوباره چرا نمیتونم عکس آپلود بکنم!!!! البته دیری نمیپاید که عکسهای زیبایم را برایت می گذارم.

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود.


پيام‌هاى ديگران (21 پيام)

نوشته شده توسط شهلا در ساعت ۰۲:۲۶  | آرشيو تکی اين نوشته