الهۀ مهر
« نوشته قبلی
  
صفحه اصلی
  
نوشته بعدی »

Tuesday, May 13, 2008

شهر شهر فرنگه...

 درود بر تو :

نمیدونم هم میهن نیکم که داری اینجا را میخوانی، چند سال داری!؟

shahre%20farangi.jpg

به این دستگاه در زمان بچه گی من "۵۳-۱۳۵۲"می گفتند شهر فرنگ و آقایی هم که آن را به در خونه های ما می آورد، نامش شهر فرنگی بود. وقتی او با این اوقول منقلش می آمد توی محلمون  در خانه های ما همه با عجله و پرداخت ۱ قِران یا به قول اون وقتهای ما«۱قرون» پرداخت میکردیم تا آقای شهر فرنگی پرده را روی سرمون بیندازه و ما بتونیم شهر فرنگ(که شامل جاهای دیدنی دنیای خارجه میشد) را ببینیم.

 

معمولن خونه مادر بزرگم که بودیم این شهر فرنگی می آمد و کلی صفا داشتیم.

 

share%20farang.jpg

 البته داستان هایی که اون آقا برای ما تعریف میکرد وقتی بزرگ شدیم و به مدرسه رفتیم همچین۱۰۰% درست هم نبود، ولی اینقدری بود که وقت ما بچه های شیطون محل را پر کنه.

دقیقن یادم نمیاد چی میگفت ولی به اندازه اینکه دنیای بیرون از ایران را شرح بده بود(برج ایفل- برج پیزا- خرابه های رم...)

 

خلاصه دنیای کودکی دنیایی بسیار شیرینی بود و کسی عقلش به مشکلات شخصی و اجتماعی نمیرسید!!!

کسی چه میدونست اون شهلایی که روی زمین بند نمیشد، بیاد شهر فرنگ با این اوضاع و احوال زندگی میکنه! کسی که هیچی، خودشم نمیتونست حدس بزند.

حالم زیاد خوب نیست و کمی تا قسمتی گرفته است. اگر بهت گیر دادم ناراحت نشی، این گذراست و خوب میشم...
 
درد گنگ
نمی دانم چه می خواهم بگویم
 زبانم در دهان باز بسته ست
 در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
 گهی می سوزدم گه می نوازد
 گهی در خاطرم می جوشد این وهم
 ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
 سیه داروی زهرآگین اندوه
 فغانی گرم وخون آلود و پردرد
 فرو می پیچیدم در سینه تنگ
 چو فریاد یکی دیوانه گنگ
 که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
 نهان در سینه می جوشد شب و روز
 چنان مار گرفتاری که ریزد
 شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
 چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
 که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی ‌آِفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم.  

   « هوشنگ ابتهاج»

ــــــــــ

بی حالی من از سردردیست که کوتاه مدت می آید و می رود. به هر روی سپاس از محبتتون   

اگر از شهر فرنگی خاطره ای داری بگو

تندرست، شاد و پیروز زیوی... بدرود.


نوشته شده توسط شهلا در ساعت 19:59
پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:

 نويسنده: ابهام

Saturday, May 17, 2008 ساعت 09:02

سلام دوست پرتلاشم. واقعا ياد اين شهر فرنگا بخير. چقدر حظ ميكرديم باهاش.
اون مطلبت در مورد موزه لوور و آثار باستاني شيراز هم خواندني بود. انشاالله در ابهام لينك لينكشو ميذارم.


 نويسنده: علی

Saturday, May 17, 2008 ساعت 01:59

خوب یادم هست میگفت:
شهر، شهر فرنگه، از همه رنگه، خوب بشین و تماشا کن. شهر شهر فرنگه از همه رنگه. اینو که میبینی فرهاده، داره از درد جدایی کوه را جابجا میکنه. شهر شهر فرنگه، اینو که میبینی که نشسته داره گریه میکنه شیرینه. از فرهادش جدا افتاده.
جدایی هم عین باده. جرقه های کوچیک را خاموش میکنه ولی بعضی وقتها هم از همین جرقه های کوچیک یه شعله ای به پا میکنه که زندگی و زمونه را به آتیش میکشه.
اینو که میبینی سرخی اتش عشق فرهاده. خوب تماشا کن. شهر فرنگه

 URL:  http://www.mylostdreams.com/


 نويسنده: آرمین گیله مرد

Friday, May 16, 2008 ساعت 16:31

آرزوی سلامتی

 URL:  http://gilehmard.blogspot.com


 نويسنده: ZITA

Thursday, May 15, 2008 ساعت 23:45

سلام.آی، یادش بخیر اون روزها.با هر حیز کوحکی شاد و خوشحال میشدیم.حالا که بقول تو در شهر فرنگ زندگی میکنیم...واقعن کی فکر میکرد که خودمان بریم فرنگ و اون دنیا را ار نزدیک ببینیم.

 URL:  http://www.ertebatbamihan.persianblog.ir/


 نويسنده: سعید

Thursday, May 15, 2008 ساعت 18:12

با معذرت سه جمله متن زیر به این صورت تصحیح می کنم
.......چرخ وفلک های قدیمی........
..........یادم میاد فقط یکبار توش را نگاه کردم.......
.............سالیان سال هنوز هم..........

خوب پیش میاد اشتباه دیگه نه؟
روز خوش


 نويسنده: سعید

Thursday, May 15, 2008 ساعت 18:01

سلام
دوران بچگی های شما یک طوری مطابقت میکنه با زمان بچگی های من یادش بخیر یکی از همین به قول معروف شهر فرنگی ها که تو هر محله ای یکی از آنها را می شد پیدا کرد همیشه می آمد و کنار چرخ و فلک ها قدیمی می ایستاد و می گفت شهر شهر فرنگ از همه رنگ ..... یاد میاد فقط یکبار توش نگاه کردم یادم نمیاد چی بود ولی خوب یادم میاد به جائی که به تصاویر نگاه کنم ذهنم متوجه این بود که درون این جعبه چی ؟ از کجا تصویرش میاد وچطوری کار می کنه عادتی که بعد از سالیان سال هنوز هه بادیدن هرچیز تازه در ابتدا ذهنم رامشغول میکنه یاد همه آن روزهای خوش که همچون بادی از کنارمان گذشت وفقط خاطرهایش را برایمان به جا گذاشت بخیر آخ دلم برای جای جای آن خاک عزیز تنگ شده


 نويسنده: حسین

Thursday, May 15, 2008 ساعت 11:10

خانم محترم با سپاس از شما ومهرتان من هم بنوبه خود نه از سیاست بلکه سیاسیون که جملگی تو زرد در امدند متنفرم وباو بلاگ پرندگان کامنت برایتان گذاشتم بخاطر عکس شهر فرنگی که من انجا دارم بود ولی امیریه من دنیای گمشده ماست و بدور از سیاست و..زادگاه فروغ و حاتمی صلاحی و مهوش و...
شهرتان بسان شهر فرنگ پر از تصاویر قشنگ مردمانش بدور از خدعه ونیرنگ باد!

 URL:  http://www.amiryeh.blogspot.com/


 نويسنده: خاطره

Thursday, May 15, 2008 ساعت 09:00

سلام
خوب منم فقط از شهر فرنگ شنيدم
سلامت باشين

 URL:  http://khaterehkh.blogsky.com/


 نويسنده: حسین

Thursday, May 15, 2008 ساعت 08:38

یادش بخیر آنروزه ها و آن پیر مرد بد اخلاق دوست داشتنی بر روی پشت خمیدهاش جعبه سحرامیزش که هم ممر درآمدش بود وهم وبال گردنش را در کوچه های محله ما امیریه میچرخاند با آن صدایی که دیگر رمقی نمانده بود فریاد میزد شهر فرنگی وبه همراه آن فرفره آهنی که بالا پایین که میکردی مانند بال هلی کوپتر میچرخید و قیمتش هم دوزار ما یک قرانهایمان را میدادیم وگاهی بدور از چشم پیر مرد دوستی را هم نداشت جا میدادیم که او هم از این دنیا درون جعبه فیض ببرد با حرکت تصویر که همراه با داستان بود که از امیر ارسلان نامدار وام گرفته بود آسمون وریسمون بهم میبافت وپرده را میچراند از بلندیهای آلپ تا شانزه لیزه و.. سرزمین فرخ لقا و گاری کوپر وهمفری بوگارت و دار دستهاش قمر وزیر و شمس و خواجه نعمان و برای ما فرقی نمیکرد کی کیست و پیر مرد چه میگوید همه حل شده در آن فضا و در حسرت شهروندی شهرفرنگ و دنیای قشنگ که امروز من آن کودک دیروز میبینم شهر فرنگ همان شهر قشنگ من بود و من باز در حسرت

 URL:  http://www.parandeha.blogspot.com/


 نويسنده: عادله

Thursday, May 15, 2008 ساعت 07:35

خوب شهر فرنگ به سن من که قد نمیده . ولی تعریفشو زیاد شنیدیم .


 نويسنده: نگین شیراز

Thursday, May 15, 2008 ساعت 07:33

یادته اون روز بهم چی گفتی شهلا ؟؟

گفتی : این نیز بگذرد ... و تاکید کردی : این نیز بگذرد نازنین ...

حالا من کنارت نیستم که اینو بهت بگم ... اما خودت هر بار میری جلو آیینه اینو با صدای بلند به خودت بگو ..

و تکرار کن : چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند ...

دوستت دارم و دلم میخواد همیشه خندون ببینمت ...

 URL:  http://www.parisima.blogfa.com


 نويسنده: عمو اروند

Thursday, May 15, 2008 ساعت 07:31

شهر، شهره فرنگه، از همه رنگه، خیلی قشنگه!
پیر مرد، جعبه‌ی جادوئی‌اش بدوش می‌کشید، لنگان لنگان، پا برمی‌داشت. سنگینی حعبه‌ی چوبی، راه رفتنش را دشوارتر می‌کرد.
اعدام اصغر قاتل در بغداد!
گویا این خبر برای ما جالبتر بود تا شهر فرنگ که خیلی هم قشنگ بود.
آنانی که دهشاهی هزینه‌ی پرداخت تماشای بدار کشیدن اصغر قاتل داشتند، دور پیر مرد جمع شدند. من که ده شاهی هزینه‌ی تماشای شهر فرنگ را نداشتم و از دیدن آن منظره محروم ماندم.
سینما شهر فرنگ یادت هست؟ همان سینمائی که آتشش زدند و هنوز هم گویا بهمان حال باقی است.
دوران کودکی

 URL:  http://daftaab.blogspot.com/


 نويسنده: جبران خلیل ثانی

Thursday, May 15, 2008 ساعت 06:55

دیباچه ای بر روانشناسی شهر و مدینه؛ جنس مؤنث

 URL:  http://erwas.blogfa.com


 نويسنده: shohreh

Wednesday, May 14, 2008 ساعت 21:49

شهلای عزیزم مزه روزهای گرفتگی اون کیف بعدشه که آدم دوباره حالش بهتر میشه . همه به هر دلیل از این روزها داریم و میدونیم که میان و میرن . درمورد شهر فرنگی هم باید بگم که خودم شخصا زمان بچه گی هیجوقت سرم رو زیر پارچه شهر فرنگی نکردم ولی ما از این تلویزیون کوچولوهای پلاستیکی که وقتی دگمه بالاش رو میچرخوندی عکسهای توش عوض میشد و میگرفتیم دستمون و ساعتها تو نورخورشید به عکسهاش نگاه میکردیم و کلی به هم پز میدادیم که عکسهای من قشنگتره... یادش بخیر که ما بچه های اونزمان با چه چیزایی دلمون خوش بود . بچه های الان خنده شون میگیره براشون تعریف میکنی . امروز داشتم برای طنین از لذت بلال خوردن تو ایران میگفتم ؛‌میخندید و میگفت شما یعنی بخاطرهمین خوشحال میشدین . یادته بچه گیها شبهای جمعه به شوق خوردن یک بلال شیری با مامان و بابا میرفتیم بیرون . ما میرفتیم فانفار . اونجا جلوی درش همیشه بلالی نشسته بود . خیلی روده درازی کردم از شهرفرنگی رسیدم به بلالی . خودمونیم که تو با این پستت چه خاطراتی رو برای من زنده کردی . مرسی مرسی مرسی . خلاصه شهلا خانوم گل ما حسابی مخلصیم . یادت نره که همیشه لبخندهات توی عکسهات نشون دهنده اراده قوی که تو عزیز داری . مراقب خودت باش عزیز . میبوسمت . سبز باشی .

 URL:  http://www.azkhodbakhisch.blogspot.com/


 نويسنده: دزدکی

Wednesday, May 14, 2008 ساعت 19:17

حتما داری شوخی می کنی
تو اونقدر قوی هستی که به این سادگیا روحیه‌ت رو از دست نمیدی.
اگه شهلا حالش خوب نباشه وای به حال ما
:*

 URL:  http://dozdaki.wordpress.com


 نويسنده: پونی

Wednesday, May 14, 2008 ساعت 18:36

ما ازون دسته نارنجی ها داشتیم با یه باطری قلمی برامون کارتون تام و جری نشون میداد!

غر غر غر غر و صداش هنوز در گوشم می پیچه

یادمه خاله جونم واسه اینکه پول باطری نده زد به برق و سوزوندش!

و دل ما رو هم همراهش و دیگه هیچوقت درست نشد.

میگذره این حال تو

بهار که میاد دیگه نباید این غصه ها رو داشته باشی

تو که تکیه گاه همه مایی

نباید غمگین باشی زن دایی جون مهربون !

 URL:  http://pppooonnnyyy.blogfa.com/


 نويسنده: باران

Wednesday, May 14, 2008 ساعت 18:26

درود بر شما

 URL:  http://barany.blogfa.com


 نويسنده: باستان از بیستون

Wednesday, May 14, 2008 ساعت 18:18

درود بر هم میهن نیکم...

یادآوری خاطرات دیرین آدمی رو امیدوار می کنه به آینده ای شیرین ...

دلشاد باشی و پاینده...نازنین............................بدرود

 URL:  http://bastan.coo.ir


 نويسنده: شکوه

Wednesday, May 14, 2008 ساعت 17:27

قربونت برم نبینم گرفته باشی ما از تو انرژی مثبت میگیریم تو دیگه نگو

البته هر آدمی دلش میگیره و تو هم جزوشونی اما اینطور نحواهد ماند

و بالاخره پشت غم به خاک خواهد نشست

 URL:  http://******************************


 نويسنده: سیر

Wednesday, May 14, 2008 ساعت 17:03

درود بر مهر بانو
پیروز و پاینده باشی